بایگانیِ دستهٔ ‘طنز’

وعده ما، دوم خرداد 92

حیدر مصلحی- وزیر اطلاعات جمهوری اسلامی ایران

حیدر مصلحی، وزیر اطلاعات جمهوری اسلامی در سالگرد حماسه حضور بی سابقه نه دی و روز جهانی بصیرت پرده ای دیگر از فتنه 88 را پاره کرد. حیدر مصلحی در جمع طلاب فیضیه قم گفت: «در خانه سران فتنه، مقادیر زیادی قرص های ضدبارداری پیدا شده است».

وی استفاده از این گونه قرص ها را حرکتی در راستای انقلاب پشمی دانست و افزود: « هنگامی که امام امت در کنار پنج شنبه ها، یک شنبه ها و سه شنبه ها را نیز به عنوان شب جمعه معرفی کردند و همه ما را به کوباندن میخ اسلام توصیه کردند، سران فتنه با رواج قرص های ضدبارداری سعی داشتند در برابر این میخ های اسلامی سپرهای فولادین به وجود آورند اما برای این نیت شوم خود از راه ابزار نرم وارد شدند. سران فتنه معتقد بودند که ابزارهای نرم از ابزارهای سخت دلپذیر تر است و اسم رمز این عملیات بود: نرود میخ آهنین بر سنگ ولی برود میخ آهنین بر نرم!»

از جمله قرص های کشف شده از خانه سران فتنه!

وزیر اطلاعات جمهوری اسلامی به طلاب و جوانان بسیجی قم توصیه کرد در مبارزه با انقلاب پشمی هیچ کوتاهی نکنند و در هر ساعت و هر مکانی با شدت هر چه تمام تر میخشان را بکوبانند و هیچ توجهی نداشته باشند که ابزار تدافعی سفت است یا نرم، زبر است یا لطیف. حیدر مصلحی این راه مقدس را از جمله فعـالیـت های رئیس جمهور منتخب دانست و طلاب و جوانان را بر آن داشت تا در سخنان رئیس جمهوری تامل بیشتری داشته باشند.

پیشتر رئیس جمهوری ایران در سفرهای استانی به تقاضای مردمی منطقه برای استان شدن، پیشنهاد کرده بود زودتر از مسئولین، خود مردم منطقه دست به کار شوند تا با کوباندن میخ اسلام در قدم اول برای گسترش اسلام و در قدم دوم با بیشتر شدن جمعیت خود را به استان شدن نزدیک تر سازند وگرنه مسئولین برای کوباندن هر میخی اقدام خواهند کرد!

 

سرعت نَبُوَد مردی…عشق است که برگردی

در گردلی قسمت…اوضاع چنین باشد

در کار مهدی و میترا…حکم ازلی این است

نام: green_path

کنیه: سیاوش

تولد:۱۳۸۹/۱/۲۵

محل تولد: Cape Verde

شهادت:۱۳۸۹/۹/۲۹

محل شهادت: لینکدونی بالاترین

عملیات: آزادسازی اسلام پرگهر

تعداد موشک های شلیک شده:۹۰

درصد موشک های به هدف خورده: ۹۷

تعداد خمپاره هایی که در نبرد با کفار در کرده: ۱۹۶۷

تعداد تیرهایی که در نبرد با کفار درکرده : ۷۱۰۳

جمع تیرهای خورده شده :۱۰۵۹۳

مقبولیت حاصل شده :۱۴۸۱۵

جون باقی مونده تا تاریخ کودتا :۱۴۵۴۵

جون باقی مونده فعلی: دیگه حالی به آدم می مونه، نه والا!

در شامگاه 28 آذر سنه 89 هجری شمسی، مقارن با محرم الحرام سنه 1423  قمری و در آستانه کریسمس بلاد کفار، کودتایی در بالاترین زرتی صورت گرفت که طی آن قریب به 70 کاربر به چیز رفتند. شهید سیاوش که هنوز اندر خم یک کوچه بود، تا رفت سر بچرخاند که چه شده که یهویی این همه کاربر شهید شدند، دید که سرلشگر مهدی بالادار، با تمام سرعت با یکی جیپ مدل هفتاد از عقب تو کونش زد و در ادامه سرجوخه میترا بالایار بر لگن خاصره اش نواخت. شهید سیاوش از خصائل اخلاقی زیادی برخوردار بود، بنده خدا هر ظهر و شام، کله اش بوی قرمه سبزی می داد که به میزان قابل توجهی اسفناج در آن یافت می شد و همانند جد بزرگوارش، ملوان زبل از طریق همین اسفناج ها، قدرتش فزونی می یافت تا جایی که نزدیک بود جنگ جهانی سوم را در کند. در نهایت شهید مغفور، به همراه 270 شهید دیگر، به علتِ شهید شد.

