نوشته های برچسب خورده با ‘احمدی نژاد’

از شش سال پیش که شهردار سابق تهران با آن خنده‌های هیستریک در جعبه جادویی ظاهر شد و دست در قبای‌اش کرد و از قبال آن جادو جمبل، هاله ‌ی پرنوری بر سر خودش تعبیه کرد فریادها بلند شد که آقا این دیگر چه رسم بازیِ سیاست است؟ این دروغ‌ها چیست؟ یعنی‌ چه که هاله نور بر‌ سر می‌گذارید و کلاه بر سر مردم؟ آقای جوادی آملی شما دیگر چرا؟ چرا این‌ها را تکذیب نمی‌کنید؟ آن روزها میله‌های بافتنی مادربزرگ، تنها خیال می‌بافت. خیال آن‌که مراجع عظام از دلسوزین مردم‌اند و در برابر اینگونه دغل‌بازی‌ها خواهند ایستاد.

از مراجع عظام که آبی گرم نشد اما اطرافیان ژوکر خنده‌رو به هوش آمدند که وقت آن است رئیس‌جمهور علاوه بر بصیرت، از اندکی اخلاق نیز بهره‌مند شوند. این شد که برای‌ ایشان معلم سرخانه استخدام کردند. از پس آگهی‌های اشتغال به‌ کار،حجت‌الاسلام و المسلمین دکتر مرتضا آقا تهرانی بیرون آمد و مقرر شد هر روز از خورجین پربارش درس‌هایی از آداب و اخلاق اسلامی برای هیئت مکرمه دولت برون آورد. از روزهای استخدام آقا تهرانی بسیار می‌گذرد اما رئیس‌جمهور بااخلاق نشد که هیچ! آقا تهرانی هم بداخلاق شد.

آقا تهرانی چند روز پیش از گفت‌گویِ رهبر معظم با ریاست محترم جمهور پرده‌بردای کرده بود اما امروز خبر آمد که ای بابا! «معلمِ اخلاق» هیئت دولت، دروغ‌گو از آب درآمد.
روایت آقاتهرانی از مهلت رهبرانقلاب به احمدی نژاد برای تصمیم درباره استعفا یا… + فیلم

ریاست جمهوری اظهارات آقاتهرانی را تکذیب کرد!

بعد از شنیدن این وقایع به مادربزرگ گفتم: دیدی ننه، دیدی یک جعبه سیب گندیده، آن یک سیب سالم را هم خراب کرد!
گفت: نه ننه‌جان! آن تک سیب از اول هم گندیده بود. اصلن این درخت سیب، آفت دارد… انتظار میوه سالم از این درخت، انتظاری واهی است ننه‌جان!

محمدرضا رحیمی، معاون اول محمود احمدی نژاد، استاندار سابق کردستان در دوره ریاست جمهوری اکبر هاشمی رفسنجانی و چندین چند پست دولتی دیگر اما جالب تر از همه رئیس ستاد مبارزه با مفاسد اقتصادی!

تعجب نکنید، این دقیقن یکی از پست های رحیمی، معاون اول محمود احمدی نژاد است و باز هم تعجب نکنید که قطورترین پرونده فساد اقتصادی در نظام اسلامی از آن همین آقای محمدرضا رحیمی است. سال قبل برای اولین بار بود که نام باند خیابان فاطمی شنیده شد و لاریجانی، رئیس قوه قضاییه که خبر از دستگیری این باند داد اما چندی نگذشت که الیاس نادران و جمعی دیگر از نمایندگان مجلس خبر از آن دادند که سردسته این باند، رحیمی است. محمدرضا رحیمی کارنامه بسیار درخشانی دارد، وی زمانی که استاندار کردستان بود در سفر هاشمی به کردستان دست او را بوسید و تعداد زیادی تراکتور را برآن داشت تا با جایگیری مهندسی شده، درورد بر هاشمی را نقش بندند.

چندی بعد در انتخابات ریاست جمهوری سال 1376، توانست مدیر تنها حوزه انتخاباتی باشد که در آن رای ناطق نوری از خاتمی بیشتر بود! ایشان تنها کسی هستند که اعتبار مدرک دکترایش با اعتبار مدرک زنده یاد، عالم فقید علی کردان برابری می کند. از دیگر افتخاراتشان روایتی است از دیده ها و شنیده هایش از سفر به سوریه، چنان که در هیئت دولت گفت:  در سوریه یکی از مسلمانان به من گفت که من معتقدم اگر بنا بود بعد از پیامبر، پیامبری دیگر بیاید، آن احمدی نژاد بود. این ابراز احساسات برای ما افتخار بزرگی است و به برکت وجود شما، ما را مورد نوازش و احترام قرار می‌دادند. یا از دیگر گوهرافشانی های ایشان،چنین آمده است:

