بایگانیِ نوامبر, 2010

درست زمانی که نمی توانی بنویسی، درست زمانی که نفس کشیدن سخت است، درست زمانی که شاملو هر چه غم دارد بر سرت آوار می کند،همه امشب بیدارند، شهلا هم بیدار است و از این پس ماه ها، نه سالها می تواند بخوابد و دیگر خیال آشفته هیچ طنابی، خوابش را مشوش نخواهد کرد.

چند ساعت که بگذرد عده ای لرزان از سربالایی اوین بالا خواهند رفت.چند دقیقه ای در هیاهوی درهایی که از پی هم باز و بسته می شوند به زمین خیره خواهند شد و آنگاه که آمد، در سکوتی مرگبار همه چیز تمام خواهد شد. زیرپایش که خالی شود او به خودش خواهد آمد که می توانست زنده بماند. اما شهلا اولین نیست و آخرینش نیز نخواهد بود و هنوز ما چقدر بهانه داریم برای غمگین بودن. بگذار همان که چون آوار بر سرم ریخته برایت بگوید.

اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق راز‌ی ست
اشک  آن شب لبخند  عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد  مشترکم
مرا فریاد کن …

یکی از دوستانم که از مریدان عبدالکریم سروش است،  مرا به خواندن گفتاری از ایشان دعوت کرد. برای روشن شدن ذهن دوست و دوستان دیگرم، نقدی بر آن گفتار می نویسم. همه ما با ادبیات عبدالکریم سروش آشنایی داریم، ادبیاتی سنگین که به وفور از اشعار شاعران ایرانی برای تایید برخی گفته ها در آن استفاده می شود. سخنرانی آقای سروش در سایت جرس با عنوان اخلاق و سیاست منتشر شده است.

آقای سروش در این مقاله سعی دارد که بگوید راه اصلاح جامعه، از اصلاحات دینی می گذرد. در سلسله گفتار ایشان ابتدا به رابطه دین و سیاست اشاره می شود و می گوید لیبرالیسم، اصلی به نام مدارا دارد و مدارا همان پایبندی به اخلاق است تا تحملی وجود داشته باشد که در یک جامعه، افراد مختلف با تنوع افکار بتوانند با تکیه بر اصل مدارا در کنار یکدیگر زندگی کنند پس چون لیبرالیسم به اخلاقیات پایبند است، سیاست با اخلاق رابطه مستقیم دارد. سروش به همین راحتی نتیجه گیری می کند، بگذریم از این استدلال پوک که به راحتی می توان آن را شکست که مثلن اگر یک سیاست مدار، لیبرال نباشد آن گاه عبدالکریم سروش چگونه آن سیاست مدار را به اخلاق متصل می  کند؟ و دیگر اینکه لیبرالیسم هیچگاه مقبول آقایان نبوده است، حال چه شده است که برای اثبات نتیجه گیری خود دست به دامن اصول لیبرالیسم می شوند؟

اما نکته پررنگ این گفتار در ادامه است که ایشان با پیچیدن کلافی سردرگم، دین و سیاست را به هم دیگر متصل می کنند. ترجیح می دهم برای این قسمت، عینن گفتار ایشان را نقل کنم:

اديان عموما پشتوانه اخلاق اند. پس بنابراين سياست با دين هم يک رابطه ای دارد و اينکه عده ای اصراردارند بگويند دين از سياست جداست اشتباه می کنند. دين از سياست جدا نيست – سياست با اخلاق رابطه دارد- اخلاق با دين رابطه دارد پس بنابراين سياست با دين رابطه دارد.

آیا هر چه که پشتوانه اخلاق باشد باید به سیاست متصل شود؟ مثلن سرخپوستان فرهنگی دارند به شدت پایبند به اخلاق، آیا در آن صورت فرهنگ سرخپوستی با سیاست رابطه دارد. اگر طبق قانون نسبیّت آقای سروش بسنجیم، نتیجه می گیریم فرهنگ سرخپوستی از سیاست جدا نیست، چون سیاست با اخلاق رابطه دارد-اخلاق با فرهنگ سرخپوستی رابطه دارد پس بنابراین سیاست با فرهنگ سرخپوستی رابطه دارد.

و در ادامه سوالی دیگر اینکه آیا ادیان عمومن پشتوانه اخلاق هستند؟ اصولن کی و کجا دین به اخلاقیات پایبند بوده است.برای هر سخنی بایستی استدلالی وجود داشته باشد نه اینکه مثلن بگوییم اسلام بهترین دین است و مدعای حرفمان آیات قرآن باشد. چه استنادی وجود دارد که ثابت کند ادیان عمومن پشتوانه اخلاق هستند!؟ سروش در مبحث قبلی مدارا را یکی از اصول اخلاقی می داند و طبیعی است که مدارا نکردن یکی از اصول بد اخلاقی است. در جدیدترین استفتاء آیت الله صانعی، از جمله علمایی که به روشنفکری و به روز بودن مشهورند در مورد جایز بودن توهین آمده است که توهین تنها در شرایطی بدون اشکال است که فردی بخواهد در دین اسلام بدعت ایجاد کند، نه تنها اشکالی ندارد بلکه لازم است تا به آن فرد تهمت زده شود تا چهره آن فرد در بین مردم از اعتبار ساقط شود. این جدیدترین شیوه پایبندی به اخلاق است!

از اینگونه استدلال ها در گفتار عبدالکریم سروش زیاد دیده می شوند. مثلن در ادامه می گوید چون منتظری و بازرگان از افراد دین دار جامعه بوده اند و به سیاست روی آورده اند، پس دین با سیاست مخلوط است. اگر اینگونه باشد ما می توانیم بگوییم چون جرج بوش هر هفته به کلیسا می رود، پس در آمریکا دین با سیاست گره خورده است و جرج بوش تحت آموزش های آئین مسیحیت در پی رهایی مردم افغانستان و عراق از دست نظامی دینی بوده است.

و در پایان سروش می گوید:

من ديدم در مطبوعات به خصوص در مطبوعات خارج از کشور، اينترنت، سايتهای مختلف – بحث بر سر سکولاريسم است: جامعه آينده بايد سکولار بشود – دين بايد از سياست جدا شود،  ولی اينها نقطه آغاز ما نيست. و اگر از اين راه ها برويم داريم بی راهه می رويم. جامعه ديندار خودمان را بر می انگيزيم و آشفته می کنيم.

