نوشته های برچسب خورده با ‘جنبش سبز’

پرونده اعتصاب غذای دوازده زندانی اوین به ظاهر بسته شد، خبرش که به همراهان گوهردشتی‌شان رسید آنان نیز باز همراه شدند و به اعتصاب پایان دادند اما پرونده اعتصاب غذا در زندان‌های جمهوری اسلامی هم‌چنان مفتوح است. در خبرها می‌خوانیم که اعتصاب غذای زندانیان کرد وارد ده‌روز چهارم می‌شود. این‌ها اخباری است که منتشر می‌شود اگر به آرشیو اخبار منتشر شده از اعتصاب زندانیان کرد سرک بکشیم خواهیم دانست که خبرِ اعتراض‌شان شاید پس از گذشت چندین روز توانسته به بیرون از زندان درز کند تا دیگران نیز از حال‌شان با خبر باشند.  در شرایطی که راهِ برقراری ارتباط به بیرون از زندان به غایت دشوار است قطعن اعتصابات و اعتراضاتی در زندان‌های جمهوری اسلامی برقرار است که ما از آن بی‌خبریم.

 این وجه تمام ماجرا نیست، پرونده اعتصاب غذا به مراتب وسیع‌تر از این ابعاد است. امید است در این یادداشت با طرح موضوعی به نام «اعتصاب خاموش» آن ابعاد نادیدنی، ملموس شود. اعتصاب کنندگان اخیر به دلایلی که در این روزها بارها ذکر شده (قتل هاله سحابی و هدی‌ صابر) دست به اعتراض زدند اما شرایط در زندان‌های ج.ا به گونه‌ای است که زندانیان هر روزه، دلیل کافی برای دست زدن به اعتصاب غذا یا هر نوع شیوه‌ی اعتراضی دیگر دارند. شرایطی که مسئولین برای زندانیان مهیا می‌کنند به شدت خفت‌بار است. سلول‌های انفرادی به ابعاد قبر، شرایط بهداشتی که از توصیفش عاجزیم، شیوه برخورد زندانبانان و بازجویان با زندانیان، انواع و اقسام شکنجه به مراتب وحشیانه‌تر نسبت به قرون وسطا و در آخر روسفیدی هیتلر و استالین در محضر نائب امام زمان از جمله دلایلی است که زندانیان ترغیب یا به نوعی مجبور می‌شوند دست به چنین کنشی رادیکال (اعتصاب غذا) بزنند. مشروح دلایل برشمرده را، قبل‌تر در مطلبی با عنوان «پیام خاتمی دریافت و درخواستش مورد قبول مقامات واقع شد!» آوردم.

 آن‌چه باعث شد تا با چنین مقدمه‌ای عریض و طویل به تشریح «اعتصاب خاموش» بپردازم، گزارشی بود که از وضعیت احمد زیدآبادی خواندیم. مهدیه محمدی همسر احمد زیدآبادی چنین می‌نویسد: «این بار کاهش وزن خیلی محسوس بود، احساس کردم حداقل ۱۰ کیلو وزنش کم شده زمانی که برای خداحافظی بلند شد، شلوارش داشت از پایش می افتاد. من خیلی نگرانم.»
تعجب کردم و نام اعتصاب کنندگان اوین و گوهردشت را باز مرور کردم شاید نامی هم از احمد زیدآبادی باشد اما این‌چنین نبود، نام احمد در هیچ لیستی نبود اما طرح این سوال اجباری است که چه عاملی می‌تواند موجب کاهش ده کیلویی وزن زندانی در بیست روز شود؟ حقیقت تلخی که جاری است را می‌توان «اعتصاب خاموش» نام نهاد. اعتراضی که به‌طور روزمره در زندان‌های نظام اسلامی برقرار است.

 رضا هدی‌صابر رادیکال نبود که انتخاب اولش اعتصاب غذا باشد، وجدان رضا آرام نمی‌گرفت، انتخاب رادیکالِ رضا جهت آرامش وجدانش بود، ابزار دیگری برای اعتراض به این سطح خشونت و ظلم نداشت. سکوت در برابر ظلم وارده آزارش می‌داد. اما بازگردیم به شرایط احمد زیدآبادی، اینان که برشمردم در مورد او نیز صادق است. اما این‌که چرا نام زیدآبادی در زمره معترضان و اعتصاب‌کنندگان نیست سوال دیگری‌ست. خاطرات و دست‌نوشته‌های زندانیان سیاسی منبعی خواهد بود جهت یافتن پاسخ این سوالات. اکنون که ما به تیزهوشی احمد در تحلیل مسائل روزمره واقفیم پی بردن به دلیلِ رسانه‌ای نشدن اعتصاب وی سخت است. اما گمان من آن است که وی معتقد است در شرایط فعلی با توجه به ناهمراهی موج اجتماعی با اعتصاب کنندگان، چنین شیوه‌ی مبارزاتی موثر نخواهد بود و تنها از برندگی این سلاح (اعتصاب غذا) جهت مراتب آتی کاسته خواهد شد.

— — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — —

این یادداشت در وبلاگ «سه راه جمهوری» منتشر و در این‌جا بازنشر می‌شود.

 موج برخاسته از  سرکشی مردمان از زیر یوغ بندگی ظالمان، با گذر از ایران و تونس و مصر و لیبی و یمن و بحرین،  امروز قدرتمندتر و عظیمتر،  به کاخ حاکمان سوریه رسیده است.  گویی که این موج سرکش سر ایستادن ندارد و مشعل آزادیخواهی دست به دست گشته و اینک بر فراز دستان شما مردمان سوریه قرار گرفته است. مشتان گره کرده و اراده با شکوهتان و پایداری سرسختانه تان  به رغم شدت سرکوبها و خونریزیهای دستگاه فاسد و سرکوبگر حاکمان سوری، تحسین ایرانیان و جهانیان را برانگیخته است.

 آزادیخواهان ایران نیز که خود ذیل لوای پرچم سبز مبارزه، به فردای آزادی چشم امید بسته اند، از روز نخست کنجکاوانه و مشتاقانه مبارزه شما مردم سوریه را دنبال می کنند و پیروزی تان را به آرزو نشسته اند و خود را در خشمها و هیجانها و امیدهایتان شریک می دانند. دریغ که آن سوی میدان، حاکمانی نشسته اند که قلب های مرعوبشان مانع از درک حماسه حضور مردم می شود و از هراس فرو ریختن بنای استبدادشان حکم به خونریزی می دهند و بر موج خروشان مردم شمشیر می کشند و نمی دانند که  موجهای بلندتر که از پی می آیند به مراتب ویرانگرترند.

