نوشته های برچسب خورده با ‘اسلام’

به قلم حواسپرت:
در جامعه چین سنتی است به جا مانده از قرون یازدهم یا دوازدهم میلادی که طی آن برای کوچک ماندن پای دختران (که نشانی از زیبایی و اهمیت اجتماعی خانواده دختر طلقی می شده) پای دختران از کودکی در کفشهای مخصوص قرار می گرفته تابه قیمت تغییر شکل غیرطبیعی پا و شکست انگشتان پای دختر، هدف کوچکی پا حفظ شود. چنین سنتی، تا به امروز در چین دوام آورده است، هرچند که امروز رو به عقب نشینی است. مثال فوق، مثالی است از اینکه یک سنت می تواند به سادگی در یک جامعه برای قرون متمادی دوام داشته باشد اگر با سایر اعتقادات مردم سازگار باشد. جامعه مردسالار چین، معیار زیبایی زن رو اینچنین تعریف کرده بود، پای کوچک و ناقص شده به معنای زنی بود که نمی توانست از خانه خارج شود (امری نکوهیده در سنت مردسالار چینی) نمی توانست به کار خارج از خانه مشغول شود (بازهم امری نکوهیده در فرهنگ مردسالار چین، هرچند که تنها طبقه متمول مکنت لازم برای رعایت آن را داراست) و البته نشانگر مکنت خانواده بود که در آن لازم نیست دختر برای امرار معاش اقتصادی کار بکند (امری که باعث سرشکستگی است). در سایه چنین تفکراتی است که چنین سنتی دوام می آورد.
امروز در بین مسلمانان، سنتی در مورد زنان وجود دارد که هرچند که به اندازه سنت چینی پای زیبا برای دختران، ترسناک و تبعات جسمی آن دهشتناک نیست، اما دلایل عقلی دوام آن با مدل چینی مشابه است. سنت مربوط به پوشش زنان: حجاب اسلامی. از آنجاییکه حجاب، انواع و اقسام دارد و مردم مناطق مختلف، حجابهای مختلف دارند، به جای پرداختن کلی به امر حجاب، به امر مشخصی می پردازیم که در تمام نسخه های محلی و منطقه ای حجاب مشترک است: پوشاندن موی سر. قطعا پوشاندن موی سر سنتی است که از نسلهای قبل به ارث رسیده است. در مورد کلیت حجاب، موارد متعددی مطرح می شود، در سنتی بودن آن شکی نیست، سئوال اینجاست که چرا چنین سنتی، ادامه پیدا می کند؟ معنای چنین سنتی چیست؟ مطهری می گوید که «پوشش زن در اسلام اين است كه زن در معاشرت خود با مردان بدن خود را بپوشاند و به جلوه‏گرى و خودنمايى نپردازد.» او توضیح می دهد که این پوشش وسیله‌ای برای محدود کردن زن به خانه نیست بلکه حجاب وسیله‌ای برای حضور سالم زن در اجتماع است. و اضافه می کند که ضرورت دیگر وجود حجاب از دیدگاه مسلمانان محدود کردن ارضای میل جنسی به محیط خانواده برای جلوگیری از فساد و بی بند و باری در جامعه است.
مطهری در توجیه دلیل وجوب حجاب برای نیل به اهداف فوق توضیح می دهد که: «اما علت این که در اسلام دستور پوشش، اختصاص به زنان یافته، این است که میل به خود نمایى و خودآرایى مخصوص زنان است. از نظر تصاحب قلب‏ها و دل‏ها مرد شکار است و زن شکارچى، همچنان که از نظر تصاحب جسم و تن، زن شکار است و مرد شکارچى. میل زن به خود آرایى از حس شکارچى‏گرى او ناشى مى‏شود. در هیچ جاى دنیا سابقه ندارد که مردان لباس‏هاى بدن نما و آرایش‏هاى تحریک کننده به کار برند. این زن است که به حکم طبیعت خاص خود مى‏خواهد دلبرى کند و مرد را دل باخته و در دام علاقه خود اسیر سازد. بنابراین انحراف تبرّج و برهنگى، از انحراف‏هاى مخصوص زنان است و دستور پوشش هم براى آنان مقرر گردیده است.»
فرض کنیم که تمام استدلال های آقای مطهری صحیح است و هدف جلوگیری از شکل گیری رابطه جنسی خارج از کانون خانواده، حتی برای کسانی که مجرد هستند و تعهدی به کسی ندارند و خانواده ای ندارند که بخواهند به آن پایبند باشند، از مهمترین اهدافی است که هر جامعه ای باید به دنبالش باشد. باز چه ارتباطی بین پوشاندن موی سر و چنین هدفی وجود دارد؟ آیا مردان با دیدن موی سر زنان دچار درجه ای از جذب شدن به زنان می شوند که عنان اختیار را از دست می دهند؟ آیا با تماشای چشمانش چنین اتفاقی نمی افتد؟ یا با شنیدن صدایش؟ یا با دیدن جعبه ای که روی آن نوشته شده «در این جعبه زنی قرار دارد»؟ جالب است که خود آقای مطهری از عبارت «لباس بدن نما» و «آرایش های تحریک کننده» (که بازهم به نوبه خود عبارات گنگی هستند، مثل این است که شما بگویید «غذای تند» مفاهیمی که ارتباط تنگاتنگ با انتظارات و تجربیات مخاطب عبارت دارند و مفاهیمی مستقل نیستند) استفاده می کند و نمی گوید «زنانی که موهایشان رهاست». به نظر می رسد پوشاندن موی سر حتی کمترین ارتباطی با این هدف ترسیم شده هم ندارد. البته هستند کسانی که با تصور صدای عطسه زنی در خانه همسایه، تحریک می شوند. اگر هدف ما پرهیز از تحریک جنسی باشد، آنهم به شیوه کنترل بدن زن و محدود کردن تصویرش در جامعه، آیا راه حل باید ممنوع کردن عطسه برای زنان و زدن 10 ضربه شلاق به خاطیان باشد؟ چه دلیلی وجود دارد که مردی که با دیدن موی سر زنان «تحریک» می شود از دیدن چشمان آنها از لا به لای چادر «تحریک» نشود؟ چه دلیلی وجود دارد که بگوییم جامعه ای که در آن زنانش موی سر خود را می پوشانند، مردانش کمتر «تحریک» می شوند تا همان جامعه که زنان با موی نپوشیده بیرون بروند؟ استدلال کسانی که پوشیدن موی زن را لازم می دانند، محکوم به درخواست خانه نشینی برای زن و تفکیک جنسیتی در سطح کلان جامعه است. گفتن اینکه عیان بودن موی زنان، چنان با مردان می کند که «لباس بدن نما» و «آرایش تحریک کننده»، در واقع شروعی است برای حرکت به همان سمتی که حجاب به سبک رایج در جامعه امروز از آن برخواسته است: جامعه شهری که ایده آل آن برای زنان «اندرون نشینی» است. وضعیتی که در زندگی ایرانیان دویست سال پیش به خوبی نهادینه شده بود.
چرا باید چنین سنت نامعقولی ادامه پیدا بکند؟ چرا زنان تحصیلکرده که خود را مسلمان می دانند، به چنین سنتی ادامه می دهند؟ آیا مسلمان بودن برابر است با حفظ سنتهای بی معنا؟ اگر اینگونه است چرا این دسته از زنان خواستار ارجاع سنتهایی مثل برده داری، چندهمسری و .. نمی شوند (هرچند هستند اقلیتی که حتی از چندهمسری مردان دفاع می کنند)؟ وظیفه یک زن مسلمان آیا به جز کنار گذشتن روسری می تواند باشد؟ در چند روز اخیر سیلی از اعتراضات به مبارزه با برقع در فرانسه توسط به ویژه مسلمانان به راه افتاده است. آنها می گویند که این حق زنان مسلمان است که با برقع تردد کنند. شاید این هم حق پدران و مادران چینی است که پای دختران خود را ناقص کنند تا دخترشان طبق سنتهای چینی بزرگ شود. صحبت بر سر حق و حقوق نیست، صحبت بر سر چرایی یک رفتار و انتخاب افراد است. پوشاندن موی سر، رسمی از گذشته است که در دنیای امروز، عقب افتاده و متحجرانه است. توجیهی برای آن نیست، حتی از دید کسانی که چون مطهری می اندیشند. چرا زن باسواد و تحصیلکرده مسلمان که امروز در غرب است، تن به چنین امر بی معنایی می دهد؟ صرف رعایت سنت؟ دلیل عقلی پوشاندن موی سر چیست؟ همراهی با سنتی ظالمانه، دور از عقلانیت و انسانیت است. توجیه رعایت سنتی ظالمانه، جهل و فقر و شرایط محیطی است. آیا پذیرفتنی است که زنانی که نه جاهل هستند(تحصیلات در حد تحصیلات تکمیلی دانشگاهی، دسترسی به اطلاعات آزاد) نه فقیر هستند و نه در بند شرایط محیطی، به این سنت ادامه بدهند؟ از دیدگاه شخصی این تنافض سنت گرایی صرف در بین مسلمین برایم بسیار جالب است. مگر طبق آموزه های دینی و اعتقادات آنها، اولین گروه مسلمین کاری به جز فاصله گرفتن از سنتهای بی منطق جامعه خویش انجام داده اند؟ همیشه این سئوال در ذهنم هست که اگر این گروه، در صدر اسلام بودند، آیا به دعوت پیامبری که امروز آنرا مقدس می پندارند، پاسخ مثبت می دادند، یا چون پیامبر صحبتهایی بر خلاف سنتشان می کرد، او را طرد می کردند و آزار می دادند؟ آنچه که میزان و ملاک است، عقلانیت و انسانیت است. توجیه عقلانی و انسانی پوشاندن موی سر چیست؟ معمولا به هنگام مواجه با مطالبه برای دلیل عقلی، پرشی بلند به «اصول و احکام مقدس » صورت می گیرد. این روش، روش کسانی است که دعوت پیامبر را انکار کردند، از نگاه یک مسلمان، استفاده از چنین روشی آیا مجاز و قابل قبول است؟ وظیفه شخصی خود را به عنوان یک زن مسلمان فراموش نکنید. انتخاب با شماست.

