بایگانیِ اکتبر, 2010

https://greennpath.files.wordpress.com/2010/10/amir-ahmadi.jpg

هوشنگ اميراحمدي مي گويد براي من احمدي نژاد همانند مصدق است، مشكل ايران را ولايت مطلقه فقيه نمي داند، بلكه مردمي مي داند كه دموكرات نيستند. مردمي كه 25 خرداد در جمعيتي ميليوني به خيابان مي آيند و تنها تظاهرات سكوت مي كنند. هوشنگ خان، اگر مردم دموكرات نبودند كه آن روز با آن جمعيت ميليوني، درخت انگليِ ولي فقيه را چنان از ريشه در مي آوردند، كه امثال تو ديگر نتوانند راست راست در چشم مردم نگاه كنند و بگويند، دموكراسي دموكرات مي خواهد ولي براي رفت آمد به ايران چشم بر موجود منحوسي چون ولايت مطلقه فقيه ببندند. آقاي اميراحمدي، كروات مزين به پرچم ايران تو همانقدر دروغين و قلابي است كه پرچم ايران و شال سبز احمدي نژاد، قلابي است.

براي هوشنگ اميراحمدي رفت و آمد به ايران به راحتي رفت و آمد هوگو چاوز است، هوشنگ خان راست مي گويد، بايد مثل او باشي تا بتواني به ايران بيايي، بايد شاگرد رهبر انقلاب باشي، با رحيم مشايي جیك تو جيك باشي. آقاي اميراحمدي، خوب مي داني كه خامنه اي در آن ور آب يك مشت جاكش دارد كه در طبقه چهارم سفارت خانه ها، جا خوش كرده اند و زاغ سياه آنان را چوب مي زنند كه فعاليت سياسي در كارنامه شان دارند و كافي است به اين ور آب بيايند تا در همان فرودگاه، گير يك مشت ششلول بند بيافتد كه مستقيمن از طائب ونقدي دستورمي گيرند، از همان جا مي برند اوين، يا سر از اتاق مصاحبه در مي آورند يا به انفرادي، كه در آن صورت نامشان از هر ليست و آماري قلم گرفته مي شود.

آقاي اميراحمدي، بار بعد كه خواستي از فرانكفورت به ايران پرواز كني سري هم به بندر هامبورگ بزن، آنجا كه بهروز در آسايشگاه رواني، چشم انتظار يك نگاه، روي تخت خشكش زده است. بهروزي كه بايد در عسلويه باشد يا مسجد سليمان، يا به جاي آن وزير خيكي، بر صندلي وزارت نفت تكيه زده باشد. بهروزي كه كافي است ياد آن روزها بيافتد كه حتا به برادرش نمي توانست اعتماد كند، كافي است آن همه بدبختي تصويري شود مقابل چشمش تا غش كند، كف از دهانش سر كند، چشمانش سفيد شود و مثل اينكه به برق سه فاز وصلش كرده اي، بلرزد. بهروز اين روزها چون يك وينستون خشك شده كه ته كمد جامانده است، با يك تلنگر مي شكند. به ديدارش كه مي روي، هم خوشحال است از ديدنت و هم خجل است از حال و روزش.

چه لحظات سنگيني است وقتي با اكراه به او لباس مي پوشاني تا نگاهت به تركش هاي اسهال شب قبل كه روي پاچه شلوارش جا مانده نيافتد وسرت را به سمت پنجره دراز مي كني تا حالت، متهوع نشود.با هم به بندرگاه مي روید و قدرت فهم و انديشه را در كشتي هاي عظيم الجثه اي مي بيند كه قطار،قطار دست آورد شرق را به غرب مي آورند و آنگاه که خسته می شود، هر چی فحش بلد است نثار آن ملوانان می کند که به نظرشان چون آخوندها، آرامش را از بندر می گیرند. در خفقان دود يك بسته سيگار كه آتش به آتش روشن مي شود،چنان خاطره ميدان صبا زنده مي شود كه چشمان بهروز برق مي زند، آنجا که هر نیمکتش یادآور بخشی از خاطرات است. زن چاقي كه تكه هاي نان را براي مرغان دريايي پرت مي كند، بهروز را ياد بيوه زني مي اندازد كه روزها كمين مي كرد تا به تراس خانه بيايد و لباس پهن كند تا دامنش بالا رود و کمی چسبان تر. درست آن روزها كه تازه با آن زن روی هم ریخته بود، به دنبالش افتادند،یکی از بازیچه های سیاسی آن روزها شده بود. با هزار در به دری خودش را از جلفا به آذربایجان رساند و بدبختی اش شروع شد. به بهروز می گویم، این همه وصفش می کردی، همین بود! می گوید نه، این حتا کاریکاتور آن هم نمی شود. سیمین، تپل و گوشتی بود ولی نه به این فضاحت. بهروز دلش لک زده برای یک لحظه از آن نگاه های دزدکی یا سیگاری در میدان صبا.

