بایگانیِ ژانویه, 2011

زهرا بهرامی در صبحگاه ششم دیماه، در زندان اوین به دار آویخته شد.

سحرگاه امروز، نهم بهمن‌ماه، مادری در اوین به دار آویخته شد. «آویختن در اوین» شده ترجیع‌بند اخبارمان، اخبار سرزمینی اسلامی، سرزمینی به مدیریت امام زمان. چندی قبل، نمایشگر سرعت ماشین اعدام، هر هشت ساعت یک نفر را به ثبت رسانده بود اما حال که می بینیم شش تا دیروز، ده تا امروز و باقی برای فرداهای دگر، پی به سرعت جنون‌آمیزِ حیوان درنده‌خو می بریم که رَم کرده و چیزی جلودارش نیست. سیر صعودی سرعت اعدام‌ها ما را به یاد دهه شصت می اندازد. سال هایی که مرحوم آیت الله منتظری، بهر بی عدالتی فریاد برآورد و با قدرت وداع کرد. این روزها نگران ثبت خاوران دیگری هستیم.

رهبران و فعالان سبز!
ولی امر مسلمین-خامنه‌ای، غایت خود را در اعدام مخالفانش می بیند. ما که مخالفت خود را با رهبر جمهوری اسلامی بارها قبل‌تر ثابت کرده ایم، حال برای مبارزه با او، قبل از هر چیز باید به مبارزه با اعدام بپردازیم. مخالفت با اعدام، مخالفت با امر مستقیم خامنه‌ای است. خامنه‌ای مخالفانش را با اتهامات واهی و مضحک روبه‌رو می کند تا راحت‌تر آنان را از میان بردارد. اتهام هر چه واهی‌تر و مضحک‌تر، قابل باورتر!

زهرا بهرامی به اتهامِ «فروش و نگهداری مواد مخدر» اعدام شد. اتهام زهرا بهرامی به همان اندازه قابل باور است که اتهامِ «براندازی دین» توسط پسر شهید بهشتی قابل باور است. زهرا بهرامی همان‌قدر «برهم زننده امنیت ملی» بود که محمد نوریزاد است. زهرا بهرامی به همان نسبتِ شیرینی شیوا نظرآهاری، در نزد نزدیکانش شیرین و دوست داشتنی بود. وطن پرستی او به قامت وطن پرستی سهراب بود. او در ششمِ دیماه هشتاد و نه، همان عاشورای خونین بازداشت شد و در ابتدا، اتهامش «جرایم امنیتی» بود، این که چه شد تا حکمش به «فروش و نگهداری مواد مخدر» تغییر کرد، جای سوال است!؟ زهرا بهرامی به همان اندازه غریبانه رفت که محرم و اشکان رفتند. وکیل زهرا بهرامی می گوید: «شوکه شدم. اصلا خبر نداشتم. باید به وکیل اجرای حکم ابلاغ می شد اما هیچ خبری نداشتم. نمی دانم چه بگویم. فقط شوکه هستم». محرم و اشکان هم به همین صورت رفتند، تا مدت ها کسی خبر نداشت زنده اند یا نه! به هر حال از هنرهای سی ساله نظام اسلامی هر چه بگوییم کم گفته ایم.

رهبران و فعالان سبز!
اعلام و انتشار حکم اعدام زهرا بهرامی به همان اندازه جرات می خواهد، که انتشار خبر زندانیان سیاسی می خواهد. چرا اینگونه برخی را محترم و برخی دیگر را محترم‌تر می شماریم. چرا نباید از مظلومیت این شهید دفاع کرد؟ گلایه ام تکراری است اما گفتن‌ش لازم است. حالا که ساعت پنج عصر است و ساعت‌ها از انتشار خبر ناگوار اعدام زهرا بهرامی گذشته است، سایت کلمه و سحام نیوز هنوز هیچ خبری در این زمینه منتشر نکرده اند! چه مصلحتی در کار است که اینگونه سکوت می کنند؟ زهرا هم شهید ظهر عاشورا است، چه فرق دارد؟ تنها یک سال اسارت و مشقت کشیده است. خودتان که خبر دارید در زندان های جمهوری اسلامی چه خبر است!