https://greennpath.files.wordpress.com/2010/11/modarresin.jpg

باز هم فضای مجازی، باز هم سوژه ای مضحک و باز هم جماعتی بی نام و نشان که مدعی دفاع از مردم ستمدیده ایران زمین هستند. در فضای مجازی، بیانیه ای منتشر شده است به نام: «بیانیه شماره 14 مدرسین و طلاب قم و نجف(متقن)» که در نوع خود بسیار جالب توجه است و جالب تر از آن، جماعتی که بر سر و سینه می زنند و این بیانیه را علم می کنند. بیانیه بس طولانی است و گفتار و بحث در مورد جزئیات آن خارج از حوصله است اما نکاتی دارد که نمی توان از آنها صرفنظر کرد.

در قسمت ابتدایی  بیانیه این چنین می آید:

به رسمیت نشناختن خواسته ها و اوامر حاکمان ظلم پیشه و دیکتاتور ماب سرزمینی که بزرگمردانی چون حضرت علی ابن موسی الرضا علیه السلام و کورش کبیر در آن خفته اند، وظیفه ما فرزندان این دو بزرگوار است.

به حمد الله، کشفیاتی حاصل شد و در کنار سلسله مراتب نسل ها، فرزندان ستمدیده ایران، متصل گشتند به حضرت علی ابن موسی الرضا. واعجبا که جماعت طلاب و مدرسین قم و نجف، از کجا درس علم وراثت را پاس کرده اند و صدالبته از کجا کورش کبیر را می شناسند؟ این کورش تا به حال کجا بود که یکباره سر از بیانیه شما بزرگواران سر برآورد؟  در ادامه بیانیه نامی از ایران و ایرانی نمی یابید و تنها از آبروی اسلام محمدی و ائمه اطهار خواهید خواند،این همانا و صاف شدن دوزاری کج ما همانا تا به پاسخ سوال های خودمان برسیم. آری درست است،کورش کبیر از آن دلیل در این بیانیه آمده است که ملت کورش کبیر نشنیده از دهان روحانیت، تمایل پیدا کند این بیانیه صد من یه غاز را بخواند.

در این بیانیه نام حضرات علمای عظام اینگونه متفاوت نوشته می شود:

حضرت آیت الله العظمی شیخ حسین وحید خراسانی دام ظله العالی یا می بینیم، حضرت آیت الله العظمی وحید خراسانی حفظه الله. تا اینجای کار طبیعی است اما در ادامه نام بقیه حضرات مراجع اینگونه آورده می شود:

گر چه افرادی چون آقایان شیخ ناصر مکارم شیرازی، شیخ عبدالله جوادی آملی، سید موسی شبیری زنجانی و شیخ لطف الله صافی گلپایگانی و اعضای جامعه مدرسین حوزه علمیه قم متشکل از افرادی چون شیخ حسین نوری همدانی، شیخ صادق لاریجانی، شیخ محمد یزدی، سید محمود هاشمی شاهرودی، شیخ محمد تقی مصباح یزدی، سید احمد خاتمی و شیخ احمد جنتی با ایشان دیدار کردند.

یعنی دقیقن همان چیزی که در فارس و رجانیوز می بینیم، اینکه نامبردگان یک شبه به بالاترین درجه علمی می رسند که یک تریلی نیاز می شود تا پسنود و پیشوند ها را بار کشد و صبح نشده چنان تشت فرو می افتد که هیچ پسوند و پیشوندی  نمی ماند.اما در ادامه به ناگاه بخشی از تاریخ حذف می شود:

حال سئوال ما اعضاء جامعه مدرسین و طلاب قم و نجف(متقن) از آقای خامنه ای این است که حقیقتا آیا می توان باور کرد، شما برای دیدار با آقایان مکارم شیرازی، شبیری زنجانی، جوادی آملی و صافی گلپایگانی و همینطور اعضاء جامعه مدرسین حوزه علمیه قم که نهادی کاملا حکومتی است و اعضای آن افرادی اند چون شیخ محمد یزدی و سید محمود هاشمی شاهرودی، رؤسای 20 سال گذشته قوه قضاییه که جنایاتشان شهره خاص و عام است.