عبدالکریم سروش می گوید که نباید فعلن بر سر سکولاریسم بحث شود و اگر در این مورد صحبت شود، جامعه دیندار برانگیخته و آشفته می شود. دو موضوع در این میان مطرح است. اول اینکه آیا باید ملاحظه اسلامگرایان را کرد و از بسط سکولاریسم جلوگیری کرد؟ ایشان طبق چه شناختی از جامعه ایران می گویند صحبت کردن از سکولاریسم باعث تنش در جامعه می شود، جامعه ایرانی به خوبی دارد به آن باور می رسد که دین باید از سیاست جدا باشد، حال باید دید چرا سکولاریسم، چنین غول بی شاخ و دمی است که آقایان اینگونه از آن می ترسند. به واقع چرا هنوز مقصد را در مصلحت طلبی می بینند که در فلان مقطع زمانی، از گفتن چنان حرف های خود داری شود.

اما آیا به واقع جامعه ایرانی از بحث بر سر سکولاریسم، برآشفته می شود؟ چندی پیش در آمریکا یک کشیش مسیحی، قرآن را آتش زد. جوامع اسلامی چون پاکستان و افغانستان در همان ساعات اولیه برآشفته شد و تظاهرات های مردمی به راه افتاد تا جایی که برخی اماکن به آتش کشیده شد و فضا به شدت ملتهب شد اما در ایران واکنش چشم گیری نشان داده نشد تا جایی که چند روز پس از آتش زدن قرآن، یک تظاهرات مهندسی شده شکل گرفت که نقش حکومت در آن کاملن مشهود بود. حال سوال اینجاست که جماعتی که حتا نسبت به مقدس ترین اعتقادات خود چنین واکنش هایی نشان می دهند، آیا عقلانی است که ما بگوییم در صورت بحث بر سکولاریسم، جامعه برانگیخته و برآشفته خواهد شد. آیا سطح آمادگی جامعه ایران برای پذیرش سکولاریسم از جامعه عراق  پایین تر است؟ حال در عراق با آن سطح فرهنگی، ائتلاف سکولارها در انتخابات پیروز می شود و برخی هنوز از بحث بر سر سکولاریسم در ایران ترس دارند.

هرچه علاف تر، بیشمارتر

منتشرشده: 23 نوامبر 2010 در اجتماعی, حرف دل, طنز
برچسب‌ها:

چند سال پیش در اداره ای مشغول کار بودم. همه چی عالی بود و ما چقدر باحال بودیم تا این که یک روز آقای رئیس از در وارد شد و ما هم در سلام کردن از یکدیگر سبقت می گرفتیم و متقابلن ایشان ما را به عنوان آرنج شریفشان حساب می کردند و یکی در میان یک اِهِن می گفتند. پس از سلام و احوالپرسی های چاپلوسانه، فضا آرام شد و هرکس داشت یک جوری خودش را عادی نشان می داد، گروهی کله شان را می خاراندند، گروهی پایشان را از استرس تکان می دادند و برخی هنوز نیششان تا بناگوششان باز بود که آقای رئیس، ما همچنان مخلصیم.

پس از زیر و رو کردن سالن توسط آقای رئیس تا خدای ناکرده جنبنده ای از نظرشان غائب نماند، ایشان سخنانشان را آغاز کردند. من که از تعجب شاخ در آورده بودم که ببینم آقای رئیس از چه رو ما را آدم حساب کرده که برایمان سخن می راند، گوشهایم را تیز کردم تا چیزی از دست ندهم. ایشان صبح اول هفته، فرمایشاتشان را با لزوم سلامت جسم آغاز کردند و پس از آن از مضرات قند گفتند که چه بسیار برای ما مضر است. بیش از این روی افکارتان رژه نروم، آقای رئیس پس از فرمایشات طولانی، نطق پایانی را ایراد کردند و نتیجه گیری نمودند که آری! اینچنین است کارمندان، از امروز مصرف قند در اداره به کل ممنوع می باشد و توجیه شان این بود که مصرف قند، سلامتی کارمندانی را که با بیماری دیابت دست و پنجه نرم می کنند، به خطر می اندازد.

بلوایی شد و دیگر کسی احترام بزرگتر و کوچکتر سرش نمی شد، پس از چند روز رئیس باز تشریف آوردند و نطق کردند که:

همینجا از بیماران دیابتی که چند ماه پیش خداحافظی کردند اما حاضر شدند که اعتراضاتشان را بطور منطقی با اداره در میان بگذارند تشکر میکنم. به شما در اداره توسط بخشی از کارمندان، کم سخت گرفته نشده بود ولی اینکه بطور منطقی برخورد کردید شجاعانه و قابل تقدیر است. الان اداره ما بیش از هر چیز به تبادل افکار نیاز دارد.

ما که بیماری دیابتی نداشتیم و از نوشیدن چای تلخ متنفر بودیم، حالی داشتیم به معنای واقع، سگی و اعصابی آرنجی. پس از چند روز بگو مگو و مجادله با ذینفوذان اداره، آقای رئیس در یک اقدام انقلابی و کاملن دموکراتیک، دستور دادند تا بساط رای گیری مهیا شود تا اگر بیماران دیابتی رای بیشتری داشتند، قند از مصرف روزانه حذف شود و اگر ما کارمندان سالم رای بیشتری داشتیم، بیماران دیابتی نیز مجبورند همراه با چای، قند بخورند. خلاصه روز رای گیری سر ظهر رفتیم برای انداختن رای شخصی که دیدیم، به! کارمندان به طور مداوم و پشت سر هم، هر کدام ده بیست بار رای می دهند. من که در شاخ در آوردن ید طولایی دارم، باز  از شدت تعجب شاخی به قامت برج ایفل بر سرم روییده بود، گفتم آقایان! هر کس باید به جای خودش رای دهد، لطفن کسی به جای دیگری رای ندهد که ناگهان از انتهای سالن صدای مدیر بلند شد که:

هر کس می تواند هر چه دلش خواست رای بدهد، برو پی کارت!