فرازی از وصیت نامه شهید:

بعد از شهادتم، از اعتبار مانده ام در حیاط خلوت بالاترین، مسجدی بنا کنید تا مسلمین هر صبح و نهار و شام در آن به نماز ایستند. اینگونه نباشد که ما برویم ارتحال و شما بروید عشق و حال!

روحش شاد و یادش گرامی باد

ضمنن مجلس زنانه در محل مفقود به علتِ برگزار نمی شود!ً

هرچه علاف تر، بیشمارتر

منتشرشده: 23 نوامبر 2010 در اجتماعی, حرف دل, طنز
برچسب‌ها:

چند سال پیش در اداره ای مشغول کار بودم. همه چی عالی بود و ما چقدر باحال بودیم تا این که یک روز آقای رئیس از در وارد شد و ما هم در سلام کردن از یکدیگر سبقت می گرفتیم و متقابلن ایشان ما را به عنوان آرنج شریفشان حساب می کردند و یکی در میان یک اِهِن می گفتند. پس از سلام و احوالپرسی های چاپلوسانه، فضا آرام شد و هرکس داشت یک جوری خودش را عادی نشان می داد، گروهی کله شان را می خاراندند، گروهی پایشان را از استرس تکان می دادند و برخی هنوز نیششان تا بناگوششان باز بود که آقای رئیس، ما همچنان مخلصیم.

پس از زیر و رو کردن سالن توسط آقای رئیس تا خدای ناکرده جنبنده ای از نظرشان غائب نماند، ایشان سخنانشان را آغاز کردند. من که از تعجب شاخ در آورده بودم که ببینم آقای رئیس از چه رو ما را آدم حساب کرده که برایمان سخن می راند، گوشهایم را تیز کردم تا چیزی از دست ندهم. ایشان صبح اول هفته، فرمایشاتشان را با لزوم سلامت جسم آغاز کردند و پس از آن از مضرات قند گفتند که چه بسیار برای ما مضر است. بیش از این روی افکارتان رژه نروم، آقای رئیس پس از فرمایشات طولانی، نطق پایانی را ایراد کردند و نتیجه گیری نمودند که آری! اینچنین است کارمندان، از امروز مصرف قند در اداره به کل ممنوع می باشد و توجیه شان این بود که مصرف قند، سلامتی کارمندانی را که با بیماری دیابت دست و پنجه نرم می کنند، به خطر می اندازد.

بلوایی شد و دیگر کسی احترام بزرگتر و کوچکتر سرش نمی شد، پس از چند روز رئیس باز تشریف آوردند و نطق کردند که:

همینجا از بیماران دیابتی که چند ماه پیش خداحافظی کردند اما حاضر شدند که اعتراضاتشان را بطور منطقی با اداره در میان بگذارند تشکر میکنم. به شما در اداره توسط بخشی از کارمندان، کم سخت گرفته نشده بود ولی اینکه بطور منطقی برخورد کردید شجاعانه و قابل تقدیر است. الان اداره ما بیش از هر چیز به تبادل افکار نیاز دارد.

ما که بیماری دیابتی نداشتیم و از نوشیدن چای تلخ متنفر بودیم، حالی داشتیم به معنای واقع، سگی و اعصابی آرنجی. پس از چند روز بگو مگو و مجادله با ذینفوذان اداره، آقای رئیس در یک اقدام انقلابی و کاملن دموکراتیک، دستور دادند تا بساط رای گیری مهیا شود تا اگر بیماران دیابتی رای بیشتری داشتند، قند از مصرف روزانه حذف شود و اگر ما کارمندان سالم رای بیشتری داشتیم، بیماران دیابتی نیز مجبورند همراه با چای، قند بخورند. خلاصه روز رای گیری سر ظهر رفتیم برای انداختن رای شخصی که دیدیم، به! کارمندان به طور مداوم و پشت سر هم، هر کدام ده بیست بار رای می دهند. من که در شاخ در آوردن ید طولایی دارم، باز  از شدت تعجب شاخی به قامت برج ایفل بر سرم روییده بود، گفتم آقایان! هر کس باید به جای خودش رای دهد، لطفن کسی به جای دیگری رای ندهد که ناگهان از انتهای سالن صدای مدیر بلند شد که:

هر کس می تواند هر چه دلش خواست رای بدهد، برو پی کارت!