تاریخ جنایات رژیم جمهوری اسلامی محدود می شود به بیست سال و خبری از ده سال قبلش که به مراتب خونین تر و ننگین تر بوده نیست. اما چرا جنایات سی ساله به یک باره بیست ساله می شود و ده سال پررنگ و رونق آن حذف می شود؟ دلیل را در دو نام می توان یافت، آن دوران ده ساله، دوران طلایی آیت الله عظما امام  خمینی(ره) بوده  و رئیس قوه قضاییه پرآوازه آن دوران کسی نبوده است جز، حضرت آیت الله العظمی شیخ یوسف صانعی  دام ظله العالی!

و در پربحث ترین قسمت این بیانیه می آید:

با توجه به نصوص صریح اسلامی و آیات و احادیث شریف حضرات معصومین علیهم السلام اعلام می داریم که تقلید از مراجعی که با دیدار خویش از آقای خامنه ای تمامی نصوص صریح اسلامی و مسلمات و ضروریات فقه و شرع را نقض نموده اند باطل و حرام است.

حال برای بنده مسلمان زاده نو سبیلِ و یه لا قبا که قصد فراگیری علوم حوزه را در سر دارم، سوالی پیش آمده است. با این تفاسیر که شما گمنامان عرصه بیانیه، آیا تنها تقلید از این مراجع حرام است یا اینکه پای درسشان نشستن و هر ماه شهریه گرفتن از آنان هم حرام است؟

و اما کلام پایانی اینکه در شرایطی که زندانیان سیاسی، روزنامه نگاران در بند، روشنفکران داخل و خارج از کشور، روزنامه نگاران داخل و خارج از ایران، فعالان جنبش های کارگری، فعالان جنبش زنان، گروه های دانشجویی و  قشر های مختلف بدنه جنبش، همگی وقتی نامه یا بیانیه می نویسند پای آن نامه را با نام شخصی خودشان امضاء می کنند و به نوعی به آن سندیت و اعتبار می بخشند یا اگر هم تک تک اعضا امضا نمی کنند، می توان با ارجاع به جزئیات آن حزب یا گروه، به نام افراد دسترسی پیدا کرد.

حال چه شده است که در پای بیانیه جامعه مدرسین قم و نجف هیچ امضایی در کار نیست؟  از دو حالت خارج نیست، اینکه نام و امضاء بیانیه دهندگان اعتباری به نامه نمی بخشد که این کار را انجام نمی دهند یا اینکه اصولن جرات و شجاعت این کار در آن ناکجا آباد پیدا نمی شود! به همان خدای محمد قسم، من در سایت وابسته به مدرسین و طلاب قم و نجف(متقن) هر چه گشتم چیزی پیدا نکردم که به نام این طلاب و مدرسین شجاع عرصه مجازی مربوط باشد.

مرضیه دوسال و هشت ماه دارد، می گویند دخترها استعداد بیشتری در یادگیری دارند، او برایم قل هو الله خواند، همه اش را، از ب بسم الله تا دال احد را. نمی دانم تازه یاد گرفته یا از چند ماه پیش. اما مهم این است که مرضیه سه سالش نشده و قل هو الله می خواند و چرا می خواند؟ آن هم درست در روزهای که باید دنبال زنجیرش باشد، زنجیری که عمو زنجیر باف پشت کوه انداخته است تا دیو زمان را با آن به بند کشند. وقتی بزرگترها به خواب زمستانی می روند ناچاریم به دستان مرضیه متوسل شویم تا با زنجیرش، دیو را به بند کشد.

این ها جواب نمی شود برای من. چرا مرضیه سه ساله قل هو الله می خواند، چرا همگام با دست زدن ها و نانای کردن هایش گه گاه سینه می زند تا خودشیرینی دیگری از خود نشان دهد؟ گمان می کنم جوابش را در این ماه مهر می توان یافت، ماه مدرسه. مرضیه دانش آموخته مکتب پدر و مادرش است اما پدر و مادرش دانش آموخته کدام مکتبند؟ پدر و مادر مرضیه چه خوانده اند در این ماه مهر؟ وقتی پدر و مادر به جای پرورش مغز دچار شستشوی مغزی شده باشند همین می شود، وقتی چند ساعت از هفته می شود ساعت قرآن، چند ساعت دیگر می شود تعلیمات دینی، پنج شنبه ها، چون کارگاه فنی نداشته اند می نشسته اند سرکلاس علوم پرورشی و در دفترهای کاهی شان، حدیث می نوشته اند و با گل و بلبل تزئین اش می کرده اند.