آن وقت بود که فهمیدم، هر چه علاف تر، بیشمارتر

میرحسین موسوی پس از مدت ها به بهانه 16 آذر در قالب پیامی، نظرات خود را در مورد اتفاقات جاری و اخیر کشور بیان کرد. به نظر من صحبت های میرحسین دو قسمت پررنگ دارد که در دو مطلب جداگانه به آن می پردازم. اما همانطور که در تیتر آمده است،این مطلب در مورد تفکر مقدس سازی و مقدس پنداری است. موسوی می گوید برخی تا آنجا پیش می روند که خود را خداوند بلندمرتبه می دانند(انا ربکم الاعلی) و در مقابل، منتقدان و مخالفان خود را با ادبیاتی توهین آمیز، خس و خاشاک و گوساله و بزغاله می خوانند. بر هیچکس پوشیده نیست که مقصود موسوی، شخص خامنه ای است که خود را خدا می داند و منتقدان را میکروب و در حاشیه، همراهان خامنه ای نیز با مردم چنین برخوردی دارند تا جایی که به خود اجازه می دهند به شعور و جسم انسانی تجاوز و با توهین و ماشین، آنها را له کنند.

خامنه ای شخصیتی ساده ای نیست، خامنه ای تشکیل شده از فعالیت های سازمانی سپاه پاسداران و شرکا و افکار مغشوش عده ای انسان خطرناک که حاصل سالها شستشوی مغزی هستند که به صورت موازی و ساختاری به فعالیتی روتین می پردازند. این که آن دسته دوم (افکار مغشوش) را جدای از فعالیت های سازمانی سپاه پاسداران می دانیم، حاصل یک عمر تلاش سازمان های در هم پیچیده است تا چنین تفکری را در قشری خاص نهادینه کنند وگرنه در نگاهی کلی تر آن دسته دوم همان زیر مجموعه سپاه پاسداران است ولی از آنجا  که به خوبی به وظایف و محدوده خود آشنا هستند، دیگر نیازی به دستورات راهبردی و مستقیم سپاه پاسداران ندارند. این دسته از افراد را جماعت خودجوش یا نیروهای خودسر می نامند. مثلن کافی است شما در یک مکانی به خر خامنه ای بگویید یابو، این جماعت در طی یک فرایند خودکار، گزارشات عمل تعویض خر با یابو را در کوتاه ترین زمان به مقام بالاتر می رساند.اما بحث اینجا است که آیا نگاه خدایی یا سلطانی محدود به خامنه ای می شود؟ و اینکه خامنه ای چگونه تبدیل به خدایی این چنین مقدس شد؟

در جواب سوال اول به گمانم قاطبه خوانندگان جوابی منفی خواهند داشت که هر شخصی پتانسیل خداشدن را دارد، مخصوصن در یک سیستم فرهنگی مریض همانند سیستم حاکم بر ایران و جماعتی که مقصد خود را در داشتن ولی و مولا می بینند. دیروز که میرحسین موسوی در مورد برخی مسائل صحبت هایی داشت و باز طبق معمول استناد داشت به امام راحل! خیلی طبیعی است که در پی بازخورد آن صحبت ها، یک سری عکس العمل منفی وجود داشته باشد، با اطمینان کامل به اینکه در زیر چنین مطالبی در این مورد چه خواهم دید به سراغ کامنت ها رفتم چند کامنت از صد ها کامنتی که در سایت کلمه به تایید موسوی گذاشته شده بود را به اینجا آوردم، مشتی است از آن خروار نظرات تاییدی.

به نظر من اینگونه افراد از دو حالت خارج نیستند، یا مشکل روانی دارند و به دنبال سیر مقدس سازی ایرانیان باز در راه ساختن امامی دیگر قدم بر می دارند و یا از طرف سازمانی به طرق مختلف در حال مقدس سازی شخصیتی جدید هستند تا خامنه ای نو متولد شود و در ادامه از آن بنالیم که چرا آن شخصیت(به طور مثال موسوی)، خود را »انا ربکم الاعلی» می داند. این گناه موسوی یا خامنه ای نیست که اسیر چنین تعریف و تمجید هایی می شوند، مشخصن انسان های زیادی از داشتن چنین جنبه ای محرومند که در چنین دامی گرفتار نشوند.

اما برنامه سازمانی که در راستای مقدس سازی است، چیست؟ اولین قدم در این راه، بستن کانال های انتقادی است و زمانی که انتقادی وجود نداشته باشد، وجه مقابل که می تواند یک شخص یا یک نوع تفکر حاکم باشد به صورت خودکار معصوم و عاری از هرگونه خطا جلوه داده می شود شاید برخی از سانسور مقطعی به دنبال گذر از مقطع زمانی خاص باشند و این گونه توجیه کنند که پس از این بازه زمانی، درهای نقد و نقادی گشوده خواهد شد اما فراموش نکنیم که در درجه اول، هدف وسیله را توجیه نمی کند و در درجه دوم اینکه یک رفتار اشتباه در هر زمان و مکانی، وجه بازدارنده اجتماعی خود را به خوبی به نمایش خواهد گذاشت. این که سایت کلمه برخی کامنت های مربوط به تفکرات امام خمینی یا رخداد های دهه شصت را سانسور می کند، هیچ توجیه قابل قبولی برای گذر از مقطع زمانی خاص نیست و تنها آغازگر تقدس گرایی و تقدس پنداری است که عامدانه یا غیرعامدانه بدان درگیر شده است. سایت کلمه تنها مثال بارزی است از این نوع تفکر وگرنه در بسیاری از فضاهای قابل گفتگو، چنین عقیده ای وجود دارد.

از برکت خامنه ای و صدا و سیمای عزت خان تنها یک تلویزیون چارده اینچ توشیبا دارم که پارسال از سر مناظره ها از آقا آرشاویر ارمنی، کاسب سمساری محل خریدم، از اون روزا بیشتر از یک سال گذشته، دیگه من تو اون محله ارمنی نشین نیستم، اونجا که هر روز از صدای ناقوس کلیسا، بندری می رقصیدم اما یادگار اون محله به سختی، گوشه اتاقم جا خوش کرده. خیلی دوسش دارم، اینقدر قدیمیه که نه کنترلش نام و نشون داره نه کلیدای روی تلویزیون و در کل وقتی مهمون واسم میاد و اون بیچاره می خواد یه سری تو کانال ها بچرخونه، سوژه خیلی جالبی میشه. بگذریم از حال و روز رفیق شفیق و یار هم نفس ما که هر وقت آنتنش خراب میشه با یه مشت حالش به جا میاد و همه چی رو عینهو آینه نشون میده.

