نوشته های برچسب خورده با ‘فرزاد کمانگر’

FARZAD EDAM SHOD

منتشرشده: 8 مِی 2011 در سیاسی
برچسب‌ها:,

شب را با هزار دلهره به صبح رساندیم که فرزاد را چه خواهد شد؟ یکی نرگس می‌گفت یکی من. حرف من این بود که کردستان به پا خواسته است… محال است فرزاد اعدام شود. داشتم به خودم، به نرگس، به لیوان دمِ دستم، به اخوان روی دیوار، به عرق‌های سرد روی پیشانی و حتا به آن سیگارِ روشن بی‌مشتری دل‌داری می‌دادم که فرزاد، فردا هم خواهد بود. صبح که شد زودتر از هر روز از خانه زدم بیرون. از ترس شنیدن خبر بد جرات هم‌کلام شدن با هیچ راننده تاکسی را نداشتم.  کرایه‌ام در دست آماده بود که به محض شنیدن هر خبر ناگواری از ماشین پیاده شوم. مسیر به پایان رسید، از تخت طاووس آمدم پایین، آنقدر گیج بودم که نمی‌دانستم پا در رکاب شریعتی گذاشته‌ام یا همچنان از رهروان ولی ِ عصرم.

دل‌واپسی ناگوار است، تجسم تصویر جان کندن یک جوان بر دار، دل هر نامسلمانی را به درد می‌آورد. تصویر رها شدن جان از بدن، رعشه پا و خراش‌های دست که از شدت جان کندن است راه نفس را با بُغضی گلوگیر بند می‌آورد.شهر در سکوت بی‌تفاوتی غرق بود یا که جرات نداشت خود را با تفاوت نشان دهد. دلیلش را می‌دانستم… پیش‌تر دلیلش را در بین خطوط نامه فرزاد به شاگردانش یافته بودم: «چون وقتي بابا ناني براي تقديم کردن در سفره ندارد چه فرقي ميکند»  فرزاد، فردا باشد یا نباشد.

اعدام مشق هر روز این سرزمین است اما چرا فرزاد با من این کرد را نمی‌دانم؟ فرزاد معلم بود، از جنس همان که شب را با او گذراندم. بمب که نداشت اما قلم داشت. همین قلم بود که آخر، سر سبزش را به باد داد. فرزاد مثل همه‌ی آقازاده‌ها رویایی در سر داشت فقط جنس رویایش متفاوت بود. رویای‌اش این بود: «کاش مي‌شد مثل گذشته گوشمان را به «صداي پاي آب» و تنمان را به نوازش گل و گياه ميسپرديم و همراه با سمفوني زيباي طبيعت کلاس درسمان را تشکيل ميداديم». آری…«تشکیل کلاس درس» همان رویایی است که به کابوس حکومت می‌انجامد. کلاس‌های درس فرزاد، فرزادها می‌ساخت. اگر فرزاد را کشتند برای این بود وگرنه هر قاضی ترش‌رو و بی‌پدر و مادری می‌داند که وقتی فرزاد بر فراز اورامانات می‌ایستاد و لبش را از تاسف به حال کردستان و ایران می‌گزید در فکر انفصال کردستان نبود.

در همان حالِ زار و تشویش افکار، لرزشی از پس سیگنال‌های ارتباطی به جانم افتاد. پیام آمد که: «FARZAD EDAM SHOD». از نوع حروف و نوشتن پیام، فهمیدم که نرگس نیز از داغ هم‌صنف‌اش بر مرز جنون ایستاده است. دنیا بر سرم خراب شد. آن‌چه را که بیست و پنج خرداد یا در آن شنبه سیاه نچشیده بودم، چشیدم. خبرش خراب‌تر کرد جراحت جدایی!
آی مردم…داغ‌مان یکی دو تا نیست… همان‌ها که برای‌مان روضه حضرت زهرا می‌خواندند با فرزاد ما چنان کردند که با بی‌بی دو عالم‌شان کرده بودند. قبر فرزادمان ناپیداست… به که بگوییم این درد را؟

راستی… بگو چگونه بنویسم یکی نه، پنج تن بودند!