بزرگتر که شده اند به دروسشان متون اسلامی نیز اضافه شده است. دانشگاه که رفته اند جزء واحد های درسی شان، اندیشه های امام را پاس کرده اند، اقتصاد و فلسفه صدر اسلام را، حکمت کلام معصومین را و هزار از این دسته که خود بهتر می دانید. مرضیه وقتی ده سالش شود تازه می فهمد قل هو الله یعنی چه، اما آن روز دیگر قل هو الله ملکه ذهنش شده است و هر روز در پنج نوبت، طوطی وار تکرارش خواهد کرد.

میشل شولتس کرزیزانوفسکی، عکاس اهل هلند به دنبال یافتن پاسخ این سؤال که «زیبایی چیست؟» پنج قاره جهان را زیر پا گذاشت و از مردمان مختلف پرسید: «آیا تو از همه زیباتری؟» مهدیه آذری، دختری ۱۰ساله از ایران که به عنوان زیباترین، جلوی دوربین آقای کرزیزانوفسکی حاضر شد در باره دلیل زیبا بودن خود گفت: «من زیباترین دخترم چون‌که نماز می‌خوانم.» شولتس کرزیزانوفسکی در واکنش به حرف این دختر می‌گوید که «این حرف نشانه یک ششتشوی مغزی کامل است.»

شاید مهدیه آذری همان مرضیه بزرگ شده داستان ما باشد.

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرز آور

به میزان آن وجد

بهای هر ساعت دلپذیر را

با سختی دلگزای سال ها

پشیزهای تلخ و پررشک

و خزانه های سرشار  اشک!

امیلی دیکنسون

ترانه ی زیبا  آیدا شاملو و سعید سالاری منش با این شعر به نام چرخه

مقاله اي در سايت کلمه با تيتر ”الله اکبــــــر؛ پیام مکرر خاتم پیامبران تا دیگر کسی ادعای خدایی نکند” آمده است. سردبير سايت آن را در سرفصل کلمه قرار داده است که نشان از اهميت بالاي اين مقاله براي دست اندرکاران اين سايت دارد. مشخصن مقاله از نگاه يک اصلاح طلب مسلمان است که ديدگاه هاي خود را حول محور شعار الله‌اکبر نوشته است. نکات جالبي در اين مقاله آمده است که در اينجا به آنها مي پردازم.  داريوش محمدي، نگارنده مطلب اينگونه مي نويسد:

شعار «الله اکبر» ، از طرفی «هویت دینی» جنبش را معرفی می کند، و از طرفی دیگر اشاره ای گویا به ماهیت «استبداد ستیز» یک جنبش است.

نگارنده در اينجا سعي دارد با سوءاستفاده از شعار الله اکبر، جنبش سبز را يک جنبش ديني معرفي کند، در حالي که جنبش سبز هيچ تعلق ديني ندارد و تولد آن از براي حق خواهي در پي راي گم شده مي باشد. در ادامه اين حق خواهي جوانان وطن کشته شدند و ايرانيان ديگر از داخل و خارج از کشور حمايت خود را در مطالبه حق پايمال شده هموطنان خود نشان دادند. اينکه همراهان جنبش با هر عقيده اي شعار الله اکبر سر مي دهند از سر يک شعار متحد است که متاسفانه بعضن مورد سوءاستفاده اسلامگرايان حاضر در جنبش قرار گرفته است.سوال اينجاست که اگر جنبش يک حرکت ديني است، چرا در برابر قرآن سوزي که چندي پيش صورت گرفت، جنبش سبز در دفاع از قرآن بر پشت بام ها، بانگ الله اکبر سر نداد؟

«الله اکبر» آن چنان به بزرگی خداوند تصریح دارد و آن چنان او را از همه چیز و همه کس بزرگتر می خواند، که نمی شود آن را باور داشت و به « بندگی خدا معترف نبود».

اينگونه که اين مقاله، الله اکبر را معرفي مي کند، هرکس با گفتن تنها الله اکبر، مسلمان و رستگار مي شود واين که هرکس مي گويد الله اکبر يعني به آن ايمان دارد و گرنه نمي تواند بگويد.

از طرفی دیگر، شعار الله اکبر، «ماهیت ضد خشونت» یک جنبش را هم نشان می دهد.

