بایگانیِ مِی, 2011

 موج برخاسته از  سرکشی مردمان از زیر یوغ بندگی ظالمان، با گذر از ایران و تونس و مصر و لیبی و یمن و بحرین،  امروز قدرتمندتر و عظیمتر،  به کاخ حاکمان سوریه رسیده است.  گویی که این موج سرکش سر ایستادن ندارد و مشعل آزادیخواهی دست به دست گشته و اینک بر فراز دستان شما مردمان سوریه قرار گرفته است. مشتان گره کرده و اراده با شکوهتان و پایداری سرسختانه تان  به رغم شدت سرکوبها و خونریزیهای دستگاه فاسد و سرکوبگر حاکمان سوری، تحسین ایرانیان و جهانیان را برانگیخته است.

 آزادیخواهان ایران نیز که خود ذیل لوای پرچم سبز مبارزه، به فردای آزادی چشم امید بسته اند، از روز نخست کنجکاوانه و مشتاقانه مبارزه شما مردم سوریه را دنبال می کنند و پیروزی تان را به آرزو نشسته اند و خود را در خشمها و هیجانها و امیدهایتان شریک می دانند. دریغ که آن سوی میدان، حاکمانی نشسته اند که قلب های مرعوبشان مانع از درک حماسه حضور مردم می شود و از هراس فرو ریختن بنای استبدادشان حکم به خونریزی می دهند و بر موج خروشان مردم شمشیر می کشند و نمی دانند که  موجهای بلندتر که از پی می آیند به مراتب ویرانگرترند.

  برای هر ملت، روزی فرا می رسد که شرافت و سربلندی خویش را در بوته آزمایش می بیند و برای پاسداری از آن ناگزیر به قیام می شود. حماسه ای که شما مردم سوریه به تصویر کشیده اید حماسه ای آشنا برای ما مردم ایران است. در هر خبری که از زیر شدیدترین فشارها و سانسورها به دست ما می رسد و در هر فیلمی که از آماج رگبار مسلسلهای نظامیان سوری به تصویر کشیده می شود، داستان مبارزه خود را می بینیم. همین همداستانی است که جنبش های آزادیخواهی منطقه را در کنار هم می نشاند و جباران و حاکمان سرکوبگر را در جبهه مشترک قرار می دهد. حاکمان همدست منطقه، امروز در سرکوب مردم  منافع  مشترک پیدا کرده اند و  در جنایت،  یکدیگر را همراهی می کنند. یکی دستگاه تبلیغ و دیپلماسی اش را مامور می کند که قتل شهروندان مبارز را مشروع جلوه دهد و آزادیخواهان را به عنوان فتنه گران و آشوبگران جلوه دهد و دیگری لشکر سرکوبش را به همراهی در جنایات  گسیل می دارد؛ یکی لشکر سرکوب به بحرین می فرستد و دیگری جوخه های امنیتی اش را به سوریه. اوج این نمایش های فریبکارانه آنجاست که  مدعیان رهبری مسلمین جهان از تریبون نماز جمعه تهران برای مردم مصر خطبه می خوانند و برای مردم فلسطین جامه می درند و در همان حال کشتار سوریان را مشروع اعلام می دارند. این ادامه همان توهم  مالیخولیایی است که اجازه می دهد بر مسند خداوندگاری تکیه زنند و بدین سان  بی محابا درباره جان افراد به قضاوت بنشیند و یکی را شهید بخوانند و دیگری را فتنه گر. از همین روست که امروز سیاهی چهره شان هویدا شده و تایید  جنایتهای شرکای سیاسی  و همدستی شان با ظالمان منطقه، طشت رسوایی شان را  بر زمین انداخته است.

 تحولات اخیر منطقه حداقل حسنش این بوده که پرده از چهره نفاق آلود حکومت هایی که پشت دفاع از فلسطینیان و مخالفت با اسراییل پنهان شده اند و مسایل اعراب فلسطین را در هیاهوی تبلیغاتی وجه المصالح اهداف شوم خود کرده اند تا مشروعیتی کاذب برای خود و حکومت نامشروعشان ایجاد کنند برداشته است. مگر می توان همزمان هم مدعی دفاع از حقوق ملت فلسطین بود و هم به کشتار مردمان کشور خود دست زد؟ مگر می توان با موضوع حقوق بشر با استاندارد های دوگانه برخورد کرد و آدم کشی در فلسطین را محکوم کرد اما کشتار در کشور تحت حکومت خود و یا در کشورهای مشترک المنافع را جایز برشمرد؟ این ترفند دروغین حکومت های خودکامه کشورهای عربی از یک سو و هیاهوی تبلیغاتی حکومت مستبد ایران برای بهره برداری سیاسی از اوضاع آشفته فلسطینیان از سوی دیگر، قطعا از این پس نمی تواند موجبات فریب مردم منطقه را فراهم آورد.