هوشنگ خان، این هارا نگفتم تا قصه حسین کرد شبستری برایت گفته باشم، گفتم که بدانی اگر آدم شرف داشته باشد با این همه بدبختی در بندر هامبورگ زندگی می کند و پا روی شرفش نمی گذارد تا مثل یک کلاغ بین این ور و آن ور، آویزان باشد و خبرچینی کند. هوشنگ خان، گفتی یک دختر داری، هیجده سال دارد، هم سن همان هایی که در این یک سال به زندان ولی فقیه افتاده اند. اگر نوبَرت که از حس وطن پرستی حتا فارسی را بلد نیست، مانند هم نسلانش که هر یک چکیده شعوری جامعه اند،  به این زندان ها اسیر می شد و سوزش تجاوز، بدنش را فرا می گرفت، باز هم مشکل را در نبود مردمی دمکرات می دیدی؟ باز هم احمدی نژاد مصدق بود یا کابوسی می شد به یادآوری هیتلر؟

هوشنگ خان، دیر نیست. همین روزها داستان تلخ تو نیز روایت خواهد شد، سعیدجان آقا، پرونده اش با داروی نظافت گل گرفته شد، تو هم به وقتش!

این روزها، باز سوژه ای خنده دار و احمقانه در اینترنت منتشر شده است که جماعت جوگیر و کپی-پِست کار وبلاگستان، به تبعیت از از وبلاگ اولی، بدون توجه به صحت و سقم سوژه، با کپی برداری از ایده اولیه، در مقام انتشار آن در اینترنت بر آمده اند(همانند آن بزی که از روی جوی آب پرید و بقیه به تبعیت از بز اولی، از جوی آب  پریدند). سوژه ای خنده دار به نام:

این تنها تعدادی از این دسته نوشته های منتشر شده(دسته کپی-پِست های وبلاگستان) در وبلاگ ها، فروم ها و بعضن سایت های ایرانی بود.  اگر تنها یک دقیقه از وقتتان را خرج جستجوی «صد ساله شدن قرارداد  ترکمچای» در گوگل بکنید، هزاران داده در مورد این ادعای خنده دار می بینید که بیشتر به یک بمب گوگلی می ماند. جالب اینجاست که این اهالی وبلاگستان فارسی، آنقدر بامزه اند که متن عهدنامه را به عنوان سند ادعای خنده دارشان در مطلبشان قرار می دهند، اما دریغ از خواندن یک خط از آن عهدنامه، که اصلن هیچ بندی در مورد صدساله بودنش وجود ندارد و حتا اگر وجود داشته باشد، داریم  به دویستمین سال آن می رسیم. عهدنامه ترکمنچای در فوریه سال 1828 به امضا طرفین رسیده است. حال تنها با یک حساب سرانگشتی و کم کردن عدد 1828 از عدد 2010(سال جاری میلای) به عدد 182می رسیم. یعنی صد و هشتاد و دو سال و اندی از آن عهدنامه می گذرد.