در ادامه شعار الله اکبر را نماد ضدخشونت جنبش معرفي مي کند که اين تعريف از الله اکبر را ما براي اولين بار مي بينيم. به شخصه شعار الله اکبر را تا به حال در فتوحات جنگي ديده ايم. در نبردهاي اسلام براي آغاز جنگ و نشان پيروزي، الله اکبر بانگ مي شده است و يا در تاريخ معاصر ايران، همه ما بانگ الله اکبر، در جنگ هشت ساله را به ياد مي آوريم(آر پي جي زني که موفق به نابودي هدف خود شده است و بانگ الله اکبر پس از آن توسط خود و همراهانش در ذهن همه ما مصور است آيا اين الله اکبر دليلي بوده است که او براي فتح مکه و مدينه مي جنگد؟). حال اين ديگر چه توهمي  است که نگارنده را در بر گرفته و تعريف جديد مي آفريند، در نوع خود بسيار جالب است!

اما وراي اينها نگاه سوءاستفاده و تغيير معناست که مطرود است، حال از طرف دولت کودتا باشد يا از طرف همراهان جنبش سبز. حکومت بر قرآن سوار است و هر بيگاه به قرآن چنگ مي اندازد و در مقام سوءاستفاده از مردم معتقد به اسلام و قرآن بر مي آيد و از آنان در بازي هاي سياسي خود استفاده مي کند. فراموش نمي کنيم که ما با همين نگاه در تضاد هستيم. آيا درست است که مبارزي که خود بر رفتار سوءاستفاده حکومت از ابزار ديني معترض است، در پي سوءاستفاده از ابزار ديني ديگر(الله اکبر) براي موفقيت حزب سياسي خود باشد؟

 ما معترض به بازي هاي سياسي هستيم که با دين مخلوط مي شود و در پي همين نگاه است که راه خود را در جدايي دين از سياست مي بينيم.

احمدی نژاد تلاش می کند عید فطر مسلمانان را برای ایرانیان تبدیل به یک عید ملی کند و تعطیلاتش را به سه روز و شاید در آینده بیشتر افزایش دهد.پیشتر آیت الله خزعلی، عید باستانی ایرانیان، عید نوروز را مایه ننگ دانست و بر این عقیده است عید ایرانیان عید غدیر است.آیت الله خمینی برای سربازان ایرانی در جنگ ایران و عراق می گوید: بروید و در راه اسلام کشته شوید تا اسلام سربلند شود.خامنه ای خطاب به بسیجی جوان، که خود را سرباز جنگ نرم معرفی می کند می گوید شما در راه اسلام گام بر می دارید تا دشمنان اسلام را شکست دهید.

این ها همه تنها نمونه هایی معاصر بودند از صحبت های مخالفان ما که در تلاشند بر ضد ایران و ایرانی بجنگند. اما از طرفی دیگر عده ای که از دست رژیم جمهوری اسلامی به تنگ آمده اند در تلاشند برای کشوری مستقل بجنگند. اما از همه بدتر بعضی از همین همرزمان ما هستند که همگام با ما می جنگند اما باز در رسانه خود فریاد می زنند اسلام در خطر است این یعنی مبادا اسلام از دست این رژیم خونخوار به خاک سیاه نشانده شود و ما باید در راه اسلام گام برداریم. می گویند می خواهند با این کارهایشان چهره اسلام را مخدوش کنند. میگویند با این کارهایشان داعیه مسلمانی دارند، می گویند با این کارهایشان همه را به اسلام بدبین می کنند. گمان می کنید تمام شد، نه هنوز هم هست اما می دانم نه حوصله شما به ادامه اسلام و وااسلاما می رسد نه عمر من به نوشتنش قد می دهد که اگر بخواهم همه اش را بنویسم عمری می خواهد به درازای عمر نوح(همان جنتی خودمان).

این بار اگر خدا هم بیاید و بگوید عید تو عید فطر است یا چه می دانم غدیر است، خیلی راحت در چشمانش نگاه می کنم و می گویم نه! می گویم عید من نوروز است.

می گویم خدایا تو دیگر بس کن، به قدر کافی برای اسلام می جنگند من می خواهم برای ایران بجنگم، من یک ایرانی ام.

آقای مهندس و آقای دلاور لرستان، ابتدا ایام الله پیروزی جنبش مشروطه خواهی ایران را به شما و خانواده های محترمتان تبریک عرض می نمایم، مخصوصن زهرا خانوم که الحق در حق طلبی برای جنبش زنان ید طولایی دارد و در همین جا از ایشان نیز جداگانه تشکر می نمایم. نامه دادخواهی شما به مراجع بزرگ اسلام را خواندم و از شکایت شما نسبت به بی پروایی های ملیجک پیر با خبر شدم. ما نیز چون شما خونمان از دست این جنتی منحنی به جوش آمده است اما نمی دانستیم به کجا دخیل ببندیم تا گره از مشکلمان باز شود.