آن وقت بود که فهمیدم، هر چه علاف تر، بیشمارتر

سایت سحام نیوز در یک اقدام انقلابی اینترنت را ترکاند. خبری که از طرف این رسانه سبز منتشر شد، همه را مشعوف ساخت:

در پی این اقدام ماموران امنیتی و حفاظتی و اطلاع میرحسین موسوی از ماجرا، وی در اقدامی انقلابی سوار بر ماشین شخصی خود شد و مهدی کروبی و فرزند ایشان را شخصا به داخل مجموعه می برد.
این اقدام میرحسین موسوی باعث بهت و حیرت ماموران امنیتی شد که در کمال ناباوری شاهد نقش بر آب شدن تمامی تمهیدات و اقدامات و برنامه ریزی های خود بودند.

این خبر مهمتر از هر چیز دیگر، خبر از آن دارد که هنوز هم در پاستور بچه با مرام پیدا می شود، از آن ها که در گل کوچیک به رفیقشان لاپایی نمی زنند تا آبروی رفیقشان چون اصول قانون اساسی، زیرپا گذاشته نشود و رفاقتشان مغفول نماند. موسوی جان دمت گرم و سرت خوش باد، قربان آن مرامت که زدی پاستور را زیر و رو کردی. نشان دادی که هنوز دود از کنده بلند می شود.اگر به تعداد انگشتان دست، با مرام هایی مثل موسوی داشتیم، دیگر در به در دنبال کرامت انسانی خود نبودیم.

من خودم شخصن عاشق آن سکانسی هستم که کروبی سوار ماشین شد و موسوی چنان تِیک آف کرد که پاستور را لرزاند، آسفالت های خیابان را کَند و به فاضلاب پاستور رسید و پسرک کروبی که هنوز کینه بیست و دو بهمن، در دلش بندری می زد، با انگشت شصت مبارکش یک بیلاخ بزرگ را به نمایش گذاشت. البته طبق شنیده های خبرنگار جرس، کروبی در آن صحنه به پسرش گوشزد می کند که نشان دادن انگشت شصت به نشانه بیلاخ مال زمان ننه جون است و در این دوره و زمانه از انگشت میانه استفاده می شود که در آن صورت دو انگشت، این طرف و آن طرف، نقش آرنج را ایفا می کنند. ای کاش در آن سکانس کارگردان، کمی بیشتر روی صورت برادران عرزشی زوم می کرد تا عمق حادثه را به ملت شهید پرور نشان دهد.

بگذریم از آن صحنه های دل انگیز که شور حسینی در دل ما به پا کرد. اما مسئله این است که موسوی اسپایدر مرد می ماند یا نه؟ تیک آف ی چنین میانه میدانم آرزو بود که به حمد خدا،حاصل شد، اما باز هم شاهدش خواهیم بود؟ 13 آبان که همین فردا پس فردا است و هیچ خبری نیست, بیخیال! اما آیا شانزده آذر موسوی باز هم یک حرکت انقلابی خواهد کرد یا نه؟

قربان آن پراید انقلابی ات!  قربان آن لاستیک های گلدستون دور سفیدت! صبر نکنی تا شب 16 آذر؛ یه اِهنی یه اوهونی بکنی و بعد ملت بگویند، موسوی چه کند با خودش دیگر؟ جانان ما، اندوه ایران کشت مارا! در این یک سال  در مصاف با تیم خامنه ای جنایتکار، تنها کاری که کرده ایم این بوده که هر از گاهی گفته ایم فلان راهکار، گزینه مبارزاتی ما نیست.

جانان ما، این تن بمیرد اسپایدر مرد بمان!