دیروز که پای همین کامپیوتر دیزلی نشسته بودم و داشتم با کچل موفرفری بالاترین سر حذف لینک ها، کشتی می گرفتم، زدم با انگشتِ شصت پام، رفیق نازنینمو بیدار کردم ببینم تو این مملکت امام زمانی چه خبره که یه دفه موسیقی فتح بهشت ونجلیس موهای بدنمو سیخ کرد، اوهّو! رسانه جمهوری اسلامی و موسیقی ونجلیس، اون هم آهنگ کشف قاره آمریکا. وا عجبا از این انتخاب اما مطمئنم که عزت ضرغامی اصلن حالیش نیست که آهنگ مال کیه، واسه چیه، از کجا اومده؟ همینطور که داشتم تو پیچ و واپیچ سلول های خاکستری مغز نداشته م به در و دیوار می خوردم، دیدم مجری یا همون مداح صدا و سیما، حاج آقای جمشیدی دامه برکاته داره چاپلوسی می کنه که داغ دلم تازه شد، رئیس صدا و سیما به صحنه فراخونده شد و یکی از زیباترین ساخته های پرویز مشکاتیان به صدا در اومد! یاد مضراب های ظریفش تو دلم چنگ می زد، از وقتی که مُرده دیگه زنگ نزدم خونه ش اما اون قدیما که زنگ می زدی خونه ش با همون لهجه باحال نیشابوری می گفت: «در خانه نِه ایم جان به فدایت، لطفی کن و بگذار صدایت»، ما هم می گفتیم: استاد! » نغمه سر کن که جهان تشنه آواز تو بینم، چشمم آن روز مبیناد که خاموش در این ساز تو بینم، نغمه توست بزن آنچه که ما زنده بدانیم».

باز دلم پر غصه است، دارم ورّاجی می کنم، خلاصه اینکه دیدیم بله! محفل عاشقان تخیلی برقراره اما چندتا ناخاله هم بینشون هست از جمله استاد عزت الله انتظامی است که الهی قربون گاوش برم من. سرتون رو درد نیارم، همه بودند. دونه به دونه ماندگاران عرصه های فرهنگ و علم وهنر، سرشماری می شدند و به حضار اعلام می شدند تا اینکه مداح مجلس استاد عزت الله انتظامی رو دعوت کرد به صحنه، حدس زدم چه خبره، باعله! مجید انتظامی شد چهره ماندگار موسیقی، یاد اون عصر زمستونی افتادم که سر بهار سوار تاکسی شدم رفتم تا گُله به گُله برسم به جمشیدیه، خونه عزت خان انتظامی که طبقه دومش گل پسرش زندگی می کنه، وقتی رسیدم سر جمشیدیه یه نگاه به جیبم انداختمو از بهر اندوخته مالی باقی مانده تا آخر ماه، پیاده سربالایی عظیم جمشیدیه رو طی کردم تا رسیدم سرکوچه،  یه کم صبر کردم که قرمزی لپام سفید بشه تا فکر نکنه بدبختم و پیاده این همه راه رو اومدم. نفس نفس زدنم که تموم شد، رفتیم واسه مصاحبه، آره مجید خان!  یادمه می گفتی کارت تازه بعد از انقلاب شروع شده، یادمه برام از سفر سنگ می گفتی، یادمه گفتی بچه های کوه آلپ رو ساختی و حالا هم رینگ گوشیته. مجید خان از حرمت موسیقی خیلی برام حرف زدی، از پسرت که فرستادیش فرنگ تا درس موسیقی بخونه، یادمه می گفتی واسه خرجی پسرت تو  ولایت غریب باید سمفونی مناسبتی بسازی، سمفونی انقلاب، سمفونی کارون، سمفونی ایثار. اما من شما رو به همون بچه های کوه آلپ می شناسم به اون ترانه ای که تنها پانزده سال داشت.

مجیدخان! اون روز فراموش کردی که بگی مردی و مردانگی از همون روزا که در کانون فکری رو واسه کار می زدی رفته پی کارش! مجید خان انتظامی، می دونی خیلی دوست دارم، می دونی جماعت ایرانی تو روبا مرتیکه پیزولی، افتخاری سیبیل کلفت یکی نمی کنند پس چرا پشت کردی به معرفت و مردونگی. این یکی رو که دیگه واسه خرج و مخارج پسرت قبول نکردی که؟ دلت اومد ببینی فرامرز خان پایور ده سال از خونه بیرون نرفت و تو این جوری با افتخار بری تندیس چهرهای ماندگار رو بگیری؟ دلت اومد شیرمحمد اسپندار رو ببینی که با عشق میره کنار باباطاهر دونلی می زنه و هیچ اسمی ازش نیست؟ نمی خوام حرفی از خسرو آواز بزنم، نمی خوام بگم علیزداه و کلهر دارن جایزه گِرِمی می گیرن و تو همه افتخارت اینه که زال و سیمرغ ساختی، نمی خوام بگم شهرام ناظری در سکوت مسئولین نشان شوالیه می گیره، می خوام بگم بفهم که واسه چی چهره ی انزجار موسیقی شدی، بفهم! بفهم که چرا امثال فخرالدینی خاموشند! بفهم پرویزها چگونه با مضراب و آرشه ماندگار شدند.

بفهم که وقتی علی اصغرخان بهاری می بینه که  استاد شهنازی رفته دماوند به عیادتش، رعشه همه جونشو می گیره، بفهم که شاگرد بابات، بهرام رادان به احترام استادش مهرجویی، جایزه رو می زاره رو صحنه و میاد پایین! آخه من اگه افتخاری رو آدم حساب می کردم، دو خط خطاب بهش می نوشتم اما بفهم که از چه دلم داره می سوزه! بفهم که به اون می گن شاگرد متمرد و به تو می گن پسر عزت خان! آبروی سینمای ایران.  بفهم که بابات رو وسیله کردن تا به به این مجلس مضحک، اعتبار ببخشن.

بفهم!

دیروز که از سر مشاجرت با میراب دشت بر سر بی عدالتی وجه الزمامِ آب، به دادخانه  مراجعت داشتم، مردی بخت برگشته دیدم که پاسبانان بر دهانش مهر و بر دستانش کلون زده بودند. وقتی از حال نزارش جویا شدم، گفتم چه بیداد کرده ای که از برای داد، تو را به اینجا آورده اند؟ چرا اینگونه قپانی شده ای؟ سرش را بر تخته سنگی تکیه داد و سفره ای از بهر رنج دلش برایم گشود. سفره ای که جز غم ومحنت تیره بختی در آنش نبود.