  • دلار و یورو را از سبد ارزی خارج خواهیم کرد و جای آن ریال و پول هر کشوری که با ما همکاری کند را قرار می‌دهیم چرا که این ارزها را نجس می‌دانیم و نفت را هم به دلار و یورو نخواهیم فروخت چرا که اگر دلار و یورو شکسته شود آنها شکست می‌خورند.
  • این کشور(انگلیس) هیچ ندارد و نه آدم‌هایش آدم و نه مسئولانش مسئول هستند و حتی منابع زیر زمینی ندارد و یک مشت خرفت هستند که مافیا بر آنها حاکم است. ۵۰۰ سال دنیا را غارت کردند و جوانی که الان آمده است احمق‌تر از قبلی است و گویا خداوند آنها را نوکر آمریکا و صهیونیست‌ها آفریده است.
  • ۲۷ کشور اروپایی تحریم جدیدی علیه ایران انجام دادند و استرالیایی‌ها که یک مشت گله دار هستند نیز به آنها پیوسته‌اند.

بگذریم از وصف کمالات این بزرگوار، همان بس که ایشان سردسته باند فساد اقتصادی است و هیچ مقام قضایی نمی تواند معاون اول احمدی نژاد را  به دادگاه بکشاند و از او سوال کند که دریچه چاه نفت چرا و چگونه سر از خیابان فاطمی در آورده است!؟ رحیمی در یک حرکت مضحک به جای شرکت در دادگاه، خبر از کنفرانس خبری داد تا از آن طریق در مورد پرونده ی فساد مالی اش پاسخگو باشد، اقدامی که در تاریخ بی سابقه است اما حتا از آن نیز سر باز زد و کنفرانس خبری اش را لغو کرد و دلیل آن می شود: این نشست خبری ممکن است تکدر خاطر رهبر فرزانه انقلاب و دغدغه مردم شریف ایران را در پی داشته باشد.

اگر تا اینجای مطلب را نخوانده اید یا سرسری از آن گذشته اید، چیز مهمی از دست نداده اید، تمام مطلب در همین یک جمله است: کدخدا را ببین، ده را بچاپ!

سید حسن نصرالله رهبر حزب الله می گوید:

امروز چيزى به نام تمدن پارسى در ايران وجود ندارد و امروز رهبر در جمهورى اسلامى، امام سيد خامنه‌اى قريشى هاشمى، فرزند پيامبر خدا و فرزند على ‌بن ابى ‌طالب و فاطمه زهرا ست كه عرب بودند.

این چند جمله در عین کوتاهی، بار اهانت سنگینی دارد، چنان به مهمترین اخبار هفته تبدیل می شود تا جایی که  کمتر کاربرایرانی در فضای مجازی هست که به این اهانت، واکنشی نشان ندهد. چندی پیش محمدرضا خاتمی به هنگام سفر محمود احمدی نژاد به لبنان در نامه ای خطاب به رهبر حزب الله چنین می نویسد:

انتظار ملت ما از همه مدعيان مبارزه با ظلم و سلطه اين است كه از زندانبانان اين عزيزان بخواهند دست از ظلم و جفا بردارند و ذره اي از آنچه براي ملت سربلند لبنان و شيعيان مجاهد آن سرزمين آرزو مي كنند در حق ملت خود روا دارند.

وقتی محمدرضا خاتمی چنین نامه ای و چنین درخواستی را خطاب به سید حسن نصرالله می نویسد دو وجه دارد، یک اینکه محمدرضا خاتمی هنوز ته مانده ای از انصاف را در رهبر شیعیان لبنان می بیند و دیگر وجه این نامه، بُعد رسانه ای آن است که ای مردم دنیا با خبر باشید که حسن نصرالله از جلاد مردم ایران استقبال می کند. سید حسن نصرالله جواب آن نامه را که نداد، بلکه با آغوشی باز و کلامی وصف ناشدنی از احمدی نژاد استقبال کرد.

حال در شرایطی که سید حسن نصرالله با تمام وقاحت به هر ایرانی توهین می کند ما باید انتظار چگونه واکنشی از چه افرادی داشته باشیم؟ مشخصن ما از اشخاصی چون خامنه ای و احمدی نژاد انتظاری نداریم که بیایند این سخنان را محکوم کنند، اصولن آن ها این سخنان را توهین تلقی نمی کنند و دیگر این که اگر قرار به واکنش نشان دادن بود، حداقل یک بار در برابر کشورهای نخودی خلیج فارس و در قبال موضع گیری های تملک جزیره های خلیج فارس، واکنش نشان می دادند اما در اینجا که به همگان مشخص شد که سید حسن نصرالله یک لیوان خالی است که نیمه پری ندارد که بتوان به آن نگاه کرد و البته هیچ ته مانده انصافی ندارد که  کورسوی امیدی برای رهبران جنبش سبز باقی بگذارد اما با این حال بعد از گذشت حدود یک هفته از آن سخنان سخیف و توهین به ایرانیان، هنوز هیچ واکنشی از طرف رهبران جنبش سبز صورت نگرفته است.