نمی خواهم از پیش قضاوتی کنم و در مورد مراجع اعظام حرفی بزنم، شاید این بار شعورشان جنبید و در دفاع از خق صدایشان در آمد اما چشمم آب نمی خورد که از این جماعت آبی گرم شود. به نظر من اینکه تا به حال مرجعیت و روحانیت بر علیه شما شهادت نداده اند از نیکبختی شماست وگرنه بر همه روشن است که این جماعت دلش کجا گیر است. منافع اقتصادی مراجع و روحانیون، گرایش دینی و سیاسی آن ها را نیز مشخص می کند.  قبل از آن که صدای مظلومانه شما به گوش مراجع غیور این مرز و بوم برسد اطاعت از ولی امر مسلمین و حامیان ولایتش بر مراجع و روحانیت دیکته شده است.همین چند روز پیش بود که از طرف ولی امر مسلمین فتوایی در آمد که اطاعت از احکام حکومتی، واجب شرعی و نشانه التزام به ولایت فقیه است و هنوز جوهر این فتوا خشک نشده بود که از طرف مکارم شیرازی، رساله ای در این باب نوشته شد و او نیز بر این امر صحه گذاشت که «تبعيت از حكم حكومتي ولي فقيه بر مراجع تقليد هم واجب است».

اگر خدای ناکرده صدای ما مظلومان به گوش مراجع و روحانیت برسد و آن ها نیز از صدای ما اشکشان جاری شود و خونشان به جوش آید و نیمچه فریادی بزنند، آنگاه است که کوفیان آب را به روی صحرای قم می بندند و اگر آب به روی این جماعت بسته شود و رفع نیازشان نشود، مرجعیت به خطر می افتد. تاریخ این را ثابت کرده است که هرگاه حکومت برای مرجعیت نان آور نبوده، نیمی از رساله را جهاد برای خدا پر می کرده و اگر حکومت هوای مرجعیت نازنین را داشته باشد، نیمی از رساله خدا را تقیه پر می کند و نیم دیگر را برای خالی نبودن عریضه مسائل جنسی و مقبولیت دعا به درگاه خدا. این ما هستیم که تقیه و نقیه و مصلحت نظام حالیمان نمی شود و هر لحظه می خواهیم بزنیم کاخ مرمر را بترکانیم و جلوی آن یک گاردن پارتی مشتی به سلامتی حضور شما برگزار کنیم. ملا احمد نراقی در باب برخورد با حاکم با شجاعت هر چه تمام تر می گوید: «ای گروه شیعه! خود را ذلیل مسازید و به ورطه میندازید به سبب نافرمانی سلطان و فرمان‌فرمای خود؛ پس اگر عادل است از خداوند درخواست کنید که او را پاینده بدارد و اگر ظالم است از درگاه الاهی مسئلت نمایید که او را به صلاح آورد که صلاح احوال شما در صلاح سلطان است».

دادخواهی شما و ما بیچارگان یعنی رویارویی با ولایت فقیه و این همان معذوریت و محذوریتی است که مراجع نازنین قصه ما دارند، بهترین کار برای آن ها سکوت است. حتی هجرت و رفتن از این دیار هم چاره ساز نیست، همین سیستانی خودمان، مگر  ریشش گرو ولی امر مسلمین نیست، چگونه می تواند از این همه دارایی و مال التجاره ای که در قم و مشهد دارد چشم بپوشد آن هم فقط برای دادخواهی یک عده بیچاره.

از بحث خنده دار هجرت که بگذریم میرسیم به وامداری امام راحل که به حق ولی امر مسلمین وامدار ایشان است نه شما که راست راست جلویتان جرات می کنند بگم، بگم راه بیاندازند و شما فقط سکوت کنید تا نوبت تان شودو بعد بگویید خفه، نوبت من است.امام راحل در دوران طلایی شان با بیانی شیرین گفتند که هر کس با ولایت فقییه در افتاد، ور افتاد. همین امام خودمان بودند که به مخالفان خودش گفت آخوند» آمریکایی، بی شعور، دشمن رسول الله»، حالا شما وامدار ایشان هستید که حیا می کنید و در مورد سال 67 محذوریت در گفتار دارید یا آنکه می گوید یک میلیار  دلار به جیب زدید؟

استقلال نهاد روحانیت و مرجعیت تهدیدی است برای جمهوری اسلامی، حال که مرجعیت و روحانیت تبدیل شده به پشتوانه نظام مقدس حکومت اسلامی شاید راه حل در نافرمانی اجتماعی مردم از نهاد روحانیت و مرجعیت باشد، آنگاه است که دیگر این نهاد مقبولیت بین مردم نداشته و جایگاه اجتماعی و تا حدود زیادی جایگاه اقتصادی خود را از دست می دهد و به نوعی مجبور خواهد شد که برای خود استقلالی دست و پا کند و یک خدا حافظی بلند بالا نثار سیاست بفرماید تا دوباره از جایگاه قبلی برخوردار شود.