بازگشت غرور آفرین منشور عزیز را به سرزمین امام زمان و دوستان محترمشان تبریک و تهنیت عرض می نماییم

جمعی از خانواده های زندانیان حقوق بشر دیده

امروز منشور کوروش کبیر از دست استکبار نجات یافت و از چنگ کشور خبیث مستکبر نجات یافت. سالها بود که فریاد ملت ما در هر کوی و برزن بر سر غرب چون ذوالفقار فرود می آمد. یادش به خیر در آن نماز جمعه معروف، رهبر انقلاب فرمودند: منشور مارا دزدیدند، دارن باهاش پز میدن! از آن روز این شعار هر مسلمان شد تا نمادش را پس گیرد.

ما ملت منشور پرور از همین تریبون مقدس از تمامی مسئولین استعمار پیر تشکر می کنیم که منشور پدر مارا تا اینجا صحیح و سالم نگاه داشته اند و عاجزانه در خواست داریم یادگار پدری ما را باز بدزدند و باهاش پز بدند چون ما جنبه اش را نداشته و می زنیم خرابش می کنیم. از همین حالا پسر همسایه ما ماژیکش را در جیبش گذاشته تا به محض اینکه یادگار پدری را دید روی آن بنویسد: راه قدس از کربلا می گذرد.

ضمنن باز هم ممنون و سپاس گذاریم که مسئولین استعمار پیر که مدام از چپ و راست، فلسطین رو انگولک می کنند، زحمت کشیده و قدم رنجه کرده اند آمده اند ایران و گوشزد کردند که:

«آهای، شما هم یه روزی در راس کشورتون، یه آدم حسابی بود»

یکی از دوستان بسیجی امروز از نزدیک منشور را دیده و آن را به طور کلی بررسی کرده و ترجمه خود از منشور کوروش کبیر را اینگونه آورده است که من نیز آن را عینن در اینجا می آورم:

گفتار نیک:

مرگ بر اسرائیل، مرگ بر آمریکا، مرگ بر انگلیس و شرکاء. و همانا ما برای شما نام این سه کشور را آوردیم تا در آن سفر کنید و گرنه در آتش جهنم جاودان هستید با صرف نان تنوری و قلیان.

پندار نیک:

دیدید آن پرنده را که از بالای تخت جمشید رد شد و به ما احترام نگذاشت. پس در آن تعقل کنید که در هنگام تخم گذاشتن مجبور به سزارین شد و در سن 99 سالگی مرد. پس در آن نشانه های است از رحمانیت ما.

کردار نیک:

در آیندگان شیخی می آید سبز، که دوستداران ما بر در خانه اش جمع می شوند و اسامی پدر و مادر خویش را بر در ودیوار آن می نویسند. او از کفار است. بزنید پدرش را در بیاورید که خداوند با شعار نویسان است.

در کل منشور خوبی بود، فقط باید کمی ساندیسش را بیشتر کنند.

وبلاگ یک ساندیس زاده

– – – – – – – – – – – – – – – – – — – – – – – – – — – – – – – – – — – – – – – – – — – – – – – – – –

این دوست ما متاسفانه در اثر هم نشینی با آقای شریعتمداری، گاهی اوقات در عالم بالا سیر می کند، اگر اندکی مشکل در منشور و تفسیرش بود، زیر سبیلی رد کنید، خانومای مجلس هم چشمشان کور، دست به اصلاحات غربی نزده تا سبیل داشته باشند برای چنین مواقعی.

تنها جنتی است که می تواند در برابر جنتی قد علم کند و نه خدا قادر است و نه عزرائیل

تنها جنتی است که می تواند در برابر جنتی قد علم کند و نه خدا قادر است و نه عزرائیل!

چند روز پیش که در سایت انقلاب اسلامی برای اولین بار خبر سکته احمد جنتی آمد، فضای مجازی پر شد از شادباش ها و طنزهایی در مورد دبیر منحنی شورای نگهبان. جدا از اصل پایستگی جنتی و راز ابدیت او که به طنز نقل همه مجالس است برخی چون من چنان از این موجود اولیه متنفرند که گه گاه، زیر لب آرزوی مرگ می کنند اما سوال اینجاست با مرگ یک شخص مشکلات حل می شود؟ فراتر از یک شخص آیا با مردن همه استعمال گران شیشه نوشابه در زندان های ایران، آبا دیگر شیشه نوشابه برای شکنجه استعمال نخواهد شد؟