سوای عملکرد غیرقابل دفاع حکومت نامشروع و کودتایی ایران، ریخته شدن خون مبارزان سوری، براستی به جان آزادیخواهان ایرانی ناگوار آمده است.  ایمان داریم که  به مدد پایداری مردمان ، بیرق ظلم برچیده خواهد شد و کاخ لرزان استبداد در برابر شکوه حضور مردم فروخواهد ریخت.   خون آزادیخواهان سوری، فرش قرمزی خواهد شد برای قدوم مبارک آزادی . این سان که شما  ملت سوریه پرچم مبارزه را  با صلابت در دست  گرفته اید، و اینچنین پرغرور در اهتزازش پایمردی می کنید، دیر نباشد که بیرق  پیروزی را بر قله سعادت برافرازید. بدانید و آگاه باشید که در این راه آرزو و دعای خیر آزادیخواهان جنبش سبز  ایران، بدرقه راه‌تان خواهد بود.

جمعی از وبلاگ نویسان سبز

  • آخرین لیست وبلاگ های امضا کننده را از http://spinooza.blogspot.com/ دنبال نمایید.
  •  در صورت تمایل به  امضا نمودن این نامه و اضافه شدن به این لیست، پس از انتشار این مطلب در وبلاگ خود، آدرس لینک مربوطه را به آدرس spinooza56@gmail.com ایمیل نمایید. 


FARZAD EDAM SHOD

منتشرشده: 8 مِی 2011 در سیاسی
برچسب‌ها:,

شب را با هزار دلهره به صبح رساندیم که فرزاد را چه خواهد شد؟ یکی نرگس می‌گفت یکی من. حرف من این بود که کردستان به پا خواسته است… محال است فرزاد اعدام شود. داشتم به خودم، به نرگس، به لیوان دمِ دستم، به اخوان روی دیوار، به عرق‌های سرد روی پیشانی و حتا به آن سیگارِ روشن بی‌مشتری دل‌داری می‌دادم که فرزاد، فردا هم خواهد بود. صبح که شد زودتر از هر روز از خانه زدم بیرون. از ترس شنیدن خبر بد جرات هم‌کلام شدن با هیچ راننده تاکسی را نداشتم.  کرایه‌ام در دست آماده بود که به محض شنیدن هر خبر ناگواری از ماشین پیاده شوم. مسیر به پایان رسید، از تخت طاووس آمدم پایین، آنقدر گیج بودم که نمی‌دانستم پا در رکاب شریعتی گذاشته‌ام یا همچنان از رهروان ولی ِ عصرم.

دل‌واپسی ناگوار است، تجسم تصویر جان کندن یک جوان بر دار، دل هر نامسلمانی را به درد می‌آورد. تصویر رها شدن جان از بدن، رعشه پا و خراش‌های دست که از شدت جان کندن است راه نفس را با بُغضی گلوگیر بند می‌آورد.شهر در سکوت بی‌تفاوتی غرق بود یا که جرات نداشت خود را با تفاوت نشان دهد. دلیلش را می‌دانستم… پیش‌تر دلیلش را در بین خطوط نامه فرزاد به شاگردانش یافته بودم: «چون وقتي بابا ناني براي تقديم کردن در سفره ندارد چه فرقي ميکند»  فرزاد، فردا باشد یا نباشد.