شاید فشار رسانه ای سبزها بر رهبرانشان باعث شود تا آن ها نیمچه واکنشی از خود نشان دهند، قبلن در مورد اعدام های جمهوری اسلامی و نوع برخورد با زندانیان سیاسی و مخصوصن بر سر اعدام پربحث معلم جوان، فرزاد کمانگر، رهبران جنبش سبز پس از چند روز از اعدام آن عزیز و در پی فشار رسانه ای سبزها، به واکنش در آمدند و بیانیه ای صادر کردند.

آیا در این مقطع زمانی، این که سبزها انتظار داشته باشند تا رهبرانشان این توهین به ایرانیان را محکوم کنند انتظار گزافی است؟ آیا اگر سید حسن نصرالله نیمی از این توهین ها را نسبت به اسلام و تشیع روا می داشت، باز هم رهبران جنبش سبز سکوت می کردند؟ آیا فشار رسانه ای سبز ها می تواند رهبران جنبش را به واکنش وا دارد؟

پیشاپیش در جواب دوستانی که بهانه می آورند و می گویند موسوی و کروبی رهبر جنبش سبز نیستند و تنها از همراهان جنبش اند عرض می کنم که یک همراه جنبش هیچگاه به خود اجازه نمی دهد که یکی از بزرگترین مناسبات اعتراضی(22 خرداد 89) را لغو کند و یا دیگر اینکه در کجای دنیا یک همراه جنبش برای آن جنبش اعتراضی، منشور و مرام نامه می نویسد؟

https://greennpath.files.wordpress.com/2010/10/amir-ahmadi.jpg

هوشنگ اميراحمدي مي گويد براي من احمدي نژاد همانند مصدق است، مشكل ايران را ولايت مطلقه فقيه نمي داند، بلكه مردمي مي داند كه دموكرات نيستند. مردمي كه 25 خرداد در جمعيتي ميليوني به خيابان مي آيند و تنها تظاهرات سكوت مي كنند. هوشنگ خان، اگر مردم دموكرات نبودند كه آن روز با آن جمعيت ميليوني، درخت انگليِ ولي فقيه را چنان از ريشه در مي آوردند، كه امثال تو ديگر نتوانند راست راست در چشم مردم نگاه كنند و بگويند، دموكراسي دموكرات مي خواهد ولي براي رفت آمد به ايران چشم بر موجود منحوسي چون ولايت مطلقه فقيه ببندند. آقاي اميراحمدي، كروات مزين به پرچم ايران تو همانقدر دروغين و قلابي است كه پرچم ايران و شال سبز احمدي نژاد، قلابي است.

براي هوشنگ اميراحمدي رفت و آمد به ايران به راحتي رفت و آمد هوگو چاوز است، هوشنگ خان راست مي گويد، بايد مثل او باشي تا بتواني به ايران بيايي، بايد شاگرد رهبر انقلاب باشي، با رحيم مشايي جیك تو جيك باشي. آقاي اميراحمدي، خوب مي داني كه خامنه اي در آن ور آب يك مشت جاكش دارد كه در طبقه چهارم سفارت خانه ها، جا خوش كرده اند و زاغ سياه آنان را چوب مي زنند كه فعاليت سياسي در كارنامه شان دارند و كافي است به اين ور آب بيايند تا در همان فرودگاه، گير يك مشت ششلول بند بيافتد كه مستقيمن از طائب ونقدي دستورمي گيرند، از همان جا مي برند اوين، يا سر از اتاق مصاحبه در مي آورند يا به انفرادي، كه در آن صورت نامشان از هر ليست و آماري قلم گرفته مي شود.

آقاي اميراحمدي، بار بعد كه خواستي از فرانكفورت به ايران پرواز كني سري هم به بندر هامبورگ بزن، آنجا كه بهروز در آسايشگاه رواني، چشم انتظار يك نگاه، روي تخت خشكش زده است. بهروزي كه بايد در عسلويه باشد يا مسجد سليمان، يا به جاي آن وزير خيكي، بر صندلي وزارت نفت تكيه زده باشد. بهروزي كه كافي است ياد آن روزها بيافتد كه حتا به برادرش نمي توانست اعتماد كند، كافي است آن همه بدبختي تصويري شود مقابل چشمش تا غش كند، كف از دهانش سر كند، چشمانش سفيد شود و مثل اينكه به برق سه فاز وصلش كرده اي، بلرزد. بهروز اين روزها چون يك وينستون خشك شده كه ته كمد جامانده است، با يك تلنگر مي شكند. به ديدارش كه مي روي، هم خوشحال است از ديدنت و هم خجل است از حال و روزش.