اینگونه برایم بازگو کرد: نربشری در هر غروب وطلوع و هر نهار وشام، چو بختک بر زندگی مان افتاده بود و دست از سر بی پشم و پقازمان بر نمی داشت، روزی در پی تصاحب مال و منالم برآمد و چندی بعد در پی آداب و رفتار بنده زادگانم، هر روز که می گذشت ابر ادعایش بارورتر می گشت و  باور بندگی من بر او پررنگ تر و هر وقت و بی وقت چون باران قیر، زندگی مان را سیاه می کرد و ما به آن امید که شاید این بار دیگر نبارد و چتر خدایی اش را از سرمان بردارد، تحمل میکردیم اما هر بار هم که نمی بارید، همان ابر ادعایش بر همه جا سایه می افکند و باز هم به امید آفتابِ پس از آن تنها صبر می کردیم و صبر.

آری! تمامی نداشت که نداشت، خانه وکاشانه ام را ستاند و آوارگی شد حالم. روزی از بهر جانم قد برافراشت  و چندی نگذشت که چشم برناموسم افکنده بود که دیگر کاسه صبرم لبریز شد، بار بردباری بر زمین نهادم وهمچون خودش، حیا را خوردم و آبرو را قی کردم و هر چه از دهانم در آمد، نثارش کردم. تشت اعتبارش را بر زمین زدم و هیچ برایش نگذاشتم.

حال از فریاد دردی که  باید مدت ها پیشتر هوار میکردم مرا به این بیدادخانه آورده اند. او که زندگانی ام را به یغما برد و غایت، مرا به تیرگی کشاند، شده است مظلوم ومن که کارد به استخوانم رسیده و از رنج وارده فریاد برآورده ام شده ام ظالم!

آری! گناه آن بخت برگشته آن بود که پس از سال ها تحمل رنج و مشقت توهین بر شعورش، تلنگری زده است تا بلکه ظالم به خود آید. حال دهانش را مهر می کنند، چشمانش را می بندند، بر دستانش کلون و بر پاهایش قل می زنند تا مبادا دیگرکسان را به فریاد آورد.شاید سال ها بگذرد و بار توهین بر شعور را به دوش کشیم وهر بار که بخواهیم فریاد کنیم، فارغان درد و محنت وبی خبران سنگینی بار بر ما خرده گیرند که چرا هوار میکشد و این دردی است بس از آن جان کاه تر.

طرح از ژاندارک

طرح از ژاندارک

صبح از خواب بیدار میشی و می ری سراغ کتری، زیر کتری رو روشن می کنی و یه سری به روشویی می زنی تا کثافتای گوشه چش و چالت رو با آب گرم بشوری، همینطور که داری فحشایی رو که از دیشب تا حالا به رئیست دادی رو مرور می کنی، میری سراغ رادیو، پیچشو باز می کنی تا ببینی کدوم جهنم دره ای باز ترافیک مربایی داره که مثل خر توش گیر نکنی، یه دفه مجری خرصدای صدا و سیما خامنه ای شروع می کنه به زر زدن: «دانشگاه علوم پزشکی با تصمیمی مدبرانه منحل شد». سوت کتری بلند میشه، همسایه بیشعورت بوق داتسون لکنته رو میندازه تو گوشت که کره خرش زود تر بره دم در، ساعتت تازه شروع می کنه به واق واق کردن که ساعت هفت شده، هنوز بوی تعفن صدای مردیکه اخبار گو تو اتاقت میاد که یه تحلیل گر جهان اعراب مثل سنده از طاق می افته و شروع می کنه که بله، این تصمیم بسیار تصمیم خوبی بود، هزینه های مملکت داشت الکی خرج می شد، فلان می شد، بهمان می شد.

آخه مرتیکه دوزاری، به تو چه، تو سرپیازی یا ته پیاز، به تو چه ربطی داره که خودتو نخود هر آشی می کنی، گوساله تحلیل گر، یه مشت بدبخت فلک زده مثل من از امروز باید هزار جور پیچ و خم سازمانی رو پشت سر بگذرونن تا افکار مریض یه عوضی اجرا بشه، یه مشت افکار مریض تا میلیون ها سربرگ عوض بشه، از امروز آس و پاسم که معلوم نیست دستور حقوقمون چند ماه دیگه با حک شدن نعل یه مدیر زیر یه بخشنامه صادر بشه، حالا تو نکبت میای تحلیل می کنی، تحلیل می کنی مردیکه دوزاری، تحلیل می کنی تا قابل هضم بشه برای یه مشت احمق! اینقدر این رفتار چوچول بازان ولایتی حالمو به هم میزنه که می خوام سر پیچ هر رادیو چپ کنم.

و هنوز بوی تعفن صدای اخبار گو تحلیل گر تو اتاقمه، هنوز گرد خاک بر سر شدنِ تصمیم مدبرانه یه عده انسان نما روی جزء به جزء وسایل اتاقم نشسته که یه عدد آدم کاپشن سبزِ کچل میاد واسه من قانون تعیین می کنه، یه عده هم براش خوش رقصی می کنند. میاد میگه می خوام بینندگان سایتم بیشتر بشه، توهین ها باعث میشه دیگه کسی نیاد سایتم، کسی دیگه بهم تبلیغ نمی ده، نون شبم آجر میشه.

تو مهد آزادی زندگی می کنه ولی واسه آزادی ما حصار می کشه، فکر کرده ما یه مشت حیوونیم، خوبه تو اون مهد آزادی، تو فرنگستون، واست حصار بکشن، دیوار بزارن جلوت بگن، حد و حدودت اینه؟ حالا باز واسه اون کاپشن سبزِ کچل یه توجیهی هست که مثلن می خوای از بغل این بالا مسلم ها یه پولی به جیب بزنی اما این جماعت چوچول باز که پشت سر چوپونشون راه افتادن دیگه واسه چی اینقدر دستمال به دستی می کنند؟ درست همون موقع که ما چپ می کنیم، یه عده راست می کنند و هر هر به ما می خندن، که برین آب و بریزین اونجاتون که می سوزه!