مهندس موسوی و حجه الاسلام کروبی عزیز، از اینکه نوشته این کوچولوی جنبش را خواندید ممنونم، فقط اگر این جماعت مرجعیت برای درخواست دادخواهی شما، تره ای خرد کردند بفرمایید تا ما هم دست به قلم شویم و خدمت این بزرگان عارض، شاید توانستد چاره درد مارا نیز دوا کنند.

این روزها انگار بایستی حفظ عورت جنبش سبز شود تا خدای ناکرده هیچ کس به تیریش قبایش بر نخورد. برخی از ما خیلی مشتاقیم تا چشممان را بر انتقادات ببندیم و یا از کنار آن بگذریم و شاید بر آن بتازیم. برخی می گویند عیب خود را نگوییم، شریعتمداری و دار و دسته اش خوشحال نشوند، انتقاد نکنید تا حسینیان و دار و دسته اش خواب راحت نداشته باشند. آیا این همان راهی نیست که به سیاهچال استبداد می رود؟ این همان راهی نیست که امامی کاشانی در نمازجمعه از آن سخن می گفت:

امام جمعه موقت تهران  گفت که باید «بیضه اسلام» را حفظ کرد: «مسلمانان باید هم حوزه دین و به اصطلاح بیضه دین و کیان امت اسلام را حفظ کنند و هم چنین باید عورت دین را حفظ کنند که در جهت اول باید بگویم پیاده‌روی‌هایی مثل ۲۲ بهمن همین اعزاز حوزه است که البته فکر می‌کنند بیرون آمدن و برگشتن قیمت کمی دارد اما قیمت آن کم نیست.»

این همانی است که این روزها از طرف ما سبز ها نیز فریاد زده می شود. در همین چند روز پیش در مقاله از سایت کلمه( سایت خبری و تحلیلی مهندس موسوی) به نام  جدایی نهاد دین از سیاست یا استقلال نهاد دین از نهاد سیاست؟ منتشر شد که در راستای روشن شدن بیانیه 18 و همان منشور سبز نوشته شده بود. در قسمتی از این مقاله تصریح شده است که:

میرحسین موسوی، به عنوان فرزند راستین انقلاب و راهروی اصیل خط امام، نمی تواند و نمی خواهد  داعیه جدایی دین از سیاست داشته باشد، چرا که انقلاب و امامی که او به آن معتقد است داعیه دار بازگرداندن نقش سیاسی دین و حضور فعال آن در اجتماع در زمانه ای بود که همه دین را در پستوها و در حوزه های فردی و شخصی می جستند.

حال که سایت میرحسین موسوی(کلمه) اینگونه سعی در روشن شدن کلام و تفکر میرحسین موسوی دارد، این چه روشی است که ما چشممان را در صورت موافق نبودن با نظر میرحسین به این موضوع ببندیم. این طبیعی است که هر کس نظری دارد و دیگری نظری متفاوت و این مایه پیشرفت یک ملت است اما به شرطی که تنها نظر شخصی باشد نه آنکه تصمیم گیرنده نهایی. اما موضوع اصلی همان جاست که برخی سعی در سرپوش گذاشتن به این موضوع را دارند و حاظر به انتشار آن نیستند و به نوعی سدی می شوند در برابر انتشار هر نظر شخصی دیگر و گفتمان بر سر این موضوع. آیا بحث بر سر سکولاریسم اینقدر ترسناک و سخت است؟

آیا ما نباید همدیگر را نقد کنیم به بهانه اینکه حسین شریعتمداری خوشحال می شود؟ خب آن شخص ذهنش مریض است به ما چه ربط دارد؟ آیا ما نیز چون امامی کاشانی نسبت به نظام اسلامی بایستی ستر در عورت و حفظ بیضه جنبش سبز کنیم؟ در این چند روز برای 4 بار در سایت بالاترین موضوع داغ ایجاد شد تا سفره نقد این مقاله باز شود اما هر بار با تکیه بر بی قانونی این موضوعات حذف و به نوعی به کاربران بی احترامی شد و چه بسیار کاربران دیگری که پس از این مناقشات درون سایتی شروع به زدن برچسب های ساندیسی و عامل رژیم کردند. آیا توهین است که بگوییم این راه با ترکستان است؟ یا اینکه غیر واقعی؟ نکند مشکل تیتر و توضیح و بخش نامناسب دارد؟

انگار گیوه ها را ور کشیده ایم و رهسپاریم به سوی کیهان به سر می دویم!