چه لحظات سنگيني است وقتي با اكراه به او لباس مي پوشاني تا نگاهت به تركش هاي اسهال شب قبل كه روي پاچه شلوارش جا مانده نيافتد وسرت را به سمت پنجره دراز مي كني تا حالت، متهوع نشود.با هم به بندرگاه مي روید و قدرت فهم و انديشه را در كشتي هاي عظيم الجثه اي مي بيند كه قطار،قطار دست آورد شرق را به غرب مي آورند و آنگاه که خسته می شود، هر چی فحش بلد است نثار آن ملوانان می کند که به نظرشان چون آخوندها، آرامش را از بندر می گیرند. در خفقان دود يك بسته سيگار كه آتش به آتش روشن مي شود،چنان خاطره ميدان صبا زنده مي شود كه چشمان بهروز برق مي زند، آنجا که هر نیمکتش یادآور بخشی از خاطرات است. زن چاقي كه تكه هاي نان را براي مرغان دريايي پرت مي كند، بهروز را ياد بيوه زني مي اندازد كه روزها كمين مي كرد تا به تراس خانه بيايد و لباس پهن كند تا دامنش بالا رود و کمی چسبان تر. درست آن روزها كه تازه با آن زن روی هم ریخته بود، به دنبالش افتادند،یکی از بازیچه های سیاسی آن روزها شده بود. با هزار در به دری خودش را از جلفا به آذربایجان رساند و بدبختی اش شروع شد. به بهروز می گویم، این همه وصفش می کردی، همین بود! می گوید نه، این حتا کاریکاتور آن هم نمی شود. سیمین، تپل و گوشتی بود ولی نه به این فضاحت. بهروز دلش لک زده برای یک لحظه از آن نگاه های دزدکی یا سیگاری در میدان صبا.

هوشنگ خان، این هارا نگفتم تا قصه حسین کرد شبستری برایت گفته باشم، گفتم که بدانی اگر آدم شرف داشته باشد با این همه بدبختی در بندر هامبورگ زندگی می کند و پا روی شرفش نمی گذارد تا مثل یک کلاغ بین این ور و آن ور، آویزان باشد و خبرچینی کند. هوشنگ خان، گفتی یک دختر داری، هیجده سال دارد، هم سن همان هایی که در این یک سال به زندان ولی فقیه افتاده اند. اگر نوبَرت که از حس وطن پرستی حتا فارسی را بلد نیست، مانند هم نسلانش که هر یک چکیده شعوری جامعه اند،  به این زندان ها اسیر می شد و سوزش تجاوز، بدنش را فرا می گرفت، باز هم مشکل را در نبود مردمی دمکرات می دیدی؟ باز هم احمدی نژاد مصدق بود یا کابوسی می شد به یادآوری هیتلر؟

هوشنگ خان، دیر نیست. همین روزها داستان تلخ تو نیز روایت خواهد شد، سعیدجان آقا، پرونده اش با داروی نظافت گل گرفته شد، تو هم به وقتش!

در طول يك سال و اندي كه از جنبش سبز گذشته است دروغ گويي كودتاچيان و همراهان ولي امر مسلمين بر همه ثابت شده است. كمتر كسي است كه به خبرگزاري هاي حكومتي چون فارس، رجانيوز، فردانيوز و … سر بزند و اخباري در مورد جنبش سبز ومخالفان حكومت ببيند و بتواند به آن استناد كند يا حداقل برايش قابل باور باشد. اين سير بي اعتباري رسانه هاي نام برده يك شبه به اينجا نرسيده است بلكه در طول زمان و انتشار اخبار دروغ آن ها را به اين غايت رسانده است.

اما نكته اي كه در اين جا مورد بحث است اين است كه آيا رسانه هاي حامي جنبش سبز نيز ممكن است به چنين سرنوشتي دچار شوند؟ در قدم بعدي اين كه چگونه ممكن است چنين بي اعتباري براي سبز ها به وجود بيايد؟ اگر چه راه رسانه هاي سبز با رسانه هاي رژيم كودتا جدا است اما راه از بين رفتن باور هاي مردم درپذيرش اخبار دروغ درتقابل با همه يكسان است. چندي پيش اخباري در سايت هاي سبز انتشار يافت كه در يكي از پست هاي قبلي با اين تيتر به آن اشاره كردم: قورباغه آب پز هم به این خبر می خندد، استقبال سرد علما از خامنه ای!

