برای پدر و برادرانم(کمپین خانواده‌ام را آزاد کنید)

منتشرشده: 3 اکتبر 2010 در اجتماعی, حرف دل, سیاسی
برچسب‌ها:, , , ,

امسال زنگ انشاء مان حذف شده است اما آقای معلم گفتند که می توانید برای یک بار در این سال تحصیلی انشاء بنویسید. موضوع انشاء: تابستان گذشته خود را چگونه گذراندید؟

به نام خدایی که همه پرنده ها را آزاد آفرید

من امسال تابستان خوبی داشتم، من همراه با خانواده ام هر دو هفته یکبار به گوهر دشت می رفتم. پدر و برادرانم به گوهردشت رفته اند، در همان خانه های سازمانی سپاه، مادرم می گوید سلول های سازمانی اما فکر می کنم منظورش همان خانه است، شاید قدیمی ها به خانه می گویند سلول. مادرم هر بار که به گوهر دشت می رفتیم برایشان خوراکی می برد ولی ما هیچ وقت اجازه نداشتیم پدر و برادرانمان را ببینیم. ما خیلی دلمان برایشان تنگ شده است شاید آنها دلشان برای ما تنگ نشده باشد. مادرم می گوید که پدرم در آنجا معلم است و آزادی درس می دهد اما من فکر می کنم که در کارگاه صنایع دستی، همراه با برادرانم کار می کند چون هر بار مادرم برای ما تسبیح و خودکار منجق دوزی شده می آورد. برادر  بزرگترم، برایمان نقاشی می کشد اما تا مادرم در آن شلوغی از بین دود ماشین باری ها می آید این طرف همه نقاشی ها خاکستری رنگ می شوند. انگار که یک نفر فقط بلد باشد دیوار بکشد. من با برادر کوچکترم به آن ها خیلی می خندیم. ما می دانیم که برادرم برایمان یک پرنده سفید یا یک اسب زیبا کشیده است اما تا به دست ما می رسد انگار که دود همه جا را پوشانده باشد و ما هر بار می خندیم.

هر بار که ما می خندیم، مادرم گریه می کند و ما ناراحت می شویم. مادرم پیر است یادش می رود که نقاشی برادرم را در زیر چادرش بگذارد و بیاورد این طرف خیابان تا دود ماشین باری ها نقاشی ها را خراب نکند. ما قول داده ایم دیگر نخندیم تا مادرم دیگر گریه نکند. مادرم یک کتاب آموزش قرآن دارد به ما می گوید خوب درستان را بخوانید تا مثل برادرتان به من قرآن یاد بدهید. این کتاب مال برادرم است. در صفحه اولش با خط خودش نوشته است: «نفرت، نفرت می‌زاید و خشونت، خشونت می‌آفریند». ما نمی دانیم این یعنی چه، مادرم می گوید از آقای معلمتان بپرس بعد می گوید نه شاید چیز خوبی نباشد. اما من می دانم که این چیز خوبی است چون برادرم خیلی آدم خوبی است.

اوایل یا پیکان پدربزرگم به آنجا می رفتیم اما از وقتی پدرم خرجی خانه را نفرستاد ما مجبور شدیم ماشین پدربزرگ را بفروشیم. حالا دیگر با اتوبوس و مترو به آنجا می رویم. اتوبوس ها گرم و شلوغ هستند. ایستگاه آخر همان خانه پدر و برادرانم است. چقدر خوش به حال ماست که خانه پدر و برادرانم نزدیک همان ایستگاه آخر است وگرنه ما مجبور بودیم در آن هوای گرم، پیاده به آنجا برویم.

مادرم قول داده است اگر از پول ماشین چیزی باقی بماند به ما هم پول بدهد تا ما هم دکتر و معلم شویم. من خیلی دوست دارم مانند برادرم درس بخوانم و از آن چیز ها بگویم که خیلی ها نمی فهمند. اگر برادرم سرکار نمی رفت و اینجا بود حتمن من شاگرد اول می شدم و او پدرم را راضی می کرد تا برایم دوچرخه بخرد.

مادرم فکر می کند که آن جا سوپری یا بقالی ندارد و هر بار که به گوهردشت می رود برای پدر و برادرانم، میوه و خوراکی می برد.اما دوباره همه را بر می گرداند.پدر و برادرانم هر چند هفته یکبار به خانه زنگ می زنند.هر بار فقط وقت هست که با مادرم حرف بزنند، انگار از آن تلفن های سکه ای که در راهرو مدرسه است زنگ می زنند که بعد از سه دقیقه خودش قطع می شود و مادرم هم طبق معمول پشت سر هم می گوید، الو…الو…

پای پدرم درد می کند و مادرم برایش زنجبیل می برد. پدرم وقتی اینجا بود و پایش ضعف می کرد چای پررنگ با زنجبیل می خورد و می گفت: حال اومدم و بعد خوب می شد. اما انگار آنجا خوردن زنجبیل ممنوع است یا شاید مانند میوه و خوراکی های دیگر از سوپری آنجا می شود خرید و مادرم الکی اینقدر به خود زحمت می دهد. ما که از کارهای مادرمان چیزی نمی فهمیم. اینقدر با هیچکس حرف نمی زند که همه موهایش سفید شده است. مادرم دیگر زیر ابرو بر نمی دارد، دیگر بند نمی اندازد و آرایش نمی کند. آن روزها که پدرم بود، مادرم آرایش می کرد و پدرم به او می گفت: به به خانوم، خوشگل کردی و مادرم در جواب: زشت است، حیا کن، جلو بچه ها از این حرف ها نزن.

مادرم خیلی وقت است که دیگر خوشگل نمی کند. مادرم خیلی وقت است که چادرش را بر سرش می کشد و خودش را به خواب می زند اما من می دانم که او گریه می کند.

وقتی پدر و برادرانم برگردند همه چیز خوب می شود و ما شاید دوباره آن پیکان پدر بزرگ را بخریم و مثل تابستان های گذشته به شمال برویم.

Advertisements
دیدگاه‌ها
  1. seojjamali می‌گوید:

    امید وارم زودتر برگردن

  2. saeed می‌گوید:

    اگر تابستان دیگر تو هم پیش پنر و برادرت نباشی شاید بروی

  3. رویا می‌گوید:

    مسیر سبز گرامی، واستون ایمیلی فرستادم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s