بعضی از ما راه حل این مشکلات را در مردن می جویند. عده ای می گویند مثلن اگر جنتی بمیرد خیلی از مشکلات حل می شود. عده ای دیگر به دنبال جز جگر گرفتن شخص اول مملکت هستند، در واقع راه نیکبختی خود و هموطنانشان را مردن شخص اول سیستم حاکم می دانند. کم توقعان دنبال ساقط شدن رییس دولت از عرصه زندگی هستند و راه حل را در مردن وی می بینند اما در این میان برخی از خودگذشتگی می کنند و خدا را به پهلوی شکسته فاطمه زهرا قسم می دهند تا بمیرند و از شر همه چیز راحت شوند! شما گمان می کنید با مردن کدام یک از این دسته مشکلات حل می شود؟ البته فرضیه دیگری نیز هست که همه اهل و عیال درگیر در این مشکلات بمیرند تا دیگر نه فرد مشکل ساز باشد، نه مشکل و نه فرد مشکل دار.

آن روزها که دهانم بوی شیر می داد در کوچه مان در همان سبلان جنوبی، دریبل تو گل بازی می کردیم. همبازی داشتم به نام مجید. این مجید عجیب موجود سیریشی بود و دریبلش از همه ما بهتر. من از اینکه هر روز از مجید می باختم ازش بدم میامد در حد تیم ملی. از شدت تنفر صداش می کردم سنجد و خدایی شکل سنجد بود. کم کم روزهایی که این دهن سرویس می آمد بازی، من در خانه می ماندم و برای دریبل تو گل به کوچه نمی رفتم. مدام غُرغُر می کردم و زیر لب سنجد رو نفرین می کردم که الهی بمیره، الهی اون اندک آبرویش بریزه، الهی جسم ناقصش، ناقص تر بشه و از این غرغرها. یک روز مامانم که حوصله اش از غرغر های من سر رفته بود گفت: پسر بی عرضه، عرضه داری برو از همین سنجد ناقص، بازی رو ببر نه اینکه هر روز اینجا غُرغُر کنی!

حالا که مامانم اینجا نیست فکر می کنم هر بار در دلم آرزوی جزجگر گرفتن خامنه ای و دار و دسته اش را می کنم، او می آید و می گوید پسر بی عرضه، عرضه داری برو و از قدرت بکشش پایین، نه اینکه هر روز اینجا بشینی بگی «چشاشو ببین چه نازه/ گوشاشو ببین درازه». روت میشه پسرت به دنیا بیاد و بهت بگه بابای بی عرضه این قدر نتونستی شکستش بدی تا خودش مرد.

https://greennpath.files.wordpress.com/2010/09/salahshoor.jpg

در گشت و گذار اینترنتی امروزم به خبری با تیتر نامه صریح سلحشور به نوریزاد برخوردم. نوری زاد را که همه می شناسید همانکه برخی از وی به عنوان حر جنبش سبز نام می برند. همانکه قد و بالای ولی امر مسلمین و پایه های قدرت کاخ مرمرش را به قول دوستان پارازیتی قلقلک داده است. در مقابل فرج الله صلحشور را می بینیم که چندی پیش سریال یوسف پیامبر را کارگردانی کرد، همان کسی که فیلمنامه یوسف پیامبر را دزدید و بعد در دادگاه به سه سال زندان محکوم شد.فرج الله سلحشور خطاب به «محمد نوري‌زاد» می نویسد: بگذاريد حقيقتي را روشن كنم، شايد بعضي از دزدان اموال عمومي و متقلب‌ها و پارتي‌دارها از چنگ قانون بگريزند اما يقين بدان كه خائنان به مملكت و عوامل بيگانه نمي‌توانند از قانون فرار كنند.

این نامه مرا یاد همسایه ای قدیمی و زحمت کش می اندازد که شب و روز به صورت دو شغله کار می کرد. آن روزها که خانه مان در سبلان جنوبی بود همسایه ای داشتیم به نام باقر قالپاقی. این آقا باقر ما بسیار زحمتکش بودند. دو شیفت و شاید بعضی اوقات سه شیفت کار می کردند. ایشان شبها که ما در خواب ناز بودیم داتسون قهوی شان را سوار می شدند و تشریف می بردند حوالی امام حسین، مولوی، شوش و کلن همان پایین پایین ها سیر می کردند. در محله های مذکور ماشین های مدل پایین قالپاق دار زیاد بودند و آقا باقر زحمت می کشیدند قالپاق ها را می دزدیدند سپس از صبح علی الطلوع تا بوق شب تمیز می کرد، جلا می زدو می فروخت. باقر قالپاقی ما در امور اجتماعی دستی داشتند و همیشه از درد جامعه می گفتند. از منظر ایشان بزرگترین درد جامعه دو دسته از انسان ها بودند. دسته اول کسانی که ماشین نداشتند و دسته دوم انسان های پولداری که ماشین هایی داشتند با رینگ های اسپورت و بدون قالپاق. شباهت آقا باقر قالپاق دزد با فرج خان فیلم نامه دزد در این است که هر دو در مقام مدعی العموم بر می آیند.