بگذریم از ماجرای فسخ عهدنامه در سال 1917 میلادی که خط بطلانی است بر همه گفته ها اما پیشنهاد می کنم دوستان وبلاگنویس در چنین مواقعی یک چرخی در اینترنت بزنند. خداوند دانا و بلند مرتبه این ویکی پدیا را برای چه مواقعی ساخته!؟

به دنيا آمدم، شش ماه از از دومين سال زندگي ام نگذشته بود كه مرض به جانم افتاد، يك سال مي گذرد، مرضم وخيم تر مي شود. در اين يك سال مرا به پيش هر دكتري بوده و نبوده برده اند، اِفاقه یي نمي كند كه هيچ، تازه هر روز بدتر مي شوم. ترس و نا اميدي تمام وجود پدر و مادرم را گرفته بوده، كه مبادا اولين بچه شان بميرد. آن هم بچه اي كه باعث سرفرازي مادری است که دور و بری هایش دخترزاینده اند، مادراني كه دختر زاييدنشان، نشانه بي لياقتي است در همسرداري. زن بايد پسر بزايد، اصلن چه معني دارد دختر بزايد كه چند وقت دگر يك بدبختي شود مثل خودش.

بگذريم، گل پسري كه من باشم، روز به روز بدتر مي شود، نذرها مي كنند و دخيل ها مي بندند تا گرهي كه به دست امروزي ها باز نمي شود، شايد به دست ديروزي ها باز شود و زمزمه هايي كه شبانه روز، با مادرم همراه بود «اگر پسرم شفا بگيرد، اِل خواهم كرد، اگر خوب شود بِل خواهم كرد» و پدري كه مي گفت» توپسرم را شفا بده، من غلامت مي كنمش، همه سال جلوي دسته برايت طوق و علامت به دوش كشد، برايت سياه بپوشد» (من چه مي دانستم به كي التماس مي كنند، مي گفتند مثل آسيد شیخ هادي محله مان خيلي مرد خوبي است، فقط همين). چه قدر خوب بود كه به همين جا ختم مي شد. بردنم بستنم به ضريح، با كلاف هاي سبز. چشمتان روز بد نبيند، تا دلتان بخواهد زير دست و پا ماندم از دست جماعتي كه آخرت خود را در رسيدن به ميله هاي مشبك تُف مالي شده مي دانستند و پول هایی که از گدای نشسته بر آستانه امامزاده دریغ کرده بودند تا بچه شان را میان جمعیت به دوش بکشند تا پول را به ضریح اندازد که مثلن بچه یک سال بیمه شود از هر مریضی و بدبختی. شیتیل می دادند که بچه شان به سرنوشت من دچار نشود، بعد هم می آمدند چشم در چشم من گریه می کردند که ای وای! بچه بیچاره چه بدبخت است که به ضریح دخیل شده است، حتمن جواب شده است.

مادرم النگويش را نذر كرد، پدرم دارايي سال هاي بعدش را كه اصلن معلوم نبود خواهد داشت يا نه.پیشاپش داشت قسط وامی را می داد که هنوز نگرفته بود.  قرار بود فلان امام زاده كه تا به حال اسمش را نشيده بودند، گوسفند قرباني كنند. قرار بود اگر خوب شوم، پدرم خرج ساخت پنجره هاي بهمان حسينه را بدهد، من هم وقتي بزرگ شدم، بروم پرچم گلدسته مسجد را هر سال عوض كنم.خلاصه چه نذرها كه نشد براي خوب شدن پسربچه اي كه عاشقانه دوستش داشتند. بالاخره يكي به خواب مادربزرگم آمد، بلند قد، خوشكل، سفيد پوش و نوراني، به مادربزرگم گفته بود، بچه تان خوب شده، برويد نذرتان را ادا كنيد. همه گريان و شادمان، من خوب شده بودم انگار، مي گويند ديگر سرفه هاي خلط آور نداشتم، بعد از شش ماهش كامل خوب شدم. با بچه ها بازي مي كردم، تخمه مي خوردم و از خلط خونين هم خبری نبود، خوبِ خوب.