البته اين اولين بار نيست كه اخبار از اين دسته منتشرمي شود، در ابتدا از طرف برخي افراد كه در صداي آمريكا تريبون هفتگي دارند، شاهد چنين اخباري بوديم. گه گاه آن آقاي سپاهي سابق از پيوستن ارتش به مردم خبر مي داد وگاهي از فرار خامنه اي با هليكوپتر شخصي به مناطق مرزي، در كنارش آن تحليلگر رسانه هاي عرب زبان از بلوا و آشوب در بيت رهبري خبر مي آورد و چنان سعي در تظاهر به آگاهي از عمق مسائل بيت رهبري داشت كه رخدادهاي قتل هاي زنجيره را به آن پيوست مي داد تا معجوني شود قابل هضم. گاهي تا آنجا پيش مي رفت كه خبر از شستشوي لباس هاي سعيد امامي توسط زن خامنه اي مي داد كه الحق از آن خبر ها بود و واي به آن روزي كه سردار مدحي نيز به مستندات اضافه مي شد، از شرق تا غرب چشم دوخته بودند به اين شاهد هميشه در صحنه و البته براي جنبش سبز كه در دوران سرمستي از قدرت خود به سر مي برد، بسيار خوشحال كننده بود.

اين دسته از خبرها از طرف رژيم كودتا بر عليه رهبران جنبش سبز نيز شنيده مي شود، قافله سالار اين اخبار نيستند  جز بانو فاطمه رجبي و زاكاني نمايند مجلس. كم نبوده است اخبار زد و خورد زهرا رهنورد با ميرحسين موسوي يا اختلاف بر سر قدرت بين كروبي و موسوي يا حتا بعضن دعوا بر سر خصوصي ترين مسائل خانوادگي كروبي وموسوي كه مثلن فلان پسر كروبي گفته است دختر موسوي، چشم ندارد مارا ببيند! اما بحث براين است كه جنبش سبز كه اساس آن بر مبارزه با دروغ و تقلب بنا نهاده شده است، اگر خود دچار چنين افتي شود چه سرنوشتي خواهد داشت؟ آيا تاوان اين اخبار دروغ، همان بي اعتنايي مشابه مردم به رسانه هاي كودتاچي نسبت به رسانه هاي سبز، نخواهد بود؟

اما آن چه كه دليل شد تا اين مطلب را بنويسم، اخباري است كه در ابتداي مطلب به آن اشاره كردم و در سايت بالاترين با هيجاني هضم نشده براي آن موضوع داغ زده مي شود و موج خوشحالي در ميان خوانندگان و بعضن وبلاگ نويسان ايجاد مي كند و كار تا آنجا پيش ميرود كه سايت هاي ديگر طرفدار جنبش سبز نيز به آن استناد ميكنند. اخباري مبني بر تنش هاي شديد ميان احمدي نژاد و خامنه اي بر سر آزادي سارا شورد يا نرفتن خامنه اي به قم به دليل حاضر نشدن علما براي استقبال( قورباغه آب پز نگون بخت آنقدر به اين خبر خنديد كه طعم خود را از دست داد) كه هيچ منبع قابل استنادي در پشت آن نيست.اين اخبار زمينه ساز تحليل هاي غلط هستند و تحليل هاي غلط زمينه ساز راهبردهاي غلط مي شوند و مهمتر از همه همان بي اعتمادي نسبت به تمامي خبرها است كه موجب سرخوردگي برخي همراهان جنبش سبز مي شود. اميدوارم از اين پس سايت هاي خبري سبز هم تعلقات حزبي و عقيدتي خود را در انتشار اين اخبار كنار بگذارند و هم تلاش بيشتري در تاييد صحت وسقم اين اخبار داشته باشند.

چند نمونه از اخبار رسانه های جنبش سبز که بدون منبع منتشر شده است:

احمدی نژاد تلاش می کند عید فطر مسلمانان را برای ایرانیان تبدیل به یک عید ملی کند و تعطیلاتش را به سه روز و شاید در آینده بیشتر افزایش دهد.پیشتر آیت الله خزعلی، عید باستانی ایرانیان، عید نوروز را مایه ننگ دانست و بر این عقیده است عید ایرانیان عید غدیر است.آیت الله خمینی برای سربازان ایرانی در جنگ ایران و عراق می گوید: بروید و در راه اسلام کشته شوید تا اسلام سربلند شود.خامنه ای خطاب به بسیجی جوان، که خود را سرباز جنگ نرم معرفی می کند می گوید شما در راه اسلام گام بر می دارید تا دشمنان اسلام را شکست دهید.