برویم سراغ نامه صریح آقای سلحشور. ایشان نامه خود را از طبق قرار همه اعترافات، در تلوزیون چنین بیان می کند: بگذاريد حقيقتي را روشن كنم، شايد بعضي از دزدان اموال عمومي و متقلب‌ها و پارتي‌دارها از چنگ قانون بگريزند اما يقين بدان كه خائنان به مملكت و عوامل بيگانه نمي‌توانند از قانون فرار كنند.اعتراض ما مردم به مسئولين جمهوري اسلامي اينست كه، خطاكاران و خائنان و غارتگران و وابستگان فكري و فرهنگي چرا در اين جامعه امنيت دارند و كسي با آنها كاري ندارد؟!

در حقیقت آقا فرج آغازگر دوره تازه اعترافات هستند اما در قالب نامه و چسباندن اعترافات به همکار سابق. ایشان مثل همه معترفین سابق سعی در روشن کردن حقیقت دارند، می گویند دزدان اموال عمومی، یعنی همان که 15 میلیارد تومان گرفت تا خرج پروژه سریالی یوسف پیامبر کند و با همکاری جمال خان شورجه مقداری ناقابل را هاپولی کردند. 15 میلیارد! مگر می خواستید آواتار بسازید؟ در ادامه می آید متقلب ها، یعنی من  فرج الله سلحشور، فیلمنامه دزد انقلاب، در پروژه تقلب انتخاباتی برای حفظ شعائر ولایت حضور داشته ام. فرج می گوید پارتی دارها یعنی من که به سه سال زندان محکوم شدم و راست راست در شهر می چرخم. اینجایش باحال می شود که می گوید یقین بدان که خائنان به مملکت نمی توانند از قانون فرار کنند، این یعنی جنبش سبز کار خودش را کرده و دیر یا زود دار و دسته فیلمنامه دزدها و متقلبان باید به فکر فرار به سوریه باشند البته اگر شانس بیاورند. ایشان در ادامه اعترافشان، اعتراض می کنند که تو را به جدتان قسم یکی بیاید من خطاکار و خائن و غارتگر  و وابسته فکری و فرهنگی را بگیرد. ( جدن این شب های احیا عجب تاثیری دارد، خدا این شبها رارا از ما نیگیرد)

آقافرج می گوید: طبق احادیث ما دوست آنست كه معايب دوست را به خود او بگويد نه در انظار و بر بام ماهواره و رسانه فرياد كند ببخشید آن وقت چرا خودتان قدم رنجه نکردید یه تکه پا بروید اوین و همین ها را آنجا بگویید به خود آقای نوریزاد!؟ چرا خودتان این نامه بلندبالا را در اختیار همان رسانه ها قرار دادید؟ حالا که به ما رسید وارسید

متحول سلحشور ما در ادامه می گوید: رهبر انقلاب امام خميني و امام خامنه اي حرف ما ملت را مي زنند.( فرج خان با این امام خامنه ای، سه سال حبست بخشیده شد که هیچ، چند تا فیلمنامه دزدی دیگر نیز برایتان ارسال شد). فرج  خطاب به آقای نوریزاد چنین می گوید: چرا آمريكا و اسرائيل و جنايتكارهاي دنيا هم مثل شما از پاسدارها و نيروهاي اطلاعاتي ما متنفراند؟ اين به نظر شما عجيب نيست؟! که باید بگویم الحق از همان استدلال های جامعه شناختی باقر قالپاقی بود که آقا فرج به خوبی استفاده کردند و بازمی نویسد: به كوري چشم كوردلان، ايران تنها كشور محبوب دنياست و سمبل مقاوت و مبارزه با ابرقدرتها و استكبار. در این قسمت از اعترافات آقای سلحشور آثار قرص های روانگردان از نوع توهم محمود احمدی نژادی مشاهده شد.