مثل همون تحلیل گر اون روز صبح، حالمو به هم می زنن، میان موضوع داغ می زنن که به به! حاج مهدی یحیا نژاد حفظه الله، دستور دادن که کافران خفه شوند! عجب تصمیم خوبی! استقبال کاربران والاترین از تصمیم حاج مهدی سانسورچیان.قربون کله کچل مو فرفریش میرن، قربون بالایار کمر باریک!

دو روز دیگه صد تا بسیجی ایمیل می زنن که چون کاربران بالاترین لینک میدن که «خامنه ای زیر خودش شاشیده!»، ما دیگه بالاترین نمیایم، بعد حاج مهدی سانسورچیان دستور می دن که لینکای توهین آمیز به مقام خفن رهبری به صفحه اول نمیان، یه بیانیه هم میدن، بعد هم میگن هر کی قبول نداره، هرّی! بره دنباله! اونجا ساندیس و آب هویج میدن!

می خوام بدونم این جماعت چوچول باز بالاترین اون روز چه موضوع داغی می زنن؟

https://greennpath.files.wordpress.com/2010/11/morality.jpg

سایت بالاترین در واکنش به لینک های تمسخر و توهین به ادیان مختلف، تصمیم گرفت که به مدت یک ماه به صورت آزمایشی، این لینک ها تنها از صفحه اول حذف شوند. مطلبی در وبلاگ بالاترین منتشر شده است که به دور این فضای آشفته، نیازمند تامل است. در قمستی از این پست می آید:

در چند ماه گذشته، اعتراضات زیادی از کاربران مذهبی‌تر و خوانندگان غیر عضو بالاترین نسبت به لینکهای توهین‌آمیز به ادیان دریافت کرده‌ایم. تعدادی از کاربران مذهبی‌تر بالاترین هم بالاترین را به‌ این دلیل ترک کرده‌اند. از آنجا که ما در بالاترین معتقد بوده و هستیم که نه فقط انتقاد به ادیان بلکه حتی توهین به دین باید در یک جامعه آزاد مجاز باشد، تا این زمان اقدامی برای جلوگیری از ارسال این قبیل لینکها از سوی بالاترین به عمل نیامده است. اما بررسی بیشتر کلیه جوانب این مساله به ما نشان داد که برای حفظ انواع گرایشات فکری در بالاترین و حفظ تنوع مخاطبان (در این مورد مخاطبان مذهبی) لازم است تصحیحاتی در این مورد انجام شود.

سیاست بالاترین در این قسمت کاملن مشخص می شود که هدف و برنامه آن ها، جذب حداکثری و دفع حداقلی است. بالاترین اذعان دارد که در یک جامعه آزاد، توهین به ادیان مجاز است و آن ها تنها این تصمیم را برای هدف مذکور گرفته اند.بالاترین برای مدتی لینک های توهین آمیز را به صفحه اول نخواهد آورد اما ممکن است که تا چندی دیگر، همانند لینک های با محتوای پورن، این لینک ها نیز اجازه لینک شدن نداشته باشند. نوع نگرش و برخوردی که بالاترین اتخاذ کرده است به نظر من کاملن برای خودش محترم و قانونی است و وظیفه کاربران بالاترین تعهد به قانون است(البته این بدان معنا نیست که کاربران از تلاش برای آزادتر کردن قوانین تلاش نکنند).

بی قانونی در یک جامعه بدان معناست که یک شهروند در آن جامعه نمی تواند قانون را بپذیرد و از آن تمرد می کند. همانند استفاده برقع در برخی کشورها، عبور از چراغ قرمز، کشف حجاب در مساجد. بسیار منطقی است که یک مسلمان تندرو در یک کشور چون فرانسه حق زدن برقع نداشته باشد و صدالبته منطقی است که هیلاری کلینتون در مسجد مراکش بایستی حجاب داشته باشد. اگر قرار باشد آن زن مسلمان تندرو در فرانسه برقع بزند قانون به او می گوید جای تو در فرانسه نیست و همینطور اگر هیلاری کلینتون از داشتن حجاب برای ورود به مساجد مراکش امتناع کند، اجازه ورود نخواهد یافت.

اما تمام این پیش زمینه را برای طرح این مسئله آوردم، که «کارل مارکس می گوید: والاترین نقد، نقد دین است» اما مارکس نگفت که والاترین نقد، توهین به دین است یا نه؟ مشخصن هیچ چیز آنقدر مقدس نیست که قابل نقد نباشد. این «چیز» شامل، فرد، تفکر و یا هر موضوع قابل گفتمان دیگری می شود. هیچ دلیلی وجود ندارد که پیامبر یک آیین یا رهبر یک گروه سیاسی از دایره نقد بیرون باشد و از مصونیتی ویژه برخوردار باشد و در مقابل هیچ گروه، نهاد، قوم و پیروان دین و مذهبی خاص نباید توقعی ویژه داشته باشند که دیگران را از دایره نقد بیرون بیاندازند. ریچارد داوکینز در کتاب توهم خدا در مورد مرز نقد و توهین این چنین توصیف می کند که آن کاریکاتور ها که در روزنامه دانمارکی یولاندز پستن کشیده شدند می توانند نقد هایی منصفانه باشند که با شانتاژ خبری به شکلی بیهوده برخی از مسلمانان را به واکنش انداخت اما آن دسته از تصاویر را که به صورت پیامبر مسلمانان، پوزه بند خوک گذاشته می شود را به صورت توهین دسته بندی می کند. یا چندین سال پیش وقتی یک عکاس آمریکایی یک صلیب را در شیشه پر از ادرار می گذارد، آن توهین محسوب می شود اما در منشور آزادی بیان، توهین به ادیان آزاد است. حال که برخی مرزبندی ها بین توهین و نقد مشخص شد، می خواهم به مهمترین بحث بپردازم، و آن مهم چیزی نیست جز پایبندی به اخلاقیات.

مطمئنن وقتی که فردی توهین می کند، دو چیز به صورت کامل وجود دارد، در پله اول، زیر پا گذاشتن اخلاقیات و در پله دوم دوری جستن از استدلال و منطق. این بدان معنا نیست که فردی که توهین می کند، دلیلی برای نقد تفکر مقابل ندارد اما به هر دلیلی( بی حوصلگی،حس پرخاشگری، نداشتن فن بیان و….) از بیان آن درمانده است. هیچ چیز غم انگیزتر از قربانی شدن اخلاقیات نیست، اخلاق همان چیزی است که ریشه در» پندار نیک،گفتار نیک، کردار نیک» دارد و زمانی که اخلاقیات زیر پاگذاشته می شود، دیگر امیدی به دست آوردن یک بحث منطقی نیست.