  برای هر ملت، روزی فرا می رسد که شرافت و سربلندی خویش را در بوته آزمایش می بیند و برای پاسداری از آن ناگزیر به قیام می شود. حماسه ای که شما مردم سوریه به تصویر کشیده اید حماسه ای آشنا برای ما مردم ایران است. در هر خبری که از زیر شدیدترین فشارها و سانسورها به دست ما می رسد و در هر فیلمی که از آماج رگبار مسلسلهای نظامیان سوری به تصویر کشیده می شود، داستان مبارزه خود را می بینیم. همین همداستانی است که جنبش های آزادیخواهی منطقه را در کنار هم می نشاند و جباران و حاکمان سرکوبگر را در جبهه مشترک قرار می دهد. حاکمان همدست منطقه، امروز در سرکوب مردم  منافع  مشترک پیدا کرده اند و  در جنایت،  یکدیگر را همراهی می کنند. یکی دستگاه تبلیغ و دیپلماسی اش را مامور می کند که قتل شهروندان مبارز را مشروع جلوه دهد و آزادیخواهان را به عنوان فتنه گران و آشوبگران جلوه دهد و دیگری لشکر سرکوبش را به همراهی در جنایات  گسیل می دارد؛ یکی لشکر سرکوب به بحرین می فرستد و دیگری جوخه های امنیتی اش را به سوریه. اوج این نمایش های فریبکارانه آنجاست که  مدعیان رهبری مسلمین جهان از تریبون نماز جمعه تهران برای مردم مصر خطبه می خوانند و برای مردم فلسطین جامه می درند و در همان حال کشتار سوریان را مشروع اعلام می دارند. این ادامه همان توهم  مالیخولیایی است که اجازه می دهد بر مسند خداوندگاری تکیه زنند و بدین سان  بی محابا درباره جان افراد به قضاوت بنشیند و یکی را شهید بخوانند و دیگری را فتنه گر. از همین روست که امروز سیاهی چهره شان هویدا شده و تایید  جنایتهای شرکای سیاسی  و همدستی شان با ظالمان منطقه، طشت رسوایی شان را  بر زمین انداخته است.

 تحولات اخیر منطقه حداقل حسنش این بوده که پرده از چهره نفاق آلود حکومت هایی که پشت دفاع از فلسطینیان و مخالفت با اسراییل پنهان شده اند و مسایل اعراب فلسطین را در هیاهوی تبلیغاتی وجه المصالح اهداف شوم خود کرده اند تا مشروعیتی کاذب برای خود و حکومت نامشروعشان ایجاد کنند برداشته است. مگر می توان همزمان هم مدعی دفاع از حقوق ملت فلسطین بود و هم به کشتار مردمان کشور خود دست زد؟ مگر می توان با موضوع حقوق بشر با استاندارد های دوگانه برخورد کرد و آدم کشی در فلسطین را محکوم کرد اما کشتار در کشور تحت حکومت خود و یا در کشورهای مشترک المنافع را جایز برشمرد؟ این ترفند دروغین حکومت های خودکامه کشورهای عربی از یک سو و هیاهوی تبلیغاتی حکومت مستبد ایران برای بهره برداری سیاسی از اوضاع آشفته فلسطینیان از سوی دیگر، قطعا از این پس نمی تواند موجبات فریب مردم منطقه را فراهم آورد.

سوای عملکرد غیرقابل دفاع حکومت نامشروع و کودتایی ایران، ریخته شدن خون مبارزان سوری، براستی به جان آزادیخواهان ایرانی ناگوار آمده است.  ایمان داریم که  به مدد پایداری مردمان ، بیرق ظلم برچیده خواهد شد و کاخ لرزان استبداد در برابر شکوه حضور مردم فروخواهد ریخت.   خون آزادیخواهان سوری، فرش قرمزی خواهد شد برای قدوم مبارک آزادی . این سان که شما  ملت سوریه پرچم مبارزه را  با صلابت در دست  گرفته اید، و اینچنین پرغرور در اهتزازش پایمردی می کنید، دیر نباشد که بیرق  پیروزی را بر قله سعادت برافرازید. بدانید و آگاه باشید که در این راه آرزو و دعای خیر آزادیخواهان جنبش سبز  ایران، بدرقه راه‌تان خواهد بود.

جمعی از وبلاگ نویسان سبز

  • آخرین لیست وبلاگ های امضا کننده را از http://spinooza.blogspot.com/ دنبال نمایید.
  •  در صورت تمایل به  امضا نمودن این نامه و اضافه شدن به این لیست، پس از انتشار این مطلب در وبلاگ خود، آدرس لینک مربوطه را به آدرس spinooza56@gmail.com ایمیل نمایید. 


اعضای محترم شورای هماهنگی راه سبز امید
جنبش سبز اگر چه در لحظاتی سخت و دشوار به سر می برد اما به واقع تجربیات ارزشمندی که از خلال رویدادهای ایام پس از کودتای انتخاباتی 88  بدست آمد و روابط و ساز و کارهای رسمی و غیر رسمی نهادینه شده در لایه های مختلف اجتماعی و سیاسی، جنبش را مجهز به توانمندی هایی نموده که گذر از این ایام عسرت به روشنای آزادی از همیشه هموارتر به نظر می رسد. جنبشی که در ابتدای شکل گیری با شعارهایی مبهم، پراکندگی مطالبات، چشم اندازهایی ناروشن، ساختارهایی شکل نگرفته و بعضاً درون فرساینده مواجه بود، امروز به مدد خون هایی که داده شد، عمرهایی که در زندانها سپری شد، بحث و نقدهایی که در مجامع سبز شکل گرفت و روشنگریهایی که صورت پذیرفت، از آن دوران به سلامت گذار نمود. امروز می توان مدعی شد که جنبش به شناختی هر چند کلی از حیث اهداف، چشم اندازها، موانع و آسیب ها دست یافته است. در این روند نقش راهبری خردمندانه و پایمردانه آقایان میرحسین موسوی و مهدی کروبی اهمیتی به سزا داشته است. این دو همراه بزرگوار علیرغم محدودیت ها و با علم به هزینه ها، در سخت ترین لحظات از میان دشوارهای موجود راهی می گشودند و امید را به جنبش و بدنه ی جوان آن تزریق می کردند. اگر چه موسوی و کروبی خود هیچگاه مدعی رهبری جنبش نبودند، اما همین تاکید آنها بر وجود «راه» در «به ظاهر بن بست های موجود» و همچنین ثبات قدم و نفس همراهی بی تکلف شان با مردم سبب گردید که رهروان جنبش سبز  آنها را به رهبری برگزینند. از جمله نقش های محوری که این رهبران برگزیده ایفا کردند تلاش بی وقفه شان در گسترش مرزهای جنبش با رویکردی تکثرگرایانه و پرهیز از مرزبندی های تصنعی بود. تلاشی که می تواند و باید چراغ راه آینده جنبش باشد.