رهبران و فعالان سبز!
اعترافات زهرا بهرامی به همان اندازه قابل استناد است که اعترافات ابطحی و عطریانفر است. حال وقت آن است که تمام قد، در حمایت از این شهید قد برافرازیم. مگذاریم که به اتهام واهی «فروش و نگهداری مواد مخدر» مصادره شود. دست‌کم به اعتراض بر دادگاه ناصالح این روزها برخیزیم. برخیزیم تا اگر سرنوشت خودمان به اعدام انجامید، کسی باشد تا بهر حمایت از ما برخیزد…
برخیزیم تا دخترکی که امروز یتیم شده، تنها نباشد. همانند جشن تولدی که برای دخترک هفت ساله شبنم سهرابی-شهیدِ روز عاشورا گرفتیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

ای آزادی!
بنگر! آزادی!
این فرش که در پای تو گسترده ست
از خون است
این حلقه ی گل خون است

گل خون است …ای آزادی!
از رهِ خون می آیی
اما می آیی و من در دل می لرزم :

این چیست که در دستِ تو پنهان است؟
این چیست که در پای تو پیچیده ست؟
ای آزادی! آیا با زنجیرمی آیی؟…

حکایت ما و ندا، حکایت آنان است که از برای تکریم کرامت نازنینی، تمام شهر را به هم می ریزند تا اسبابی مناسب و همگون با قد و قواره رعنای شرافت او بیابند اما از سر نامرغوبی اسبابی که در بازار این روزها پیدا می شود، سر به دشت و بیابان می گذارند. امروز سوم بهمن، سالروز تولد آنکه دنیا را نه با غمزه چشمان و تیغ مژگانش، بلکه با پیام امید نگاهش، جهانی را لرزاند و به تکاپو انداخت. تولد او که با قدمی محکم و مردانه، سستی تمامی قدم ها کج و کوله ناراست نسل های زیادی را به فراموشی سپرد و آموخت که اینگونه باید گام برداشت. در راه وطن، سستی و کژی معنایی ندارد. راه و رسم وطن پرستی در راست قامتی است. راست قامت چون ندا!

امروز تولد اوست. تولد ندا آقاسلطان. درست 28 سال پیش، صدای گریه کودکی در خانه ای پیچید که سرود آزادی سر داده بود. سرودی که نوید بخش رهایی بود. نغمه های جانگدازی که سال ها بعد، گوش امیرآباد را کر کرد و از لرزه انعکاس صدایش، تشت رسوایی ولایت حاکمیتی خونبار را بر زمین کوفت تا ملتی پس از سی سال، عفونت آزادی دروغین سی سال پیش خود را قی کنند.

ندا جان، برای تو نوشتن سخت است. رسم‌الخطی که آراستگی تو را به نمایش کشد، نایاب و نادر است. یافتن و به رشته تحریر در آوردنش کار من نیست اما اگر این بغض بیست ماهه، اینجا نترکد، هق‌هقَ‌م را کجا برم؟ بُغضی که راه نفس را بند آورده. ندا جان، از آن روز که رفتی، همه سازها بیداد می نوازند. بر هر چه زخمه می زنیم ما را به جایی نمی برد، چه بر آن سنگ، چه بر آن چوب و چه بر آن عشق. ما را پرده ای دیگر آرزوست که در داد به اوج رسد تا هوار کنیم.

آخر اینجا کجاست که در آن فرش زندگی گسترانده ایم. کجای دنیا، کیک تولد جوانانش بر سر مزار بریده می شود؟ کجای دنیا، کیک تولد جوانانش بی شمع و چراغ است؟ هر بار که با هزار ترس و دلهره بر سر مزارت می آییم، هر بار که در هر قدم، پشت سرمان را نگاه می کنیم تا کفتارهایی در لباس آدمیزاد و بی سیم و چماق به دست به دنبالمان نیافتاده باشند، تنها در تصور خواندن سرود آزادی گام به گام به تو نزدیک می شویم تا شاید روزی آید و یاران دبستانی، دست در دست هم فریاد بر آوریم.


تاریخ و نقاط مبهم آن، همیشه چون سوهانی دانه درشت چنان ذهن مرا می ساید که خراش های پرالتهاب بر دیواره‌های سلول های خاکستری مغز نداشته ام ایجاد می کند. من و هم نسلان من، در روزهای شلوغ و پر سر و صدایی که انقلاب ایران، چون غنچه ای بی صبر و تحمل، زیبایی رشد و نمو را از خود گرفت و پرخروش به گلی خرزهره تبدیل شد، غرق در اسباب بازی های خود بودیم که هنوز «Made In China» بر آن حک نشده بود. یا که سرگرم شیشه شیرهایی بودیم که به خوبی جای شیر مادر را پر می کرد و یا هنوز موجودی ناشمرده بودیم تا در پی فرمان انقلابی کثرت جمعیت رهبر انقلاب، هنوز به منصه ظهور نرسیده بودند. رشد و نمو نسل ها دلپذیر است و زمانی دلپذیرتر می شود که می بینی، این ها که این روزها در این فضای سنگین و تاریک، با هزار سختی دست به معرفی بزرگی چون بازرگان می زنند، همان هایی هستند که در روزهای دولت موقت، تمام سرگرمی شان، لاستیک بی اف گودریچی بود که با چوب آن را در کوچه های شهر با شادی و شعف می تراندند.