این ها همه تنها نمونه هایی معاصر بودند از صحبت های مخالفان ما که در تلاشند بر ضد ایران و ایرانی بجنگند. اما از طرفی دیگر عده ای که از دست رژیم جمهوری اسلامی به تنگ آمده اند در تلاشند برای کشوری مستقل بجنگند. اما از همه بدتر بعضی از همین همرزمان ما هستند که همگام با ما می جنگند اما باز در رسانه خود فریاد می زنند اسلام در خطر است این یعنی مبادا اسلام از دست این رژیم خونخوار به خاک سیاه نشانده شود و ما باید در راه اسلام گام برداریم. می گویند می خواهند با این کارهایشان چهره اسلام را مخدوش کنند. میگویند با این کارهایشان داعیه مسلمانی دارند، می گویند با این کارهایشان همه را به اسلام بدبین می کنند. گمان می کنید تمام شد، نه هنوز هم هست اما می دانم نه حوصله شما به ادامه اسلام و وااسلاما می رسد نه عمر من به نوشتنش قد می دهد که اگر بخواهم همه اش را بنویسم عمری می خواهد به درازای عمر نوح(همان جنتی خودمان).

این بار اگر خدا هم بیاید و بگوید عید تو عید فطر است یا چه می دانم غدیر است، خیلی راحت در چشمانش نگاه می کنم و می گویم نه! می گویم عید من نوروز است.

می گویم خدایا تو دیگر بس کن، به قدر کافی برای اسلام می جنگند من می خواهم برای ایران بجنگم، من یک ایرانی ام.

تنها جنتی است که می تواند در برابر جنتی قد علم کند و نه خدا قادر است و نه عزرائیل

تنها جنتی است که می تواند در برابر جنتی قد علم کند و نه خدا قادر است و نه عزرائیل!

چند روز پیش که در سایت انقلاب اسلامی برای اولین بار خبر سکته احمد جنتی آمد، فضای مجازی پر شد از شادباش ها و طنزهایی در مورد دبیر منحنی شورای نگهبان. جدا از اصل پایستگی جنتی و راز ابدیت او که به طنز نقل همه مجالس است برخی چون من چنان از این موجود اولیه متنفرند که گه گاه، زیر لب آرزوی مرگ می کنند اما سوال اینجاست با مرگ یک شخص مشکلات حل می شود؟ فراتر از یک شخص آیا با مردن همه استعمال گران شیشه نوشابه در زندان های ایران، آبا دیگر شیشه نوشابه برای شکنجه استعمال نخواهد شد؟

بعضی از ما راه حل این مشکلات را در مردن می جویند. عده ای می گویند مثلن اگر جنتی بمیرد خیلی از مشکلات حل می شود. عده ای دیگر به دنبال جز جگر گرفتن شخص اول مملکت هستند، در واقع راه نیکبختی خود و هموطنانشان را مردن شخص اول سیستم حاکم می دانند. کم توقعان دنبال ساقط شدن رییس دولت از عرصه زندگی هستند و راه حل را در مردن وی می بینند اما در این میان برخی از خودگذشتگی می کنند و خدا را به پهلوی شکسته فاطمه زهرا قسم می دهند تا بمیرند و از شر همه چیز راحت شوند! شما گمان می کنید با مردن کدام یک از این دسته مشکلات حل می شود؟ البته فرضیه دیگری نیز هست که همه اهل و عیال درگیر در این مشکلات بمیرند تا دیگر نه فرد مشکل ساز باشد، نه مشکل و نه فرد مشکل دار.

آن روزها که دهانم بوی شیر می داد در کوچه مان در همان سبلان جنوبی، دریبل تو گل بازی می کردیم. همبازی داشتم به نام مجید. این مجید عجیب موجود سیریشی بود و دریبلش از همه ما بهتر. من از اینکه هر روز از مجید می باختم ازش بدم میامد در حد تیم ملی. از شدت تنفر صداش می کردم سنجد و خدایی شکل سنجد بود. کم کم روزهایی که این دهن سرویس می آمد بازی، من در خانه می ماندم و برای دریبل تو گل به کوچه نمی رفتم. مدام غُرغُر می کردم و زیر لب سنجد رو نفرین می کردم که الهی بمیره، الهی اون اندک آبرویش بریزه، الهی جسم ناقصش، ناقص تر بشه و از این غرغرها. یک روز مامانم که حوصله اش از غرغر های من سر رفته بود گفت: پسر بی عرضه، عرضه داری برو از همین سنجد ناقص، بازی رو ببر نه اینکه هر روز اینجا غُرغُر کنی!

حالا که مامانم اینجا نیست فکر می کنم هر بار در دلم آرزوی جزجگر گرفتن خامنه ای و دار و دسته اش را می کنم، او می آید و می گوید پسر بی عرضه، عرضه داری برو و از قدرت بکشش پایین، نه اینکه هر روز اینجا بشینی بگی «چشاشو ببین چه نازه/ گوشاشو ببین درازه». روت میشه پسرت به دنیا بیاد و بهت بگه بابای بی عرضه این قدر نتونستی شکستش بدی تا خودش مرد.