حرکت جنبش سبز به سمت ساختار یافتگی از یک سو و قدرت راهبری و انسجام بخشی موسوی و کروبی از سوی دیگر، سبب گردید که حاکمیت کودتایی نگران از قدرت رو به گسترش جنبش سبز، به حبس و حصر ایشان و همسرانشان اقدام کند. پس از این بود که شکل گیری شورایی به نام شورای هماهنگی راه سبز بیم و امیدهایی را در بدنه ی جنبش ایجاد نمود. در این میان گروهی که پیش از دستگیری موسوی و کروبی به صورت سازمان یافته به تخریب و تضعیف آنها می پرداختند و به اسم آزدیخواهی کمر همت به خدمت کودتاگران بسته بودند، همانطور که پیش بینی می شد،  امروز که این رهبران در حبس رژیم به سر می بردند، با تغییر سوژه به تخریب نهادهای برآمده از راه سبز امیدی که موسوی و کروبی گشودند می پردازند. علیرغم وجود چنین جریانی، نمی توان منشأ همه ی نقدهای وارد بر عملکرد جنبش را از این دسته دانست. جنبش و نهادهایی که در راهبری جنبش نقش دارند ناگزیرند که گوشی شنوا برای نقدهای داخلی داشته باشند، آنچنان که موسوی و کروبی نیز چنین کردند و همواره پذیرا و پاسخگوی نقدهای وارده بودند. چنین نقدهایی، راه را بر کج روی ها، کند رویها و تندروی ها خواهد بست.

امروز که قریب به دو ماه از شکل گیری شورای هماهنگی می گذرد، امضا کنندگان این نامه نه در قالب یک تشکل سیاسی یکپارچه و در راستای اهداف سیاسی و منافع گروهی بلکه از موضع منتقدین دلسوز جنبش و از روی احساس وظیفه و مسئولیت به نقد عملکرد و کارنامه ی «شورای هماهنگی راه سبز امید» می پردازند. اگر واقع بینانه به عملکرد این شورا نگاه شود، انفعال و بی تحرکی مجموعه مذکور چنان بوده که کارنامه کارکردش اصولا خالی تر از آن است که قابل نقد باشد. نقدهایی که درباره ماهیت، ساختار و شفافیت مکانیزم ها در این شورا مطرح شده و می شود، اگر چه در جای خود قابل طرح و بررسی است، اما با درک حساسیت ها و شرایط موجود، می توان از این نقدها موقتا عبور کرد و تنها از منظر عملکرد شورا در مدیریت اعتراضات و حوادث پیش روی جنبش سبز به بررسی و نقد شورا و تحرک اعضایش پرداخت. اما متاسفانه در این سوی داستان نیز چیز چندان قابل عرضی وجود ندارد و بیم آن می رود که چنانچه این سکوت و انفعال ادامه پیدا کند، نه تنها نقش این شورا در سایه تردید قرار گیرد، بلکه خلا رهبری جنبش  باعث از هم پاشیدگی و فروپاشی جنبش شود.

میراثی که اکنون در برابر دیدگان ما قرار گرفته ماحصل سالها مبارزه در راه آزادی است که اینک در جنبش سبز تبلور یافته است. راهبری چنین مجموعه ای آن هم در شرایطی چنین خطیر مسئولیت سنگینی است که موسوی و کروبی به خوبی از عهده ی آن برآمدند. این همراهان سبز به خوبی با ریشه ها و علل شکل گیری جنبش سبز آشنا بودند و دقیقا از همین منظر بود که توانستند با درایت کافی راه دراز گذشته را به وضعیت کنونی جنبش سبز پیوند زنند و فارغ از تنگ نظری ها و مرزبندیها، مصلحت مردم ایران و جنبش سبز را در نظر بگیرند و سرلوحه تصمیم گیریهایشان قرار دهند. به عبارت دیگر آنچه باعث جلب اعتماد بدنه جنبش سبز به این همراهان بزرگ شد صداقت و پایمردی آنان بود. مردم به عینه می دیدند که این همراهان سبز بر خلاف  بسیاری از گذشتگان، به جای  آنکه به مصالح حکومتی خودکامه بیندیشند، به مصالح ملی مردمی می اندیشند که سالهاست برای رسیدن به آزادی در تکاپو هستند. شورای هماهنگی نیز تنها زمانی خواهد توانست نقشی در مدیریت راهبردی اعتراضات جنبش داشته باشد که پرامید و ثابت قدم در همان مسیر گام بردارد. آنچه برای این شورا و جایگاهش وجاهت می آورد نه انتساب به آقابان موسوی و کروبی، که نحوه عملکرد این شوراست. موسوی و کروبی خود نیز جایگاه کنونی شان را به تدریج و در خلال ایام و پس از اثبات همراهی شان به دست آوردند. شورای هماهنگی نیز از این قاعده مستثنی نیست و می بایست با شفافیت بیشتر و عملکرد موثرتر و فعالانه تر اعتماد چشم های نگران بدنه جنبش را بدست آورد.

انتظار بر این نیست که این شورا در دام تندرویها بیفتد اما راه گریز از تندرویها، انفعال نیست. واقعیتی که امروز شاهد آن هستیم این است که به واسطه سکوت و انفعال شورا، فاصله آن با بدنه جنبش سبز، که روزی مطالبت و اعتراضات خود را از زبان موسوی و کروبی می شنید، هر روز بیش از دیروز می شود. چنین سکوتی از یک طرف باعث یاس و سرخوردگی بدنه جنبش می شود و از طرف دیگر، راه را برای ایجاد چندپارگی در جنبش و فرصت طلبی گروههایی که در زمان حضور موسوی و کروبی در سایه قرار گرفته بودند باز می گشاید. حبس و حصر راهبران برای جنبشی که چندان هم متکی به رهبران خود نبوده است می تواند یک فرصت تلقی شود. تبدیل این تهدید به فرصت و ادامه ی راه  نیاز به مدیریت و تحرک  و هماهنگی بیشتری دارد و فلسفه ی تشکیل شورای هماهمنگی نیز همین بوده است. نجواهای گاه به گاه ، پراکنده و مبهم شورای هماهنگی متناسب با نقش و جایگاه متصور شده به این شورا نیست. ادامه ی این سکوت و تردید در حرکت و سردرگمی در یافتن نقشه ی راه، گرد ناامیدی و یخ زدگی را بر فضای جنبش پاشیده، صف آزادیخواهان سبز را پراکنده و به جای هماهنگی، ناهماهنگی به ارمغان خواهد آورد.