مهدی بازرگان مردی که با بازخوانی افکار، نوشته ها و گفته هایش، می توان دریافت که از معدود سیاسیونی است که نه دچار افراط و تفریط شد و نه هیچگاه از دایره انصاف خارج شد. آنگاه که بازرگان حتا اشتباهات خود را بر می شمارد و پایه گذار اولین اصول خودانتفادی می شود، چنان مرا به وجد می آورد، که برای یافتن نقاط مبهم و تاریک مربوط به عصر او و بالاخص شخصیت رفتاری وی، به سراغ آنچه از او تالیف و تنظیم شده است بروم. هر چند که در پی این بازخوانی تاریخی، تنها سوالاتی مطرح می شود ولی اگر حتا در پی نتیجه گیری هم بودم، با وجود اعتمادی که آن بزرگ در دل من نشانده، می توانستم باز هم برای تحلیل شخصیتی اش، به سراغ آنچه که از او بازمانده بروم.

بازخوانیِ کوتاه و کوچکی است که شاید ذهن بسیاری از ما با آن آشنا باشد. بازخوانیِ فرمانی مشخص و مبرهن، از رهبر انقلاب ایران. فرمانی که در پی آن، بازرگان اولین سمت رسمی خود را در جمهوری اسلامی را تجربه کرد و دست به تشکیل دولت موقت زد. با هم فرمان نخست وزیری دولت موقت، خطاب به مهندس بازرگان از طرف آیت الله خمینی را باز می خوانیم تا شاید در پی آن، نکات برشمرده مهندس بازرگان، ما را به نقطه حاصلی برای یافتن سوالات برساند.

کابینه دولت موقت مهندس بازرگان

بسم الله الرحمن الرحیم

بنا به پيشنهاد شورای انقلاب، بر حسب حق شرعی و حق قانونی ناشی از آرای اكثريت قاطع قريب به اتفاق ملت ايران كه طی اجتماعات عظيم و تظاهرات وسيع و متعدد در سراسر ايران نسبت به رهبری جنبش ابراز شده‌است و به موجب اعتمادی كه به ايمان راسخ شما به مكتب مقدس اسلام و اطلاعی كه از سوابقتان در مبارزات اسلامی و ملی دارم، جنابعالی را بدون در نظر گرفتن روابط و حزبی بستگی به گروهی خاص، مامور تشكيل دولت موقت می‌نمايم تا ترتيب اداره امور مملكت و خصوصاَ انجام رفراندوم و رجوع به آراءعمومی ملت درباره تغيير نظام سياسی كشور به جمهوری اسلامی و تشكيل مجلس موسسان از منتخبين مردم جهت تصويب قانون اساسی نظام جديد و انتخاب مجلس نمايندگان ملت بر طبق قانون اساسی جديد را بدهيد.مقتضی است که اعضا و دولت موقت را هر چه زودتر با توجه به شرایطی که مشخص نموده‌ام تعیین و معرفی نمایید. کارمندان دولت، ارتش و افراد ملت با دولت موقت شما همکاری کامل نموده و رعایت انضباظ را برای وصول با اهداف مقدس انقلاب و سامان یافتن امور کشور خواهند نمود. موفقیت شما و دولت موقت را در این مرحله حساس تاریخی از خداوند متعال مسئلت می نماییم.

روح‌الله الموسوی الخمینی . 57/11/15

مهندس بازرگان در ادامه، در کتاب انقلاب ایران در دو حرکت، در توصیف فرمان نخست وزیری دولت موقت می نویسد: «آنچه در این فرمان نیامده و خواسته نشده و عدم اشاره به آنها معنی‌دار می باشد عبارت است از: انقلابی عمل کردن به معنای قاطعیت و خصومت یا برنامه تضاد و طرد و تخریب، تبلیغ اسلام و اجرای شریعت به عنوان برنامه حکومت، صدور انقلاب و در افتادن با کفر و استکبار جهانی، نجات مستضعفین جهان و کفرستیزی.»

به نظر من نکات بر شمرده مهندس بازرگان، بسیار حائز اهمیت است. با نگاه و پیگیری موارد ذکر شده، می توان بررسی کرد که پس از بازرگان و دولت موقتش، کدام یک این موارد، مورد به مورد صورت نگرفت.