دوباره جمعه شد و نیامد، اما مثل همیشه احمد خاتمی پشت تریبون نماز جمعه در افشانی کرد. چند وقتی است که احمد خاتمی چند شغله شده و شب ها نیز به عنوان لولو برای ترساندن بچه ها استفاده می شود. همین چند وقت پیش بود که یکی از اقوام به طفل نازنینش گفت: اگه زود نخوابی به احمد لولو میگم بیاد بخورتت، امیدوارم این لولو همان لولو نباشد که ممه را به یغما برد.

بگذریم، در روزگاری که ملک عبدالله، پادشاه عربستان سخن از اصلاحات تدریجی کشورش می گویدو  وعده می دهد که عربستان به سایر جهان نزدیکتر شود، احمد خاتمی از دوچرخه سواری زنان در ایران ابراز نگرانی می کند، ابتدا از شاه عبدالله واقعن عظیم عربستان بابت مواظعش تشکر می کنم و پس از آن خدمت بلندگوی دریده نمازجمعه عرض می کنم، قربان آن دهان نقلی شما بروم، جوش نزن، شیرت خشک می شود و آنگاه در این کمبود ممه، عده ای حیران، به دنبال ساندیس می افتند.

حکومتی که زن را ضعیفه و جنس دوم می داند و حتی از دوچرخه سواری آن می ترسد، طبیعی است که از تبدیل شدن یک زن به نماد یک جنبش اعتراضی هراس داشته باشد و بیش از یک سال از این بابت  نتوانسته باشد حتی پلک به هم بزند. اینکه حکومت از طرف یک زن یک نافرمانی مدنی و عرفی ببیند بسیار برایش گران تر خواهد بود تا این نافرمانی عرفی و مدنی از طرف یک مرد صورت پذیرد. به طور مثال در مدرسه ای یک شاگرد که از دید مدیر مدرسه ضعیف ترین محسوب می شود،قد علم می کند و مدیر مدرسه را به لجن می کشد، آن هم جلوی دیگر شاگردها و این برای آن مدیر درناک تر از آن است که این قدعلم کردن از طرف یک شاگرد معمولی صورت گیرد. این مثالی است از نگاه حکومت حاکم و هرجای دیگر که زن را ضعیفه می داند و ناتوان از چنین حرکات اعتراضی.

دوچرخه سواری یک زن می تواند یک تو دهنی بزرگ به حاکمیت باشد چون خلاف عرف است و از نگاه آنان یک نافرمانی، کشته شدن یک زن و تبدیل شدن آن به نماد یک جنبش بزرگ اعتراضی، برای یک نظام بسیار پرهزینه تر از آن است که بتواند  با یک سناریو جدید و کشته شدن یکی از خودی هایش، به تقابل آن بیاید. اینکه عباس کارگر جاوید، قانل ندا آقا سلطان تا به حال ترور نشده و گناهش به گردن جنبش سبز نیافتاده می تواند چندین دلیل داشته باشد. یکی از این دلایل می تواند این باشد که هنوز عوامل مملکت امام زمانی و سربازان راه نواب صفوی هنوز عقلشان به اینجا قد نداده است و دلیل دیگر اینکه  می دانند این سناریو، سخیف تر و ضعیف تر از آن است که بتواند نماد یک جنبش که آن هم از شانس بد این حکومت اسلامی، زن است را به چالش بکشد.

متفکران دولت مهرورزی، استادان طرح زنان علیه زنان هستند، آنان برای مقبولیت از دست رفته دولت از در جامعه زنان وارد شدند و یک زن را به عنوان وزیر بهداشت انتخاب کردند، اما آن زن کسی نبود به جز کسی که چندی پیش در لباس نماینده مجلس، طرح جداسازی بیماران و پزشکان زن و مرد از يکديگر را به وزیر بهداشت سابق ارائه کرد و این همان بازی سیاسی بود که دولت کودتا شروع کرد و در واقع همان طرح زنان علیه زنان را کلید زد.

اما ورای تمام اینها، برای زنان اهمیتی ندارد که در یک حرکت اعتراضی در میدان هفت تیر از دست یک زن باتوم بخورد یا از دست یک مرد، آن ها به دنبال از بین بردن این فضا هستند اما برای  حکومت بسیار تفاوت دارد که این حرکت اعتراضی از طرف جمعی ضعیفه آغاز شده باشد یا از طرف جمعی از نکره های معترض. از این رو است که بایستی مردان پا به پای زنان در حرکات اعتراضی آن ها مشارکت داشته باشند. در جنبش های اخیر و نماد بارزش مشروطه و انقلاب اسلامی،  زنان بسیار ضربه خورده اند. زنان پس از پیروزی جنبش مشروطه هنوز حق رای نداشتند و همین طور پس از  انقلاب اسلامی هنوز یک ماه از پیروزی نگذشته، اولین حرکت اعتراضی آن ها به خشونت کشیده می شود. این اعتماد سازی از طرف رهبران جنبش سبز و مردان بسیار ضروری است تا قشر بیشتری از زنان به این حرکت اعتراضی و نافرمانی مدنی و عرفی بپیوندند.

– – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

پ ن : البته آقای خاتمی اضهارات بسیار سخیف تری در این جمعه داشتند مبنی بر بی هویتی ایران قبل از اسلام که در اینجا مجال برای گفتن نبود. امیدوارم دوستان دیگر در این زمینه به زودی بنویسند.

آقای توکلی، فریاد مظلوم نماییتان را شنیدم، نمی دانم از ترس از جایگاه در خطرتان بود یا باز نیرنگ و حیله ای جدید. آقای «الف» داستان سلطان محمود و ایاز را شنیده اید؟ به گمانم در این اندازه حافظه شعری و تاریخی دارید. ایاز همان غلام ترکی بود که سلطان محمود عاشقانه می پرستیدش و هر که از وی گلایه ای به محضر شاه شاهان می برد، سلطان با تند رویی جوابش می داد. حال ما در این دوره، هم ایاز می بینیم، هم سلطان، هم مگسان گرد شیرینی.

آقای توکلی شما از رییس دولت کودتایی انتقاد می کنید که با بی قانونی بر مسند قدرت نشسته است و از آن گلایه می کنید که چرا فراقانونی است واموزگار رسم گردن کشی است، اما می خواهم به شما تلنگری بزنم که آیا شجاعت انتقاد از سلطان را دارید، ایاز زمانه ما یا همان محمود احمدی نژاد، گردن کشی می کند مگر سلطان زمانه یا همان خامنه ای اینگونه نیست؟ آقای توکلی،سرت زیر برف کردی اما وقتی در آوردی عقلت همانجا ماند و فریز شد و اگر شجاعتی در وجودتان بوده در غسل ولایت به فاضلاب حکومت ریخته شد.

رهبر انقلاب هر از گاهی که زور مجلس به دولت می چربد شما را به سر سفره رذالت خویش دعوت می کند و از آن افیون به شما نیز می چشاند و باز دولت سوار بر خر مجلس می شود و بر ملت می تازد. حال شما فریاد تظلم بر آورده اید که چه؟ مگر نه اینکه همه در برابر قانون یکسان اند، چرا رهبر انقلاب در حکمی دستور می دهند که جریانات دانشگاه آزاد فعلا مختومه است، در این میان مجلس و قوه قضا چه کاره اند؟ حال که بالاسری اینگونه است تو فریاد میزنی که چرا رییس دولت کودتا، رسم گردن کشی می آموزد. آن هم رییس دولتی که عاشقی به این گردن کشی دارد، یادمان نرفته در آن نماز جمعه که سخن راندند که «نظر من به رییس جمهور نزدیک تر است» و بارها در مناقشات سیاسی این رابطه عاشق و معشوقی اثبات شده است.

آقای توکلی، در نظر سبکتگین، عیب به ایاز می کنی؟

هر چه فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم این همه نقش و دغل، تنها حیله و نیرنگی جدید است تا باز آهو بچگان به شکار گرگ ها، شکایت نیاورند.

همین الان که داشتم آهنگ علی عبدالقادری *گوش می کردم، خیلی دلم گرفت. به این نتیجه رسیدم که اگه خدا یه کم بیشتر مایه می کرد و ماتحتشو جمع می کرد و وقت می گذاشت، دنیا به این گندی نمی آفرید.

هر کی این کار و کرده، گند زده. نمونه اش حاضر و آماده، احمدی نژاد.  آخه دست تنها می شه یه دنیا رو ساخت؟ یعنی یکی نباید باشه آفتابه بده دستت؟

اگه من بعد از این مطلب احیانا سوسک یا قورباغه شدم، از این به بعد همین جا براتون سوت میزنم، شما هم بعد از شنیدن صدای سوت پیغام خود را بگذارید.

– – – – – – – – – – – – – – – –- – – – – – – – – – – – – – – –

*مراد از عبدالقادری همان عبدالمالکی است. از بس آهنگهای این جوون شباهت به عباس قادری خودمون داره.

بخشی از این موسیقی عمیق:

تورو خدا گریه نکن انقدر نگو نرو نرو.

بغضم داره میترکه انقدر نگو نرو نرو.

اینجوری بی تابی نکن الاهی قوربونت برم.