لذا ما امضا کنندگان این نامه خواستار آن هستیم که شورای هماهنگی ضمن خروج از انفعال موجود، نقشی فعال تر در عرصه تحولات پیش رو بر عهده بگیرد و در عین حال رویکرد تکثرگرایانه ی موسوی و کروبی را همچنان در کالبد راهبری جنبش حفظ نماید تا در سایه ی چنین مدیریتی انسجام جنبش کماکان حفظ گشته و پیوندهای درونی آن گسسته نگردد. راه سبز امید و آزادی به خوبی توسط موسوی و کروبی و سایر همراهان سبز ترسیم شده است. پایمردی در اهداف و همراهی با مردم شیوه کارآمدی است که موسوی و کروبی بدان پایبند بودند. رجای واثق داریم که ادامه چنین روندی، ما  را به منزلگاه آزادی رهنمون خواهد ساخت.

جمعی از وبلاگ نویسان سبز
————————————————————-
   •  آخرین لیست وبلاگ های امضا کننده را از اینجا دنبال نمایید.
•  در صورت تمایل به  امضا نمودن این نامه و اضافه شدن به این لیست، پس از انتشار این مطلب در وبلاگ خود، آدرس لینک مربوطه را به  ahmadsaidi8808@gmail.com ایمیل نمایید.


شهید صانع ژاله در دیدار با آیت‌الله منتظری

پس از آنکه حلقه اطلاعاتی-امنیتی کودتا دست به «شهید دزدی» زد و شهید صانع ژاله را یکی از اعضای بسیج معرفی کرد، فعالین جنبش سبز، با پرده برداری از کارت جعلی بسیج، گام بزرگی در رسوایی نظام اسلامی برداشتند و در ادامه دوستان و همرزمان آن عزیز با انتشار تصاویری از وی، نقشه کودتاچیان، مبنی بر مصادره آن شهید را نقش برآب کردند. در تصاویری که در فضای مجازی به سرعت منتشر شد، شهید ژاله در منزل مرحوم آیت‌الله منتظری دیده می شود که این ضربه سنگینی بود بر بدنه حاکمیت. حسین شریعتمداری که  طراحی و اجرای برخی از این نقشه ها را به عهده دارد، دیشب در برنامه «گفتگوی خبری شبکه دو» گفت:

ایشان خبرهای خوبی به ما می داد و از جمله وقتی پیش آقای منتظری رفته بودند، اخبارش را به ما داد و برخی اخبار ویژه ما را تامین می كرد و البته ماكه اسم منبع خبرمان را نمی زنیم. او را شناشایی و ترور كردند. ترور وی هدفمند بوده است. كسانی كه علاقه داشته باشند بیشتر دقیق شوند می توانند به اخبار ویژه كیهان مراجعه كنند.من معتقد هستم كه ایشان را شناسایی كردند و زدند چون نحوه شهادت هم همین را می گوید.

زدن اتهام خبرچینی و جاسویی به شهید ژاله، به مراتب کریه‌تر و زشت‌تر از مصادره اوست. کمتر کسی می تواند این میزان وقاحت را هضم کند اما نکته‌ی دیگری که باید بدان پرداخت، این است که آیا اساسن برای زیر نظر داشتن آیت‌الله منتظری نیازی به جاسوس بود که برایش خبرچین بگمارند. آیت‌الله منتظری، مبارزی بود بی‌پروا و خستگی ناپذیر. مخالفت او با شخص اول مملکت- سیدعلی خامنه ای، بنیانی عمیق دارد و ریشه اش را باید در سالهای دور جست. آن روزها که منتظری دست رد بر قدرت زد و اخلاق را فدای سیاست نکرد. منتظری خامنه ای را عامل تخریب ایران و اسلام و مرجعیت او را مطرود می دانست. از نظر او، خامنه ای، عامل ابتذال مرجعیت شیعه بود. این‌ها را هیچگاه در خفا نگفت، همیشه آشکارا و مستقیمن خامنه ای را خطاب قرار می داد. او نه تشنه قدرت بود و نه از قدرتمندان می ترسید، خامنه ای برایش عدد قابل شمارشی نبود.

منتظری در برابر خمینی هم ایستاد، به اعدام های غیرقانونی اعتراض کرد و فریاد برآورد. اهل مصلحت و مصامحه نبود. انتقاد را بر خود واجب و وارد می دانست. در انتقاد آنقدر صریح  بود که حتا اصلاح‌طلبان، تاب انتقاداتش را نیاوردند و مجید انصاری در مجلس بابت انتقاداتش بر او تاخت. سالیان دراز، طعم تلخ حصر را بابت تمامی این خصلت هایش چشید اما هیچگاه از مبارزه پا پس نکشید و همچنان بی پروا بود.

در پیشگاه منتظری، همه محترم بودند، محترم تری وجود نداشت. این را از کمکی که به زندانیان می کرد می توان فهمید. برای منتظری همه زندانیان لایق کمک بودند و اهل بازی های حزبی نبود. او تفاوتی میان مسلمان و غیرمسلمان قائل نمی شد. از منظر او، بهاییان حق شهروندی داشتند. چیزی برای مخفی کردن نداشت چون که از ابراز عقیده خود نمی ترسید.

در آخر خطاب به آن هتاک، آن بازجوی درنده خو، آن حسین!
حسین شیش‌لول‌بندِ چاروادار، بنگِ ناخالص تو را از لحاظ روانی، مافنگی ساخته. ایراد از تو نیست، ایراد از ناخالصی جنسِ مصرفی است. این مهملات که بر هم می بافی، جایش در تلویزیون نیست. این ها را باید در همان اتاق گرم و سوزان بازجویی بر زندانیان مظلوم سیاسی هوار کنی تا شاید به زور شلاق و شیشه نوشابه مفهوم و خورانده شود. اینجا حرف، حرفِ حساب است که البته شنیدنش از جانب تو، بعید است. انتظار حرفِ حساب نداریم اما یاوه گویی موقوف که روز حسابرسی در محضر مردم ایران، نزدیک است.