  • انقلابی عمل کردن به معنای قاطعیت و خصومت یا برنامه تضاد و طرد و تخریب؟
  • تبلیغ اسلام و اجرای شریعت به عنوان برنامه حکومت؟
  • صدور انقلاب و در افتادن با کفر و استکبار جهانی؟
  • نجات مستضعفین جهان و کفر ستیزی؟

آنگونه که در تاریخ آمده است،  می توان بر شمارد که قبل از اتفاقات حمله به سفارت آمریکا، به صورت برنامه ریزی شده، همان خصومت و طرد و تخریب بر علیه اعضای نهضت آزادی و کابینه دولت موقت آغاز شده بود و به افرادی چون عباس امیرانتظام، برچسب های آمریکایی زده می شد. سرنوشت افرادی که با موارد ذکر شده همراه نبودند، قطعاتی پازلی است که از کنار هم چیدن این قطعات، می توان به نتایج روشنی دست یافت. سرنوشتی چون اعدام صادق قطب زاده، طرد و تخریب مهندس بازرگان، محبوس الابد شدن امیرانتظام، فراری شدن بنی صدر و بسیاری دیگر که متذکر شدن آن، از حوصله بحث خارج است.

در کنار این همه، آنچه با زبری و خشونت تمام ذهن مرا می ساید و می آزارد این‌که، آیا مهندس بازرگان مردی نبود که دولتش هر چند موقت، مجری و پایه گذار اصول ذکر شده باشد؟ آیا برای اجرای و نهادینه کردن چنین مواردی به عنوان اصول کوتاه و بلند مدت موارد برشمرده، بایستی مهندس بازرگان از سر راه برداشته می شد؟

امیدوارم در مطالب بعدی مجالی باشد تا چهار موردی که مرحوم مهندس بازرگان اشاره کردند به عنوان چهار پرسش اصولی مورد بررسی قرار گیرد.

آنگونه که در تاریخ آمده است،  می توان بر شمارد که قبل از اتفاقات حمله به سفارت آمریکا، به صورت برنامه ریزی شده، همان خصومت و طرد و تخریب بر علیه اعضای نهضت آزادی و کابینه دولت موقت آغاز شده بود و به افرادی چون عباس امیرانتظام، برچسب های آمریکایی زده می شد. سرنوشت افرادی که با موارد ذکر شده همراه نبودند، قطعاتی پازلی است که از کنار هم چیدن این قطعات، می توان به نتایج روشنی دست یافت. سرنوشتی چون اعدام صادق قطب زاده، طرد و تخریب مهندس بازرگان، محبوس الابد شدن امیرانتظام، فراری شدن بنی صدر و بسیاری دیگر که متذکر شدن آن، از حوصله بحث خارج است.در کنار این همه، آنچه با زبری و خشونت تمام ذهن مرا می ساید و می آزارد این‌که، آیا مهندس بازرگان مردی نبود که دولتش هر چند موقت، مجری و پایه گذار اصول ذکر شده باشد؟ آیا برای اجرای و نهادینه کردن چنین مواردی به عنوان اصول کوتاه و بلند مدت موارد برشمرده، بایستی مهندس بازرگان از سر راه برداشته می شد؟ 

امیدوارم در مطالب بعدی مجالی باشد تا چهار موردی که مرحوم مهندس بازرگان اشاره کردند به عنوان چهار پرسش اصولی مورد بررسی قرار گیرد.

 

صبحگاه شنبه، بیست و پنجم دیماه هشتاد و نه، حسین خضری در اوج بی خبری به دار آویخته شد. ضحاک، استالین، هیتلر، یزید و هر نام دهشت دیگری می خواهید بر قاتل حسین بگذارید اما این همه نه ذره‌ای از داغ حسین در دل مادرش می کاهد و نه ذره‌ای جایش را پر می کند. جای حسین سال‌ها بود که در کنج اتاق، خالی بود. اصولن این هنر جمهوری اسلامی است که هر دم، جای نوگلی را خالی کند تا لبریز شود اندوه دلی. تا غم بشوید آن خانه و سرا را، تا دیگر نتوان نام سرا بر آن نهاد بلکه با هر نگاه می بینی که از هر ویرانسرا، ویران تر است.