سلحشور زحمت کش دو شغله م امی گوید: در ضمن آقاي احمدي نژاد شايد معايب زيادي داشته باشد اما يك وصله به او نمي چسبد و آن دزدي و چپاول بيت المال است. ( در این هنگام در تلوزیون  زیر نویس می شود: به زودی سریال محمود نامه با کارگردانی فرج الله سلحشور کلید می خورد)

فرج الله سلحشور در حالتی بسیار بر افروخته خطاب به نوریزاد می گوید: مثل آدم‌هاي ما قبل تاريخ كه به تازگي از غار برگشته اند سخن مي گويي. حرفهاي تو در عين آزاردهندگي بيشتر به طنز شبيه است. باز هم آثار قرص های روانگردان تا جایی که سخنان آقای نوریزاد را با محمود احمدی نژاد اشتباه گرفته است و خیال می کند ممه و لولو و چیزِ کی و این حرفا رو نوریزاد گفته است.

ادامه نامه آقای سلحشور در عین بلاغت از دایره حوصله ما خارج است باشد که دوستان خود این حدیث مفصل بخوانند از این مجمل. البته باید این را اضافه کنم که این اولین اعترافاتی است که بر اثر تاثیر عمیق شب قدر حاصل شده است و هیچ ارتباطی با تحول عظیم انسانی در زندان ندارد.

اینترنت ما عین توالت ماست و توالت ما عین اینترنت ماست. دکتر مندرس

وقتی به این جمله ژرف نگاهی می اندازی از درستی کلامش دود از آن جایت بلند می شود که می سوزد، پس بهتر است آب را همانجایی بریزیم که می سوزد. برای جامعه شناسی اینترنتی بایستی ابتدا یک اِهِنِّ بلند از خود خارج فرمایید سپس کفش های خود را ورکشیده و با پای چپ وارد دنیای مجازی شویم.

حالا شما در شخصی ترین فضای زندگی خود هستید اما دسترسی به هیچ آفتابه و شیلنگی برای تطهیر ذات وجودی خود ندارید. متاسفانه لولویی که ممه را دزدیده در چاه توالت ما رخنه کرده و کابل اینترنت را جویده و چیز کرده در حال و روز مجازی ما.

لولوی ممه دزد، فکر می کند ما می توانیم در اینترنت یا همان توالت خودمان پایه های قدرت را بلرزانیم اما بیچاره خبر ندارد آن روز که در توالتمان یک حرکتی انجام میدادیم و از شدتش تمام وسایل برقی شهر روشن می شد و دار و دسته ممه دزد، پایه های قدرتشان می لرزید دیگر گذشته. هر چند که هنوز دود از کونده بلند میشود اما متاسفانه در این توالت ما هیچ کِلفوتی پیدا نمی شود تا با آن از این کونده، دودی بلند شود مگر اینکه خودمان با اتکا به دستان خودمان جرقه ای حاصل فرماییم.

حال من از طرف امت توالت گرد و توالت دوست از ولی امر لولوها خواهش دارم که آفتابه و شیلنگ توالت مارا پس بدهد چون شدیدن به آن نیاز است و مارا لااقل در این شخصی ترین فضای زندگیمان آزاد بگذارند و در مقابل، ما نیز قول می دهیم همانند چند مناسبت قبلی در این روز قدس، همان کلفوت بی خطر باشیم تا سوت ولایت لولوها به صدا در نیاید.

از اینجا به بعدش را ولی امر لولوها نخواند. بچه های گلم اینکه میروید در این توالت ها و از آن کارها می کنید که از شدتش، برق سه فاز از ولی امر لولوها می پرد کار درستی نیست یا در توالت نروید یا اگر می روید کار بزرگتان را با شدتی انجام دهید که لولویی که در چاه توالت پنهان شده دیگر نتواند سرش را بلند کند و با یک آفتابه آب کُر، بعد از کار بزرگتان به کلی آن لولو را محو کنید. این که هر بار قرار باشد بروید توالت و یک کار کوچولو بکنید، سوسول بازی است و لولو هم خوشش می آید سوسول ها را انگولک کند و تازه بعدش اینقدر جرات به خودش می دهد که ممه را هم بدزدد.

پس یا نروید توالت یا اگر می روید آن کار بزرگتان را چنان بکنید که لولو دمش را بزارد روی ممه اش و برود پی کاخ مرمرش.