25بهمن با وجود تمام نقشه های حکومتی با حضور خیل عظیم سبزها به ثمر نشست و بیست و پنجم دیگری در تاریخ مبارزات مدنی ایران به ثبت رسید. برخلاف برخی گزارش ها مبنی بر عدم توسل به خشونت از سوی اقتدارگرایان، خشونت این بار در حد چشم گیری قابل مشاهده بود تا جایی که هر که در آن روز از جمال‌زاده گذر کرد، نقش خون را در آنجا دید. اما آنچه می خواهم بنویسم در مورد درندگی حامیان ولایت نیست، می خواهم اینک چند خطی از شلختگی افکار کودتاچیان بنویسم که بهترین نشانه است از اتفاقات گوارا و ناگوار آن روز. اولین واکنش حامیان حکومت به بیست و پنجم بهمن را در سایت الف خواندم. سایت الف که منسوب به توکلی نماینده اصولگرای مجلس است در چند خطی خبر از حضور «منافقین» داده بود و جالب آنکه در آن خبر، اثری از «جنبش سبز» یا «جریان فتنه» نبود اما پس از چند ساعتی نوع نوشتار اخبارهای مربوط به آن روز در«سایت الف» تغییر کرد و اندک اندک باز نام «فتنه گران» و «سران فتنه» گر اخبار درج شد. تغییر نوشتار اخبار سایت الف خود بیانگر بسیاری از نکات ظریف و باریک است که 25 بهمن را به خوبی به تصویر می کشد. با وجود چنین نشانه هایی، برای به تصویر کشیدن 25 بهمن، می توان از تصاویر موبایل‌ها که به سرعت در اینترنت منتشر می شود چشم پوشید.

این بار فرض را می گذاریم بر «25 بهمن»‌ی بدون موبایل و اینترنت. با چیدن پازل اخبار رسانه های حکومتی(صدا و سیما، روزنامه هایی چون کیهان، ایران و جوان) و واکنش حامیان نظام می توان تصویری گویا و مستند از آن روز دریافت. کیهان در ابتدا می نویسد «جماعتی حدود 300-400 منافق در خیابان های تهران»، جوان از قول مقامات نیروی انتظامی می نویسد: «دستگیری 500 نفر در اغتشاشات دیروز». پارادوکس و سرگیجگی در اردوگاه کودتاچیان موج می زند و اگر آرامشی پابرجاست و «جریان فتنه»ای برقرار نیست، این سرگیجگی از چیست؟

«بیست و سی» که تبدیل شده به پای ثابت بنگاه دروغ‌پراکنی، در کوتاه‌ترین مدت مستندی نشان می دهد مبنی خار و خفیف بودن جمعیت سبزها تا جایی که نتوانستند هیچگونه تحرکی در تهران داشته باشند  اما به فاصله دو روز، تمامی برنامه های خبری صدا و سیما جمهوری اسلامی در اقدامی نادر و عجیب، دست به پخش رادیکال ترین شعارها بر علیه هاشمی رفسنجای به عنوان «محور فتنه» می زند تا جایی که چوبه دار برای وی برگزیده می شود. در این خبرها از موسوی، کروبی به عنوان عامل اغتشاشات و هرج مرج تهران و بی ثباتی ایران نام برده می شود. بر طبق برنامه اولیه «بیست و سی»، وقتی سبزهای کم تعداد در تهران نتوانستد موفق به نقشه های شوم! خود شوند چگونه تهران اینگوه به «اغتشاش» کشیده شد!؟

برای چیدن آخرین قطعات پازل، بایستی نگاهی بر سیر رفتار چند روز اخیر صاحبان قدرت انداخت. نمایندگان مجلس در همان روز نخست پس از بیست و پنج بهمن، مضحک ترین نمایش تاریخ پارلمانی را به اجرا در آوردند و چون کودکان دبستانی بر سروکول هم پریدند تا در شعار «مرگ بر» سبقت بگیرند. لاری‌جانی ها از کوچک و بزرگ اعلام برائت  کردند. مجلسان خبرگان و نگهبان بیانیه‌ها صادر کردند. برخی مقامات در میدان ارک، شبانه تحصن کردند و باز فریاد محاکمه «سران فتنه» سر دادند. فیضیه قم با طلبه‌هایی با میانگین سنی 18 به خروش آمد و احمد خاتمی(وزیر توحش دربار) شد مفتی اعظم‎! و در آن جایگاه حکم محاربه و ارتداد صادر کرد.

با این وصف، پازل تکمیل شده از 25 بهمن چه را نشان خواهد داد؟ جماعتی قلیل که نقشه های‌شان نقش بر آب شد یا مبارزانی که لرزه بر تخت ولی مطلقه فقیه انداخته اند؟

ابتدای خیابان کریم‌خان، از شلوغی پیاده رو خواستم فرار کنم و بپرم وسط خیابان، بی اختیار پای پیرزنی را لگد کردم. بازگشتم که معذرت خواهی کنم، پیش دستی کرد و گفت: اشکالی نداره فقط خیلی جلو نرو… بسیجی ها اونجا وایسادن… مواظب باش

آن روز بازار اشک‌آور داغ بود… چهره برافروخته و چشمان اشک‌آلود پیرزن فراموش ناشدنی است. چند ورق کاغذ در دستانش بود که به گمانم به دنبال چیزی می گشت تا آتششان بزند، افسوس می خورم که اندکی تامل نکردم تا بازگردم و کبریتم را به او ببخشم… خیلی پیر بود، امیدوارم هنوز زنده باشد.

از آن روزها، بیش از یک‌سال می گذرد، نمی دانم چند نفر از آنان که در مسجدالجواد گرفتار شدند، هنوز در زندانند. سر ایرانشهر بودیم که گفتند حمید هم گیر افتاده، حمید بعد از شش ماه آزاد شد اما دیگر حمید نبود.

راستی آن روزها بازار شایعات داغ بود، می گفتند یک نفر در حبس خانگی است و ما به دنبال آدرس خانه اش بودیم تا از حبس آزادش کنیم، اصلن حمید برای همین آمده بود.

همین!

زهرا بهرامی در صبحگاه ششم دیماه، در زندان اوین به دار آویخته شد.