مثلن من از طرفداران حزب جمهوری خواه و دیگری از طرفداران حزب دموکرات، می خواهیم همدیگر را برای پیوستن به حزب خودی قانع کنیم. آیا زمانی که اخلاق زیر پا گذاشته شود و من به رهبر حزب مقابل و در مقابل دیگری به رهبر حزب من تنها فحاشی و توهین کند، امیدی به حصول نتیجه هست؟ گمان می کنم که اگر تنها یک درصد احتمال بدهیم که تفکری که از آن پیروی می کنیم و استمداد می جوییم اشتباه است، راه برای آغاز یک بحث منطقی و مستدل باز خواهد شد. ایمان مختص به گروه های دینی نمی شود، هر کس مطمئن است که کاملن درست می اندیشد و راه را بر اندیشیدن دوباره خود با هرگونه توهین و جلوگیری از ایجاد گفتمانی به دور از حاشیه می بندد، دارای «ایمان»ی است که از آن غافل است.

سید حسن نصرالله رهبر حزب الله می گوید:

امروز چيزى به نام تمدن پارسى در ايران وجود ندارد و امروز رهبر در جمهورى اسلامى، امام سيد خامنه‌اى قريشى هاشمى، فرزند پيامبر خدا و فرزند على ‌بن ابى ‌طالب و فاطمه زهرا ست كه عرب بودند.

این چند جمله در عین کوتاهی، بار اهانت سنگینی دارد، چنان به مهمترین اخبار هفته تبدیل می شود تا جایی که  کمتر کاربرایرانی در فضای مجازی هست که به این اهانت، واکنشی نشان ندهد. چندی پیش محمدرضا خاتمی به هنگام سفر محمود احمدی نژاد به لبنان در نامه ای خطاب به رهبر حزب الله چنین می نویسد:

انتظار ملت ما از همه مدعيان مبارزه با ظلم و سلطه اين است كه از زندانبانان اين عزيزان بخواهند دست از ظلم و جفا بردارند و ذره اي از آنچه براي ملت سربلند لبنان و شيعيان مجاهد آن سرزمين آرزو مي كنند در حق ملت خود روا دارند.

وقتی محمدرضا خاتمی چنین نامه ای و چنین درخواستی را خطاب به سید حسن نصرالله می نویسد دو وجه دارد، یک اینکه محمدرضا خاتمی هنوز ته مانده ای از انصاف را در رهبر شیعیان لبنان می بیند و دیگر وجه این نامه، بُعد رسانه ای آن است که ای مردم دنیا با خبر باشید که حسن نصرالله از جلاد مردم ایران استقبال می کند. سید حسن نصرالله جواب آن نامه را که نداد، بلکه با آغوشی باز و کلامی وصف ناشدنی از احمدی نژاد استقبال کرد.

حال در شرایطی که سید حسن نصرالله با تمام وقاحت به هر ایرانی توهین می کند ما باید انتظار چگونه واکنشی از چه افرادی داشته باشیم؟ مشخصن ما از اشخاصی چون خامنه ای و احمدی نژاد انتظاری نداریم که بیایند این سخنان را محکوم کنند، اصولن آن ها این سخنان را توهین تلقی نمی کنند و دیگر این که اگر قرار به واکنش نشان دادن بود، حداقل یک بار در برابر کشورهای نخودی خلیج فارس و در قبال موضع گیری های تملک جزیره های خلیج فارس، واکنش نشان می دادند اما در اینجا که به همگان مشخص شد که سید حسن نصرالله یک لیوان خالی است که نیمه پری ندارد که بتوان به آن نگاه کرد و البته هیچ ته مانده انصافی ندارد که  کورسوی امیدی برای رهبران جنبش سبز باقی بگذارد اما با این حال بعد از گذشت حدود یک هفته از آن سخنان سخیف و توهین به ایرانیان، هنوز هیچ واکنشی از طرف رهبران جنبش سبز صورت نگرفته است.

شاید فشار رسانه ای سبزها بر رهبرانشان باعث شود تا آن ها نیمچه واکنشی از خود نشان دهند، قبلن در مورد اعدام های جمهوری اسلامی و نوع برخورد با زندانیان سیاسی و مخصوصن بر سر اعدام پربحث معلم جوان، فرزاد کمانگر، رهبران جنبش سبز پس از چند روز از اعدام آن عزیز و در پی فشار رسانه ای سبزها، به واکنش در آمدند و بیانیه ای صادر کردند.

آیا در این مقطع زمانی، این که سبزها انتظار داشته باشند تا رهبرانشان این توهین به ایرانیان را محکوم کنند انتظار گزافی است؟ آیا اگر سید حسن نصرالله نیمی از این توهین ها را نسبت به اسلام و تشیع روا می داشت، باز هم رهبران جنبش سبز سکوت می کردند؟ آیا فشار رسانه ای سبز ها می تواند رهبران جنبش را به واکنش وا دارد؟

پیشاپیش در جواب دوستانی که بهانه می آورند و می گویند موسوی و کروبی رهبر جنبش سبز نیستند و تنها از همراهان جنبش اند عرض می کنم که یک همراه جنبش هیچگاه به خود اجازه نمی دهد که یکی از بزرگترین مناسبات اعتراضی(22 خرداد 89) را لغو کند و یا دیگر اینکه در کجای دنیا یک همراه جنبش برای آن جنبش اعتراضی، منشور و مرام نامه می نویسد؟

https://greennpath.files.wordpress.com/2010/11/modarresin.jpg

باز هم فضای مجازی، باز هم سوژه ای مضحک و باز هم جماعتی بی نام و نشان که مدعی دفاع از مردم ستمدیده ایران زمین هستند. در فضای مجازی، بیانیه ای منتشر شده است به نام: «بیانیه شماره 14 مدرسین و طلاب قم و نجف(متقن)» که در نوع خود بسیار جالب توجه است و جالب تر از آن، جماعتی که بر سر و سینه می زنند و این بیانیه را علم می کنند. بیانیه بس طولانی است و گفتار و بحث در مورد جزئیات آن خارج از حوصله است اما نکاتی دارد که نمی توان از آنها صرفنظر کرد.