حسین هم رفت، مانند فرزاد که رفت و همانند آرش و علی و هزاران عزیز که هر روز می روند. این روزها جمهوری اسلامی دارد رکورد می زند. اگر روزگاری ضحاک در هر شبانه روز، دو جوان را بهر خوراک مارهای روئیده بر دوشش قربانی می کرد، این روزها خامنه ای برای باقی ماندن بر مسند قدرت، در هر 8 ساعت یک جوان را قربانی می کند. خوشا آن زمان که فریدونی سر بر آورد و کاخ بنیادش را با کوخ تبدیل کرد، به کجا گلایه بریم که بی فریدون شده ایم. خبر اعدام تبدیل شده به پای ثابت هر روز رسانه ها. اینکه حسین رفت، ناگوار است اما اینکه حسین اینگونه رفت، ناگوارتر و غمبارتر است.

و اما حسین چگونه رفت؟ حسین در غربت رفت، او مغفول مانده بود در بین ما. اینکه رژیم جمهوری اسلامی، ناگهانی و حتا با بی خبر گذاشتن خانوده اش، او را اعدام کرد، جای تعجب ندارد اما اینکه ما اینگونه از کنار اعدام حسین خضری بگذریم، دردناک است. چندی پیش که شهلا جاهد اعدام شد، کمتر فضایی بود که رنگ و بوی ماتم رفتن شهلا را به خود نگرفته باشد. آواتارها تغییر کردند. صفحاتی زده شدند. فلم هایی که در رسا و غم رفتنش به تحریر در آمدند، فریادهایی که بر سر محمدخانی چون آوار فرو آمدند و همدردی هایی که برای خانواده شهلا به عنوان تسلا بروز داده شدند اما این روزها نه آواتاری تغییر کرد و نه صفحه ای هر چند کوچک ایجاد گشت. نه شعری سروده شد و نه تسلایی برای خاطر بازماندگانش باقی ماند. آری… حسین اینگونه رفت.

با نازنینی هم کلام می شوم و از حسین برایش می گویم، می گویم در گوگل بنویس حسین خضری، می نویسد حسین خزری! چه بگویم، حسین مانند برخی آنقدر شهرت نداشت که نقل هر کلام شده باشد. برای غربت حسین نیازی به نشانه های تودرتو و پیچیده نیست، کافی است به همان گوگل که هر روز سر می زنی، در قسمت تصاویرش بنویسی: «حسین خضری»، آنگاه داده ها با تو صحبت خواهند کرد. تصاویر به دست آمده از آن نازنین، به تعداد انگشتان یک دست هم نخواهد رسید.

وای بر ما که حتا املای نام مبارزانمان را بلد نیستیم.

وعده ما، دوم خرداد 92

سایت کلمه در روز شنبه، ۱۸ دی، یادداشت یکی از مخاطبانش را بر روی سایت خود منتشر کرد. قبلن اینگونه رفتارها را از روزنامه و خبرگزاری های وابسته به حاکمیت دیده بودیم. بارها رخ داده است که روزنامه کیهان در قالب تلفن یا درخواست های مخاطبانش، خواسته های خود را منتشر کرده و یا در منش تیم سردبیری سایت هایی چون رجانیوز، اینگونه رفتار‌ها به کرار دیده شده است. اما حال در پی چه رخدادی است که سردبیر سایت کلمه (ابولفضل فاتح) تصمیم به انتشار یادداشت یکی از مخاطبانش گرفته؟  سوالی که پاسخ آن را با مروری بر سیاست های سایت کلمه می توان یافت. بسیاری سایت کلمه را، تریبون مستقیم میرحسین موسوی می خوانند اما زهرا رهنور چنین عقیده‌ای ندارد و می گوید: همین جا می‌گویم که من با «سایت کلمه» در ارتباط مستقیم نیستم. اما اگر سایت کلمه با میرحسین موسوی ارتباط مستقیمی هم نداشته باشد، اندیشه های مشترک‌شان این شبهه را بر‌می‌انگیزد که با یکدیگر ارتباط تنگاتنگ دارند. دلبستگی میرحسین موسوی به خمینی بر هیچ‌کس پوشیده نیست تا جایی که در بسیاری از پیام/بیانیه/مصاحبه‌ ها از اندیشه های «امام راحل» صحبت به میان می آورد. اما این بار نه  گفته های موسوی، نه مقاله های تیم تحریریه سایت کلمه، بلکه یادداشت یکی از مخاطبان سایت کلمه به سبک و سیاق کیهانی در دفاع و توجیه عملکرد ده ساله خمینی در راس قدرت و نقش رهبری نظام منتشر شده است.