سحرگاه امروز، نهم بهمن‌ماه، مادری در اوین به دار آویخته شد. «آویختن در اوین» شده ترجیع‌بند اخبارمان، اخبار سرزمینی اسلامی، سرزمینی به مدیریت امام زمان. چندی قبل، نمایشگر سرعت ماشین اعدام، هر هشت ساعت یک نفر را به ثبت رسانده بود اما حال که می بینیم شش تا دیروز، ده تا امروز و باقی برای فرداهای دگر، پی به سرعت جنون‌آمیزِ حیوان درنده‌خو می بریم که رَم کرده و چیزی جلودارش نیست. سیر صعودی سرعت اعدام‌ها ما را به یاد دهه شصت می اندازد. سال هایی که مرحوم آیت الله منتظری، بهر بی عدالتی فریاد برآورد و با قدرت وداع کرد. این روزها نگران ثبت خاوران دیگری هستیم.

رهبران و فعالان سبز!
ولی امر مسلمین-خامنه‌ای، غایت خود را در اعدام مخالفانش می بیند. ما که مخالفت خود را با رهبر جمهوری اسلامی بارها قبل‌تر ثابت کرده ایم، حال برای مبارزه با او، قبل از هر چیز باید به مبارزه با اعدام بپردازیم. مخالفت با اعدام، مخالفت با امر مستقیم خامنه‌ای است. خامنه‌ای مخالفانش را با اتهامات واهی و مضحک روبه‌رو می کند تا راحت‌تر آنان را از میان بردارد. اتهام هر چه واهی‌تر و مضحک‌تر، قابل باورتر!

زهرا بهرامی به اتهامِ «فروش و نگهداری مواد مخدر» اعدام شد. اتهام زهرا بهرامی به همان اندازه قابل باور است که اتهامِ «براندازی دین» توسط پسر شهید بهشتی قابل باور است. زهرا بهرامی همان‌قدر «برهم زننده امنیت ملی» بود که محمد نوریزاد است. زهرا بهرامی به همان نسبتِ شیرینی شیوا نظرآهاری، در نزد نزدیکانش شیرین و دوست داشتنی بود. وطن پرستی او به قامت وطن پرستی سهراب بود. او در ششمِ دیماه هشتاد و نه، همان عاشورای خونین بازداشت شد و در ابتدا، اتهامش «جرایم امنیتی» بود، این که چه شد تا حکمش به «فروش و نگهداری مواد مخدر» تغییر کرد، جای سوال است!؟ زهرا بهرامی به همان اندازه غریبانه رفت که محرم و اشکان رفتند. وکیل زهرا بهرامی می گوید: «شوکه شدم. اصلا خبر نداشتم. باید به وکیل اجرای حکم ابلاغ می شد اما هیچ خبری نداشتم. نمی دانم چه بگویم. فقط شوکه هستم». محرم و اشکان هم به همین صورت رفتند، تا مدت ها کسی خبر نداشت زنده اند یا نه! به هر حال از هنرهای سی ساله نظام اسلامی هر چه بگوییم کم گفته ایم.

رهبران و فعالان سبز!
اعلام و انتشار حکم اعدام زهرا بهرامی به همان اندازه جرات می خواهد، که انتشار خبر زندانیان سیاسی می خواهد. چرا اینگونه برخی را محترم و برخی دیگر را محترم‌تر می شماریم. چرا نباید از مظلومیت این شهید دفاع کرد؟ گلایه ام تکراری است اما گفتن‌ش لازم است. حالا که ساعت پنج عصر است و ساعت‌ها از انتشار خبر ناگوار اعدام زهرا بهرامی گذشته است، سایت کلمه و سحام نیوز هنوز هیچ خبری در این زمینه منتشر نکرده اند! چه مصلحتی در کار است که اینگونه سکوت می کنند؟ زهرا هم شهید ظهر عاشورا است، چه فرق دارد؟ تنها یک سال اسارت و مشقت کشیده است. خودتان که خبر دارید در زندان های جمهوری اسلامی چه خبر است!

رهبران و فعالان سبز!
اعترافات زهرا بهرامی به همان اندازه قابل استناد است که اعترافات ابطحی و عطریانفر است. حال وقت آن است که تمام قد، در حمایت از این شهید قد برافرازیم. مگذاریم که به اتهام واهی «فروش و نگهداری مواد مخدر» مصادره شود. دست‌کم به اعتراض بر دادگاه ناصالح این روزها برخیزیم. برخیزیم تا اگر سرنوشت خودمان به اعدام انجامید، کسی باشد تا بهر حمایت از ما برخیزد…
برخیزیم تا دخترکی که امروز یتیم شده، تنها نباشد. همانند جشن تولدی که برای دخترک هفت ساله شبنم سهرابی-شهیدِ روز عاشورا گرفتیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

ای آزادی!
بنگر! آزادی!
این فرش که در پای تو گسترده ست
از خون است
این حلقه ی گل خون است

گل خون است …ای آزادی!
از رهِ خون می آیی
اما می آیی و من در دل می لرزم :

این چیست که در دستِ تو پنهان است؟
این چیست که در پای تو پیچیده ست؟
ای آزادی! آیا با زنجیرمی آیی؟…

حکایت ما و ندا، حکایت آنان است که از برای تکریم کرامت نازنینی، تمام شهر را به هم می ریزند تا اسبابی مناسب و همگون با قد و قواره رعنای شرافت او بیابند اما از سر نامرغوبی اسبابی که در بازار این روزها پیدا می شود، سر به دشت و بیابان می گذارند. امروز سوم بهمن، سالروز تولد آنکه دنیا را نه با غمزه چشمان و تیغ مژگانش، بلکه با پیام امید نگاهش، جهانی را لرزاند و به تکاپو انداخت. تولد او که با قدمی محکم و مردانه، سستی تمامی قدم ها کج و کوله ناراست نسل های زیادی را به فراموشی سپرد و آموخت که اینگونه باید گام برداشت. در راه وطن، سستی و کژی معنایی ندارد. راه و رسم وطن پرستی در راست قامتی است. راست قامت چون ندا!

امروز تولد اوست. تولد ندا آقاسلطان. درست 28 سال پیش، صدای گریه کودکی در خانه ای پیچید که سرود آزادی سر داده بود. سرودی که نوید بخش رهایی بود. نغمه های جانگدازی که سال ها بعد، گوش امیرآباد را کر کرد و از لرزه انعکاس صدایش، تشت رسوایی ولایت حاکمیتی خونبار را بر زمین کوفت تا ملتی پس از سی سال، عفونت آزادی دروغین سی سال پیش خود را قی کنند.

ندا جان، برای تو نوشتن سخت است. رسم‌الخطی که آراستگی تو را به نمایش کشد، نایاب و نادر است. یافتن و به رشته تحریر در آوردنش کار من نیست اما اگر این بغض بیست ماهه، اینجا نترکد، هق‌هقَ‌م را کجا برم؟ بُغضی که راه نفس را بند آورده. ندا جان، از آن روز که رفتی، همه سازها بیداد می نوازند. بر هر چه زخمه می زنیم ما را به جایی نمی برد، چه بر آن سنگ، چه بر آن چوب و چه بر آن عشق. ما را پرده ای دیگر آرزوست که در داد به اوج رسد تا هوار کنیم.