اعدام مشق هر روز این سرزمین است اما چرا فرزاد با من این کرد را نمی‌دانم؟ فرزاد معلم بود، از جنس همان که شب را با او گذراندم. بمب که نداشت اما قلم داشت. همین قلم بود که آخر، سر سبزش را به باد داد. فرزاد مثل همه‌ی آقازاده‌ها رویایی در سر داشت فقط جنس رویایش متفاوت بود. رویای‌اش این بود: «کاش مي‌شد مثل گذشته گوشمان را به «صداي پاي آب» و تنمان را به نوازش گل و گياه ميسپرديم و همراه با سمفوني زيباي طبيعت کلاس درسمان را تشکيل ميداديم». آری…«تشکیل کلاس درس» همان رویایی است که به کابوس حکومت می‌انجامد. کلاس‌های درس فرزاد، فرزادها می‌ساخت. اگر فرزاد را کشتند برای این بود وگرنه هر قاضی ترش‌رو و بی‌پدر و مادری می‌داند که وقتی فرزاد بر فراز اورامانات می‌ایستاد و لبش را از تاسف به حال کردستان و ایران می‌گزید در فکر انفصال کردستان نبود.

در همان حالِ زار و تشویش افکار، لرزشی از پس سیگنال‌های ارتباطی به جانم افتاد. پیام آمد که: «FARZAD EDAM SHOD». از نوع حروف و نوشتن پیام، فهمیدم که نرگس نیز از داغ هم‌صنف‌اش بر مرز جنون ایستاده است. دنیا بر سرم خراب شد. آن‌چه را که بیست و پنج خرداد یا در آن شنبه سیاه نچشیده بودم، چشیدم. خبرش خراب‌تر کرد جراحت جدایی!
آی مردم…داغ‌مان یکی دو تا نیست… همان‌ها که برای‌مان روضه حضرت زهرا می‌خواندند با فرزاد ما چنان کردند که با بی‌بی دو عالم‌شان کرده بودند. قبر فرزادمان ناپیداست… به که بگوییم این درد را؟

راستی… بگو چگونه بنویسم یکی نه، پنج تن بودند!

از شش سال پیش که شهردار سابق تهران با آن خنده‌های هیستریک در جعبه جادویی ظاهر شد و دست در قبای‌اش کرد و از قبال آن جادو جمبل، هاله ‌ی پرنوری بر سر خودش تعبیه کرد فریادها بلند شد که آقا این دیگر چه رسم بازیِ سیاست است؟ این دروغ‌ها چیست؟ یعنی‌ چه که هاله نور بر‌ سر می‌گذارید و کلاه بر سر مردم؟ آقای جوادی آملی شما دیگر چرا؟ چرا این‌ها را تکذیب نمی‌کنید؟ آن روزها میله‌های بافتنی مادربزرگ، تنها خیال می‌بافت. خیال آن‌که مراجع عظام از دلسوزین مردم‌اند و در برابر اینگونه دغل‌بازی‌ها خواهند ایستاد.

از مراجع عظام که آبی گرم نشد اما اطرافیان ژوکر خنده‌رو به هوش آمدند که وقت آن است رئیس‌جمهور علاوه بر بصیرت، از اندکی اخلاق نیز بهره‌مند شوند. این شد که برای‌ ایشان معلم سرخانه استخدام کردند. از پس آگهی‌های اشتغال به‌ کار،حجت‌الاسلام و المسلمین دکتر مرتضا آقا تهرانی بیرون آمد و مقرر شد هر روز از خورجین پربارش درس‌هایی از آداب و اخلاق اسلامی برای هیئت مکرمه دولت برون آورد. از روزهای استخدام آقا تهرانی بسیار می‌گذرد اما رئیس‌جمهور بااخلاق نشد که هیچ! آقا تهرانی هم بداخلاق شد.

آقا تهرانی چند روز پیش از گفت‌گویِ رهبر معظم با ریاست محترم جمهور پرده‌بردای کرده بود اما امروز خبر آمد که ای بابا! «معلمِ اخلاق» هیئت دولت، دروغ‌گو از آب درآمد.
روایت آقاتهرانی از مهلت رهبرانقلاب به احمدی نژاد برای تصمیم درباره استعفا یا… + فیلم

ریاست جمهوری اظهارات آقاتهرانی را تکذیب کرد!

بعد از شنیدن این وقایع به مادربزرگ گفتم: دیدی ننه، دیدی یک جعبه سیب گندیده، آن یک سیب سالم را هم خراب کرد!
گفت: نه ننه‌جان! آن تک سیب از اول هم گندیده بود. اصلن این درخت سیب، آفت دارد… انتظار میوه سالم از این درخت، انتظاری واهی است ننه‌جان!