نگارنده یا همان مخاطب کلمه در یادداشتی با تیتر: «میراث امام(ره)، اکبر گنجی و اخلاق زدایی از عرصه سیاست»در کنار انتقاد از برنامه پرگار( میراث روح الله خمینی چیست)از زیرپاگذاشتن اخلاق تحلیل و تفسیر اکبر گنجی از سخنان آیت‌الله خمینی گلایه مند است و اینگونه می نویسد:

اما آن چه این تجربه شیرین را بسیار تلخ کرد، مواجهه با متن مورد استناد آقای گنجی بود. متنی که نه تنها ناقص و گزینشی مورد استناد قرار گرفت، به شرایط زمانی و موقعیت سیاسی بیان آن سخنان نیز اشاره‌ای نمی‌شود. تاریخ ایراد سخنرانی مورد استناد، ۲۷/۵/۱۳۶۰ است، یعنی کمتر از دو ماه بعد از اعلان جنگ مجاهدین خلق و آغاز ترورها، در شرایطی که تنها یک ماه و بیست روز از ترور مجموعاً ۷۲ نفر از نیروهای نظام (اعم از رئیس قوه قضائیه، نمایندگان مجلس شورای ملی و مدیران دولت) می گذرد و در فضایی که ده روز پس از این سخنان، هم رییس جمهور و هم نخست وزیر همین کشور ترور می شوند!

نگارنده معتقد است واکنش خشونت بار و انقلابی آیت الله خمینی، سه سال پس از پیروزی انقلاب در واکنش به اعلان جنگ مجاهدین خلق صورت گرفته است. در اینجا دو ایراد کلی وارد است. نکته اول اشاره به اعلان جنگ مجاهدین خلق است که ایراد تاریخی دارد و سندی در مورد اعلان جنگ از طرف این سازمان وجود ندارد بلکه این مدعای سی ساله جمهوری اسلامی است که مادام برقراری قدرت حاکمیت فعلی، چنین نقل خواهد شد و حتا اگر بپذیریم که اعلان جنگی صورت گرفته، بخشی از قصور بر گردن شخص خمینی است. چرا که در آن روزها، رجوی از طرف سازمان مجاهدین خلق به رئیس جمهور وقت (بنی صدر) نامه می نویسد و تقاضای تامین امنیت در قبال تحویل اسلحه می کند اما بنی صدر به دستور خمینی ناتوان از دادن چنین قولی می شود تا جایی که بنی صدر در نشست خبری خود می گوید: توانا به دادن تأمین نیستم.

در گام بعدی می توان به سلسله توجیهات خطاهای ماندگار و اثرگذار خمینی برخورد. مخاطب سایت کلمه معتقد است در فضای خون و خونریزی و ترور شخصیت های ارشد نظام، نمی توان ایرادی بر سرشت رفتاری آقای خمینی وارد دانست اما نگارنده فراموش کرده اند که در همان روزها، محبوبین سابق آیت الله خمینی (بازرگان و همراهان وی در حزب نهضت آزادی) که وی او را بیچاره خطاب می کند، خمینی را از آفت اینگونه رفتارها برحذر داشته. توجیه پوک و پوچی است که واکنش انقلابی و خشونت‌آمیز بلندپایه ترین مقام حکومت را متاثر از رفتارهای گروه خشن و افراطی اخلال‌گر دانست. رفتار یک مقام سیاست مدار بایستی به دور از فضا و نگرش عوام باشد تا مُسکنی باشد بر فضای رادیکال جامعه.

اما اگر از گفته های به جای مانده از خمینی بگذریم باید گفت که همه خوب حرف می زنند اما مهم کارنامه باقی مانده در میدان عملی است. تئوری به خودی خود چنان محکم نیست که بتوان به آن اتکا کرد اما وقتی در کنار تئوری، آزمایش و تجربه قرار گیرد، می توان به نتیجه استناد کرد. اگر صحبت های عمرالبشیر و معمر قذافی، حلاجی شود شاید بتوان کتابچه ای از زیباترین فرامین حقوق بشر جمع آوری کرد اما وقتی پا به عرصه نتیجه عملی می گذاریم، همان می شود که جهان بازگو می کند. عمرالبشیر می شود متهم به نسل کشی در دارفور و رهبر کودتا بر علیه نخست وزیر قانونی وقت سودان و عمر قذافی می شود زن باره دیکتاتور مشهور که حتا رویای لمس تفکراتش همه را به وحشت می اندازد. شاید بهترین نتیجه از حکومت ده ساله خمینی، از تجزیه و تحلیل رفتارهای عملی وی به دست آید وگرنه گفته های وی تمامن تناقضات کریه‌الطعمی است که فضای تحلیل را برای فرارهای تلخ از پاسخگویی و توجیه، مهیا می کند.