آخر اینجا کجاست که در آن فرش زندگی گسترانده ایم. کجای دنیا، کیک تولد جوانانش بر سر مزار بریده می شود؟ کجای دنیا، کیک تولد جوانانش بی شمع و چراغ است؟ هر بار که با هزار ترس و دلهره بر سر مزارت می آییم، هر بار که در هر قدم، پشت سرمان را نگاه می کنیم تا کفتارهایی در لباس آدمیزاد و بی سیم و چماق به دست به دنبالمان نیافتاده باشند، تنها در تصور خواندن سرود آزادی گام به گام به تو نزدیک می شویم تا شاید روزی آید و یاران دبستانی، دست در دست هم فریاد بر آوریم.


تقویم جمهوری اسلامی سرشار از مناسبت های مختلف است. مناسبت هایی که جمهوری اسلامی به فکر بهترین و شایسته ترین استفاده ابزاری از آن ها است. یکی از پررنگ ترین فعالیت هایی که در این روزها صورت می گیرد، سعی و کوششی است در راستای محبوبیت و مقبولیت بیشتر خامنه ای در نزد افکار عمومی. اینگونه رفتار ها همگی زیر مجموعه پروپاگاندایی است که نزدیک به سی سال است در طرح های مختلف به اجرا در می آید اما با این وجود و با تمام هزینه های کلان فرهنگی-نظامی-اقتصادی این امر به موفقیت چندانی دست نیافته است.

خامنه ای به دلایل زیادی در جامعه محبوب نیست، چون مستبد است، به رای مردم اهمیتی نمی دهد، با مطلق العنانی چون احمدی نژاد همراهی می کند و نظر او را به نظر خود نزدیک تر می بیند. خامنه ای ظالم است چون مخالفانش را به شیوه های قرون وسطی شکنجه می کند. خامنه ای سپاه، بسیج و نیروی انتظامی دارد، این سه نیرو برای او کار می کنند، برای او زندانی می کنند، شکنجه می دهند، تجاوز می کنند و می کشند. شکنجه گرانی که از سیاه ترین کارنامه بازجویی برخوردارند. آنها به زندانیان توهین می کنند، فحش های رکیک و ناموسی می دهند. آن ها را تهدید به مرگ می کنند، به زندانیان می گویند صدای ناله هایی که از اتاق دیگر می آید، صدای دختر توست و بدین شکل بدترین شکنجه های روحی را نسبت به زندانیان روا می دارند. از لحاظ شکنجه های جسمی، گفته های زیادی است از قبیل قپانی کردن زندانیان برای ساعت های طولانی، آویزان کردن از سقف، شلاق زدن، ضرب و شتم بدنی شدید، فرو کردن سر آن ها به چاه مستراح تا جایی که کثافت سر و روی آن ها را فراگیرد.

خامنه ای قدرتمند است، چون نیروی های نظامی برای او همه کار می کنند. او متمول است، سپاه پاسداران از بیشترین سهم در تمامی زمینه های اقتصادی برخوردار است. خامنه ای فراقانونی است، هیچ مرجعی نمی تواند بر او  نظارت داشته باشد چون وانمود می شود که معصوم است و عاری از هر گونه اشتباه. مجلسی برقرار است به نام مجلس خبرگان. کار این مجلس نظارت بر رهبری است و وظیفه رهبر نسبت به خبرگان، رفتن به مجلس آنان و ارائه گزارش سالیانه است اما روال فعلی، عکس این رابطه را نشان می دهد. رابطه اینگونه است که خبرگان رهبری هر ساله به عیادت خامنه ای می روند و از پند و نصایح پدرانه اش برخوردار می شوند.

خامنه ای برای عموم مردم فصل الخطاب نیست. وی تا به حال چندین بار در نقش فصل والخطاب ظاهر شده است اما هر گاه مخاطب عموم جامعه بوده است از خطبه ی رانده شده استقبال نشده است. نمونه آن را می توان در نمازجمعه 29 خرداد 88 مشاهده کرد. در آن روز، رهبر جمهوری اسلامی با تهدید مخالفان سعی داشت که به تمامی حرف و حدیث انتخاباتی پایان و به جایگاه احمدی نژاد ثبات بیشتری بخشد اما اینگونه نشد و اعتراضات پس از آن نیز ادامه پیدا کرد. نمونه دیگر آن 18 تیر 78 بود که تمامی مسائل جامعه  تحت الشعاع آن قرار گرفت. خامنه ای در نماز جمعه پس از 18 تیر توانست بر سران اصلاح طلبان، فصل الخطاب باشد و پرونده 18 تیر را برای آن ها ببندد اما جنبش دانشجویی اعتراضات خود را ادامه داد. شاید سرکوب شدید از شدت آن کاست اما 18 تیر هنوز در نزد دانشجویان زنده است و هر ساله به آن ارج نهاده می شود.

خامنه ای از جایگاه علمی بالایی برخوردار نیست و اگر فاکتور پول و فشار امنیتی را کنار بگذاریم جایگاه خامنه ای در نزد روحانیون و مراجع سنتی بسیار پایین تر خواهد آمد. رهبر جمهوری اسلامی به دنبال کسب جایگاه مستحکم علمی-مذهبی است. در شلوغ ترین بازه زمانی(نوروز) مشهد به آنجا می رود تا مخاطبان اجباری را از دست ندهد و همچنین شلوغ ترین روز قم(ولادت امام هشتم شیعیان) را برای سفر مناسب می بیند. تبلیغات گسترده صورت می گیرد  و بیلبوردهای عظیم بالا می روند تا ترکیب «امام خامنه ای» ورد کلام همگان شود. طلاب حکومتی در بیرون از قم چادر می زنند و کمپین جمع آوری امضا برای انتشار رساله خامنه ای به راه می افتد تا شاید از این راه بتواند تاییدیه ای برای جایگاه علمی خود به دست آورد ولی همچنان او نسبت به قبای مرجعیت، بدقواره است.

