تراکم حماقت در انتظار دیدار اعدام

منتشرشده: 9 اکتبر 2010 در اجتماعی, سیاسی
برچسب‌ها:,

دوستی شکل می گیرد، رضا و حمید. هر روز در راه مدرسه، هر دو پشتیبان دیگری تا در یک رخداد روزمره، تضاد و تقابل به جنجالی می کشد که ناگاه چشم همه را به تیزی در قلب حمید می دوزد، همان چاقویی که هر روز شادمانه در حمایت حمید در دستان رضا می رقصید اما دیگر در دستان رضا نیست و در قلب حمید چنان لم داده است که گویی یک مدل است برای خلق سلسله آثار حیوانی. سریال توحش کلید می خورد. رضا به زندان می افتد و تلاش ها آغاز می شود، از طرفی برای بخشش و دیگر سو، تلاش برای انتقام.

رضا که تازه پشت لبانش سبز شده و شانزده سالش تمام شده در زندان است و هر روز به کابوسی دو ساله فکر می کند و با هر صبحگاه زندان، خطی می کشد بر طول زندگی دو ساله. ده ها دادگاه در این ماه ها و هر بار تکرار همان گفته ها: » من زدم ولی نمی خواستم، حمید دوست من بود» و هر بار تقاضای قصاص و در پی هر تقاضای قصاص تنها چند آه! رفت و آمد های شبانه، ابتدا بزرگ فامیل، ریش سپید محل، شناخته شدگان اما امیدی نیست جز قصاص و در انتظارش هر بار اشک و آه. رضا باید قصاص شود تا دلی خوش شود اما در پی اش کاشت تخم کینه ادامه می یابد و هر سال درو می شود. شاید سال ها بگذرد، اما خوشه چینان زیادی خواهند بود برای برداشت، شاید سال ها بعد، مریم، خواهر کوچکتر رضا، آن خوشه چین باشد.

دو سال می گذرد،مادری بر پای مادری، دو سال همراه با التماس، مویه و ناله. اما هیچ منظقی نیست که بر احساسات شعله ور، آبی باشد برای خاموشی. تنها قصاص و در پی آن باز اشک و آه و گه گاه رویش نهال نفرت از شکستن غرور و تبرزنی که می خواهد با قصاص، نهال یک نهاد را بر چیند و همزمان این مریم است که بی آنکه خود بداند به داسی  دیگر برای برداشت کینه،نزدیک می شود برای انتقام. رضا هجده ساله می شود. در این دو سال رضا فروشنده بوفه زندان می شود، کم اند زندانیانی که در پی هر مرخصی و آزادی، رایزنی برای رضا را وظیفه خود نداند، باز هم بگویم قصاص و در پی آن…..

رضا به امید مادری چون مادر خودش، امید داشت. امید داشت که زندانی نمونه آن دیوار های بلند شده بود و امید داشت که پول های فرستاده از طرف خانواده اش را به همراه هم بندانش جمع می کرد تا دیه راننده پیری که در زندان تنها افتاده بود را مهیا کند. رضا هر روز بر آن دو سال خط می کشید اما اگر از دور به آن خط ها نگاه می کردی، شکلکی مجسم بود از امید. اما در پی آن تفکری متحجر بود، تفکری در پی قسم، قسمی برای انتقام و لحظه شماری پدری برای انداختن طنابی بر گردن دوست پسرش یا همان رضای خودشان. همان رضا که در بالاخانه شان، هر روز صدای خنده هایش با صدای هیس هیس حمید مخلوط می شد و خبر از نشاط جوانی می آورد.

سحرگاه موعود فرا می رسد، میدان شهر و مردمانی به حق احمق، که آمده اند غمگین ترین سکانس عمر را ببینند. سکانسی لبریز از کینه. رضا را با آن ماشین سبز می آورند، چراغ های گردون ،چشم همه را می آزارد و گه گاه صدای آلارم پلیس برای بر هم زدن تراکم حماقت تا شاید تلنگری باشد بر این جماعت. هیچ وقت نسیم صبحگاهی اینقدر دل آزار نبوده. مادر و مریم در یک گوشه میدان، مادر چادرش را به صورت کشیده و شانه هایش می لرزد و آستین های مریم که تا آرنج از شر دندان هایش در امان نمانده است. رد اشک های مریم که با آب دماغش مخلوط گشته است. پدر رضا، پسرش را در آغوش می کشد و می بوسد، بوسه همراه با نقش اشک بر گونه های رضا. پدر به پشت آن دکه روزنامه فروشی گوشه میدان می رود و یکی از سیگارهای بدون فیلترش را بیرون می کشد، این بار نه تفی به آن می زند و نه مشت و مالی به سیگار می دهد تا توتون هایش آماده شوند برای سوختن.

چارپایه، طناب، مادری خشمگین که پنجه هایش را در هم می ساید، پدری در انتظار انداختن طناب، جماعتی احمق و خانواده ای شوربخت که تلخی زمان، بزرگترین دست آوردشان است.همه چیز فراهم است تا  زیباترین ساعت شبانه روز به زشت ترینش تبدیل شود. رضا درست رو به روی آن نانوایی که تابستان ها در آن چانه می گرفت بالای چارپایه می ایستد. حکمی که خوانده می شود. مادری لگد بر چارپایه می زند، رضا در آسمان می رقصد، پاهایش را به هم می ساید و جمع می کند و با فشاری انگار برای پریدن باز می کند. دستانی که از پشت بسته شده اند و ناخن هایی که شاهرگ رضا را می خراشند. مهره هایی که در هم چفت می شود و ریه ای که فلج می شود و از کار می افتد. همه چیز تمام شد، تنها قطرات شاش است که هنوز می چکد…

«در تداومِ یک ترسِ موروثی و مبهوت از تمامِ این معادلاتِ ناممکن، سکوت کرده‌ام. می‌دانم سکوت، یک اشتباهِ تاریخی‌ست. می‌دانم سکوت، انزوایِ زندگی‌ام است. می‌دانم. و ساکت‌تر از همیشه، با نگاهی تهی، فقط نگاه می‌کنم. آنسوتر نمی‌شناسندم. شاید مُرده باشم. بگذریم؛ اما ببین که همچون نبضِ یک مُرده سخت آرام‌ام. . .»
ولادیمیر مایاکوفسکی

— — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — —

پ ن: من از اعدام هیچ نمی دانم، نمی دانم باید باشد یا نباشد اما می دانم، اعدام، پاسخی مناسب بر این درد نیست، شاید اعدام راهی باشد برای تداوم کینه.

این مطلب را در پی بازی وبلاگی به دعوت  وبلاگ غرش نوشتم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s