در پایان نمونه ای از سخنان آیت الله خمینی که پارادوکس در آن موج می زند و سوال اینکه مدافعان و منتقدان آیت الله خمینی اگر بخواهند تنها بر پایه گفته های وی بر سفره بحث و گفتگو بنشینند، چگونه می توانند همدیگر را متقاعد کنند؟

تعجب مي كنم كه اين دولت(رژيم گذشته) چگونه فكر مي‌كند…در نظر دارند قاچاقچيان هروئين را اعدام كنند. اين موضوع نه تنها خلاف اسلام است. خلاف انسانيت هم هست. (کتاب ولايت فقيه، نجف 1355)

اينهايي كه مواد مخدر مي‌فروشند شرعاً مستوجب اعدامند و بايد بدون هيچ تاخيري اعدام شوند. هيچ ترحمي هم در مورد آنها جايز نيست.(سخنراني، 30 ارديبهشت 1359)

یا

اگر دانشگاه ما يك دانشگاه صحيحي بود جوان هاي ما را كه در دانشگاه مي‌خواهند حرف حقي بزنند خفه نمي‌كردند، دانشگاهي كه بر آن حكومت كنند دانشگاه نمي‌شود. محيط علم بايد آزاد باشد…اساتيد دانشگاه نمي‌توانند آن طور كه مي‌خواهند به كار خودشان ادامه بدهند. دانشجويان دانشگاه‌ها هم نمي‌توانند به كار خودشان آن طور كه مي‌خواهند ادامه بدهند. دولت براي تحميل قدرت خودش تشبث مي‌كند به يك عده چماق به دست. هر گونه آزادي را از دانشجويان گرفته اند.(6 مهر 1356، نجف…نوفل لوشاتو، 3 آبان 1357)

ريشه تمام مصيبت هايي كه تاكنون براي بشر پيش آمده از دانشگاه ها بوده است.همه مصيبت‌هايي كه در دنيا پيدا شده از متفكرين و متخصصين دانشگاهي است. اگر به اسلام علاقه داريد بدانيد كه خطر دانشگاه از خطر بمب خوشه‌اي بالاتر است… ما هرچه مي‌كشيم از اين طبقه اي است كه ادعا مي‌كند دانشگاه رفته ايم و روشنفكريم و حقوقدانيم. هرچه مي‌كشيم از اينها است. ( 27 آذر1359… قم، 1 مرداد 1358)

زنان و دختران روستایی با کلاه و پالتو!

هفدهم دی سالروز اجرای قانون منع و کشف حجاب توسط رضاشاه پهلوی، نمونه ای دیگر از اوامر استبدادی که سال‌ها است این خاک با آن دست‌و‌پنجه نرم می کند. از آن روزها 75 سال می گذرد. سال‌هایی به قامت یک عمر، در این بازخوانی تاریخی دسترسی به مادر یا پدر پیری نیست که در بطن ماجرا بوده باشد تا شاهد و روایت‌گر آن روزها باشد. ناگزیر به سراغ منابع و کتب تاریخی می‌رویم تا برگی از آن روزها را با هم دیگر بازخوانی کنیم.

پس از تابستان 1314 که مسجد گوهرشاد به خاک و خون کشیده شد و فروغی با تندخویی شاه و فریاد «زن ریش‌دار» از دربار تاحدودی دور شد و اقدامات فرهنگستانی که فروغی برای آن خون دل‌ها خورده بود تا تجدد در ایران به آرامی و با زمینه سازی فرهنگی رخ دهد، رضا شاه  به عنوان «بخشنامه نظام» با تبدیل خیابان های مشهد به میادین جنگ آن‌ها را به اجرا درآورد. با به قدرت رسیدن مدیرالملوک جم، اولین برنامه به عنوان کشف حجاب انتخاب شد و با دور شدن ادیبان و اهالی علم چون فروغی، سمیعی و ملک الشعرا بهار، افرادی چون علی اصغر حکمت مقرب درگاه شدند. طرح کشف حجاب از طرف حکمت ترسیم شد و قرار بر آن شد تا اولین قدم توسط شخص شاه برداشته شود. شاه از اینگونه رفتار‌ها دوری می کرد و حتا در مجالس بزم و عیاشی مقربین خود حضور نمی یافت و اینگونه که نقل می کنند دختران شاه به دور از چشم وی در فضاهای دیگر لباس ها و مدهای فرنگی را تجربه می کردند. تا جایی که در پی شیطنت های همدم السلطنه اگر ماجرای ازدواج با آتابای پیش نمی آمد، شاه تصمیم به تنبیهی سخت می گرفت.