در قسمت ابتدایی  بیانیه این چنین می آید:

به رسمیت نشناختن خواسته ها و اوامر حاکمان ظلم پیشه و دیکتاتور ماب سرزمینی که بزرگمردانی چون حضرت علی ابن موسی الرضا علیه السلام و کورش کبیر در آن خفته اند، وظیفه ما فرزندان این دو بزرگوار است.

به حمد الله، کشفیاتی حاصل شد و در کنار سلسله مراتب نسل ها، فرزندان ستمدیده ایران، متصل گشتند به حضرت علی ابن موسی الرضا. واعجبا که جماعت طلاب و مدرسین قم و نجف، از کجا درس علم وراثت را پاس کرده اند و صدالبته از کجا کورش کبیر را می شناسند؟ این کورش تا به حال کجا بود که یکباره سر از بیانیه شما بزرگواران سر برآورد؟  در ادامه بیانیه نامی از ایران و ایرانی نمی یابید و تنها از آبروی اسلام محمدی و ائمه اطهار خواهید خواند،این همانا و صاف شدن دوزاری کج ما همانا تا به پاسخ سوال های خودمان برسیم. آری درست است،کورش کبیر از آن دلیل در این بیانیه آمده است که ملت کورش کبیر نشنیده از دهان روحانیت، تمایل پیدا کند این بیانیه صد من یه غاز را بخواند.

در این بیانیه نام حضرات علمای عظام اینگونه متفاوت نوشته می شود:

حضرت آیت الله العظمی شیخ حسین وحید خراسانی دام ظله العالی یا می بینیم، حضرت آیت الله العظمی وحید خراسانی حفظه الله. تا اینجای کار طبیعی است اما در ادامه نام بقیه حضرات مراجع اینگونه آورده می شود:

گر چه افرادی چون آقایان شیخ ناصر مکارم شیرازی، شیخ عبدالله جوادی آملی، سید موسی شبیری زنجانی و شیخ لطف الله صافی گلپایگانی و اعضای جامعه مدرسین حوزه علمیه قم متشکل از افرادی چون شیخ حسین نوری همدانی، شیخ صادق لاریجانی، شیخ محمد یزدی، سید محمود هاشمی شاهرودی، شیخ محمد تقی مصباح یزدی، سید احمد خاتمی و شیخ احمد جنتی با ایشان دیدار کردند.

یعنی دقیقن همان چیزی که در فارس و رجانیوز می بینیم، اینکه نامبردگان یک شبه به بالاترین درجه علمی می رسند که یک تریلی نیاز می شود تا پسنود و پیشوند ها را بار کشد و صبح نشده چنان تشت فرو می افتد که هیچ پسوند و پیشوندی  نمی ماند.اما در ادامه به ناگاه بخشی از تاریخ حذف می شود:

حال سئوال ما اعضاء جامعه مدرسین و طلاب قم و نجف(متقن) از آقای خامنه ای این است که حقیقتا آیا می توان باور کرد، شما برای دیدار با آقایان مکارم شیرازی، شبیری زنجانی، جوادی آملی و صافی گلپایگانی و همینطور اعضاء جامعه مدرسین حوزه علمیه قم که نهادی کاملا حکومتی است و اعضای آن افرادی اند چون شیخ محمد یزدی و سید محمود هاشمی شاهرودی، رؤسای 20 سال گذشته قوه قضاییه که جنایاتشان شهره خاص و عام است.

تاریخ جنایات رژیم جمهوری اسلامی محدود می شود به بیست سال و خبری از ده سال قبلش که به مراتب خونین تر و ننگین تر بوده نیست. اما چرا جنایات سی ساله به یک باره بیست ساله می شود و ده سال پررنگ و رونق آن حذف می شود؟ دلیل را در دو نام می توان یافت، آن دوران ده ساله، دوران طلایی آیت الله عظما امام  خمینی(ره) بوده  و رئیس قوه قضاییه پرآوازه آن دوران کسی نبوده است جز، حضرت آیت الله العظمی شیخ یوسف صانعی  دام ظله العالی!

و در پربحث ترین قسمت این بیانیه می آید:

با توجه به نصوص صریح اسلامی و آیات و احادیث شریف حضرات معصومین علیهم السلام اعلام می داریم که تقلید از مراجعی که با دیدار خویش از آقای خامنه ای تمامی نصوص صریح اسلامی و مسلمات و ضروریات فقه و شرع را نقض نموده اند باطل و حرام است.

حال برای بنده مسلمان زاده نو سبیلِ و یه لا قبا که قصد فراگیری علوم حوزه را در سر دارم، سوالی پیش آمده است. با این تفاسیر که شما گمنامان عرصه بیانیه، آیا تنها تقلید از این مراجع حرام است یا اینکه پای درسشان نشستن و هر ماه شهریه گرفتن از آنان هم حرام است؟

و اما کلام پایانی اینکه در شرایطی که زندانیان سیاسی، روزنامه نگاران در بند، روشنفکران داخل و خارج از کشور، روزنامه نگاران داخل و خارج از ایران، فعالان جنبش های کارگری، فعالان جنبش زنان، گروه های دانشجویی و  قشر های مختلف بدنه جنبش، همگی وقتی نامه یا بیانیه می نویسند پای آن نامه را با نام شخصی خودشان امضاء می کنند و به نوعی به آن سندیت و اعتبار می بخشند یا اگر هم تک تک اعضا امضا نمی کنند، می توان با ارجاع به جزئیات آن حزب یا گروه، به نام افراد دسترسی پیدا کرد.

حال چه شده است که در پای بیانیه جامعه مدرسین قم و نجف هیچ امضایی در کار نیست؟  از دو حالت خارج نیست، اینکه نام و امضاء بیانیه دهندگان اعتباری به نامه نمی بخشد که این کار را انجام نمی دهند یا اینکه اصولن جرات و شجاعت این کار در آن ناکجا آباد پیدا نمی شود! به همان خدای محمد قسم، من در سایت وابسته به مدرسین و طلاب قم و نجف(متقن) هر چه گشتم چیزی پیدا نکردم که به نام این طلاب و مدرسین شجاع عرصه مجازی مربوط باشد.