شو های خیابانی با راهکار های مختلف کلید می خورد تا قاطبه مردم به عنوان حامی ولایت نشان داده شوند و از طرفی برای آنکه نمایش دلنشین تر شود از قشر هایی استفاده می شود که به وضوح نسبت به حامیان ولایت ناهمگون هستند. این ها تمامن برنامه ریزی شده است، خبرگزاری های حامی حکومت که به صورت مستقیم یا غیر مستقیم از طریق حکومت تغذیه می کنند برای ثبت اینگونه نمایش ها به کار گرفته می شوند. در اینجا عکس هایی از خبرگزاری وابسته به دولتی-حکومتی  قرار می دهم. در این عکس ها سعی بر آن شده تا قشر نامانوس با مسائل دینی نیز یار و همراه خامنه ای نشان داده شود.

راهپیمایی های دولتی و استفاده ابزاری از زنان خیابانی در جهت برخورداری خامنه ای از مقبولیت عمومی

خامنه ای از ویژگی های زیادی برخوردار است که او را در نزد جامعه منفور کرده است. او از نداشتن شخصیتی کاریزماتیک رنج می برد، رویای او، کاریزما بودن او است که خود به خوبی بر آن واقف است که هنوز میسر نشده است. در این راستا تلاش های زیادی می شود. در قدیم شاهان برای خود نقاشان اختصاصی داشتند که به نقاش دربار معروف بودند، کار آن ها صورت گری شاهان بود. حال نیز اوضاع بر همان منوال سابق پایدار است و فقط با آمدن تکنولوژی تا حدودی نوع آن تغییر کرده است. رسول اولیازاده از عکاسان با سابقه است که نقش عکاس بیت رهبری را ایفا می کند. وی در تمامی سفر های خامنه ای به عنوان عکاس مخصوص حضور دارد. جدا از اولیازاده عکاسان دیگری به دلیل وسعت فعالیت های هفتگی خامنه ای حضور دارند که به تمامی عکس های آن ها تا مرحله انتشار نظارت می شود. تازه ترین نمونه عکسی که از خامنه ای این روزها در سطح وسیع منتشر شده است، عکسی است که با شیوه ای جالب در آن کوشیده شده است تا خامنه ای به عنوان شخصیتی نورانی و فرازمینی جلوه داده شود، کوششی در راستای ساختن شخصیتی کاریزماتیک.

به پروژکتور و رفلکتور تعبیه شده در کابین مینی بوس حامل خامنه ای توجه کنید!

خامنه ای از خصائص زشت بسیاری برخوردار است که در اینجا مجال برای گفتن همه آن ها نیست اما به عنوان آخرین خصیصه باید گفت که خامنه ای فریب کار است. با اذهان عمومی بازی می کند. حسینیه اش را گلیم می اندازد اما در کمال تناقض دیوار های مرمرین دارد. تیم تبلیغاتی خامنه ای هر از گاهی مصاحبه ها و خاطراتی منتشر می کنند که او را پاک و منزه نشان دهند. در این مصاحبه ها و خاطرات بر سادگی و بی آلایشی تاکید زیادی می شود، شایستگی هایی که در وصف امامان شیعه(مذهب غالب ایران) نقل کرده اند. در آخر نمونه ای از این دست فعالیت ها را قرار می دهم.

در نهایت حکومت خامنه ای بر سه اصل بنیادینِ زر، زور و تزویر استوار است.

سال ها قبل که سریال امام علی را از تلویزیون جمهوری اسلامی تماشا می کردم به حکایت جالبی رسیدم. روزی بازرگانی از پی آن که در مکه پیاز پیدا نمی شود، همه سرمایه خود را پیاز خرید و به مکه آورد تا سود خوبی ببرد اما از بد روزگار، از فروش پیاز ها درماند. وقتی که دریافت تا چندی دیگر همه پیازهایش می گندد و هیچ سودی عایدش نمی شود، فکری کرد و نزد حاکم مکه رفت، ماجرا را با او در میان گذاشت و حاکم مکه به او گفت: روز جمعه همه پیازهایت را بر درگاه نماز جمعه آماده کن تا گرهی از مشکلت باز کنم.

روز جمعه رسید و حاکم مکه که هر جمعه در نقش خطیب و امام جماعت نماز جمعه ظاهر می شد، بر منبر رفت و چنین گفت: شنیدم از حبیبم پیغمبر که فرمود: هر کس پیاز عکّه را در مکّه بخورد بهشت بر او واجب است. چیزی نگذشت که جماعت تشنه رسیدن به بهشت در یک چشم به هم زدن تمام پیازهای عکه را خریدند، سالم و گندیده نمی شناختند و هر چه بود روفتند و خریدند و بردند. آن روزها این حکایت، مصداق آن بود که نباید به هر حدیثی اعتماد کرد، راهکار ساده این بود که مسلمانان، احادیث را با عقل خود بسنجند تا حقیقت را پیدا کنند و هر چه با عقل سازگار آمد، پی به حقیقتش ببرند.

اما پس از 1400 سال، حالِ این روزهای جنبش سبز نیز اینگونه است، هر وقت و بی وقت خبرهایی منتشر می شود که منبع آن، شنیده های خبرنگار فلان رسانه است، خبرنگاری که گه گاه به نظر می رسد در خلوت بلند پایه ترین مقام ایرانی نیز حضور دارد. دیروز خبری منتشر شد با این تیتر: «سخنان صریح هاشمی رفسنجانی درباره مخاطرات آینده نظام جمهوری اسلامی»، این خبر طبق روال قبل و تشنگی برخی طرفداران جنبش سبز برای شنیدن و خواندن چنین اخبار هیجانی، تبدیل به تیتر یک بسیاری از رسانه های سبز شد و کمتر کسی بود که این خبر را پایه و اساس تحلیل های روزمره خود قرار ندهد اما در کمتر 24 ساعت این خبر همانطور که انتظار می رفت از طریق سایت هاشمی رفسنجانی، منبع مستقیم انتشار اخبار وی، تکذیب شد: تکذیب خبر منتشره تحت عنوان دیدار هاشمی با جمعی از فضا و طلاب قم.

صرف نظر از نوع خبر، تیتر و سایت منتشر کننده این خبر، با نگاهی به محتوای خبر می توان دریافت که اینگونه صحبت های مستقیم در مورد شخصی چون مجتبا خامنه ای، از طرف هاشمی رفسنجانی، شخصی که به محافظه کاری شهره عام و خاص است کاملن دور از ذهن است و باز باید رجوع کرد به همان سنجش شنیده ها با عقل، که اگر با عقل سازگار آمد، آن خبر حقیقی است وگرنه از همان بازی های  رسانه ای است و بس!

قبلن نیز مفصل تر در این مورد نوشته ام: آیا رسانه های سبز مانند کودتاچیان دروغ می گویند!؟