روز موعود فرا رسید، همه چیز باید طبق برنامه ریزی علی اصغرخان حکمت پیش می رفت. در ابتدا شاه با همسرش تاج الملوک و دو دخترش شمس و اشرف با لباس های فرنگی و کلاه های لبه دار به دانشسرای مقدماتی آمدند. دختران دانشسرا قبلن آماده شده بودند اما چون به این نوع لباس عادت نداشتند، حرکات آنها صحنه های فیلم های کمدی را یادآوری می کرد. پس از سخنرانی شاه و پایان مراسم، حاضرانی که از مراسم باز می‌گشتند، به خیابان که می رسند باز چادرها را به سر می‌اندازند. فردای آن روز طرح در سطح وسیع تری به اجرا در آمد. پاسبان هایی که زنان و دختران خود را از آمدن به معابر عمومی منع کرده بودند خود به دستور سران خود، چادر و روسری از سر زنان می کشیدند. صدای شیون و زاری زنان شهر را پر کرده بود. در ادارات جشن هایی به همین مناسبت برپا بود که زنان کارمند در آن باید بدون حجاب شرکت می کردند و در بعضی موارد مردان کارمند بایستی با زنان خود به صورت بی حجاب در جشن‌ها شرکت می کردند. مشخصن در این روزها، مخالفت های صورت گرفت و بسیاری از کار برکنار شدند و متعاقبن به دلیل مخالفت با امر شاه به زندان افتادند. بلوایی به پا شد. مردانی که از زن هایشان طلاق می گرفتند، پدرانی که برای همیشه نام فرزندانشان را فراموش کردند و مادرانی که سالها در سوگ این روزها مشت بر سینه زدند. پاسبان هایی که به دادگاه سپرده شدند و زنانی که به دلیل سرپیچی از کار برکنار شدند. پس از این روزها، خیابان ها و کوچه ها به شدت خلوت شد و بسیاری از عبور و مرورهای ناگزیر از پشت بام ها صورت گرفت. حمام های عمومی رونق خود را از دست دادند و حمام های شخصیِ خانگی جای آن ها را پر کردند. همسایه ها تا حد امکان نیاز های همدیگر را برطرف می کردند تا نیازی به خروج از خانه نباشد. بنکدارانی که این روزها خرید مردم را می رساندند و باربرانی که در نبود مردان خانه، شغلشان رونق گرفت.

آن روزها تصویری دهشت و ترسناک از رضاشاه در ذهن همه مجسم شده بود. البته بودند قشر محدودی که شاه را در نقش منجی می دیدند که دست به کاری بزرگ زده است. منع و کشف حجاب عملن صورت گرفته و در پی آن فضا به شدت امنیتی شده بود. بسیاری از حکومت دلسرد شده بودند و در دلشان ترس به راه افتادن جریانات تابستان مشهد و مسجد گوهرشاد را داشتند.

مبارزه با حجاب اجباری

بعید می دانم اگر رضاشاه می دانست که چنین اوامری که در سطح وسیع به شکل اجباری انجام می شود با واکنش سخت‌تری همراه خواهد شد و به نوعی جامعه به تقابل از امر اجباری بر خواهد آمد، دست به چنین کاری می‌زد. بعید می دانم اگر می دانست این اجبار برای سال ها سایه حجاب بر ایران تضمین می کند، دست به چنین کاری می زد!

بعد از 75 سال از گذشت کشف حجاب اگر عمل اجباری و توسل به زور در این راه صورت نمی گرفت یا با زمینه سازی فرهنگی بزرگانی چون فروغی به صورت آرام آرام انجام می شد، حال مردان و زنان ایرانی با حجاب اجباری نمی جنگیدند و سال ها قبل با بلوغ فرهنگی-اجتماعی کشف حجاب به صورت پلکانی و به تدریج در جامعه صورت می گرفت تا جایی که هیچ نظامی قادر به بازگرداندن آن نبود ومردان و زنان باحجاب و بی‌حجاب هریک در کنار یکدیگر به مسالمت و برابری زندگی می کردند. تصور کنید که نه حجاب اجباری باشد و نه بی‌حجابی اجباری، آنگاه هیچ سازمان و کمپینی بر علیه حجاب و بی حجابی اجباری نخواهد بود، آن‌گاه باتوم لطافت زن را نوازش نخواهد کرد و آن‎گاه زنان یکی از بزرگترین سد های متعارض با برابری را در پیش خود نخواهند دید.

هزاران اگر و اما، اگر اینچنین نمی شد…