اينطور كه مادربزرگم مي گويد، آن مرد قد بلند و خوشكل و سفيدپوش، امام حسين بوده است، من فكر می كردم مي شناسدش كه اينطور مطمئن است ولي تشخیصش، از روي شواهد و قرائن بود.چون ما نذر امام حسين كرده بوديم، امام حسين شخصن خودشان زحمت کشیدند و مرا شفا دادند و مثلن اگر نذر امام رضا مي كرديم، حتمن او مي آمد. ولي بهتر نبود نذر امام رضا ميكردند؟ هم نزديك تر بود و هر چه كه نباشد هم ولايتي خودمان است و اين همه پول و طلا به او مي رسيد تا يك نفر از ولايت غريب، واقعن ما جماعتِ غريب پرستی هستيم، هواي خودي ها را نداريم. تازه آقاي امام رضا،حسابي  پولدار است و آدم هاي پولدار، قاعدتن قدرت بيشتري هم دارند البته ناگفته نماند كه آقاي امام حسين نیز، كم مال و منال ندارد، در همين محله خودمان، به فاصله يك دقيقه سه تا حسينيه دارد به چه عظمت. پشتوانه مردمي خيلي خوبي هم دارد. پيرزني كه در خانه همسايه داري مي نشيند، پسري دارد معتاد و عروسي كه از درد بي موادي شوهرش به هرزگي و جندگي افتاده است ولي اينقدر آقاي امام حسين را دوست دارد كه گوشواره هاي دوران جوانيش كه روزي پُزش را به همه مي داده به او مي بخشد تا گلدسته هاي حسينيه آقاي امام حسين بلند تر شود. يا مردي كه سركار نمي رود تا از بنايي ساختمان جديد حسینیه عقب نماند، خدا مي داند كه چند روز ديگر در پي نسيه خريدن هايش از قصاب و بقال، چه بلوايي در خانه اش شود.

خلاصه این بنده حقیر کافر، که از مسجد و معبد و دیر و کلیسا فراری، شفا گرفته آقای امام حسین است و هیچ عجیب نیست، چه بسیار برادرانی غیردینی ما مثل ارمنی ها بوده اند که شفا گرفته ی ائمه اطهار هستند و به عشق حضرت عباس «تو خونشون یاس می کارن، خدا بهشون بچه میده، اسمشو عباس میزارن».

– — – — – — – — – — – — – — – — – — – — – — – — – — – — – — – — – — – — – —

پ ن: ریچارد داوکینز در مورد شفاگرفتگان معبد لردا می نویسد: «کسی تا به حال ترمیم معجزه آسای پایی آسیب دیده را هم گزارش نکرده‌است و شفاها شامل آن دسته می‌شوند که بدون نیاز مداخله الهی هم قابل معالجه بوده‌اند».

امیر مومنان! به خیالت در شلوغ ترین زمان قم، به آنجا سفر می کنی و در جمع عاشقانت طنازی می کنی، ما میکروب می شویم و تو مظهر پاکی ها و همه چیز تمام می شود؟ نه سید علی، از این خبر ها نیست. می دانم وقتی که بر صندلی حقارت تکیه زده ای و سخن می رانی، مدام دنبال اخبار آن کسی هستی که عظمت تو را به لجن کشید و معظم خواندنت را به سخره گرفت. خیال کرده ای با آوارگی زن و بچه احمد زیدآبادی، تخت سلطنت مجتبی برقرار خواهد شد، نه سید علی، از دل همان زندان هزاران احمد زاییده شده است که هر یک برای خود موسا شده اند که با ریش تو بازی کنند، فرعونی ات را به تمسخر بگیرند، سید علی تو کاریکاتور یک دیکتاتوری، کاریکاتور یک ولی امر مسلمین، اما نسخه اصلی خر دجال هستی.

خیال کرده ای با خوراندن تکه های  کاغذ بازجویی به عبدالله مومنی در ماه رمضان، عبدالله را از نفس انداخته ای؟ نفس عبدالله اینجاست، همان جا که تو سعی داری میکروبش بخوانی. یابن رسول الله، ای نواده زین العابدین، شجرنامه ات را دیده ام، به اندازه کافی خندیده ام، بس است دیگر این همه لودگی، دلقک بازی تو و همراهانت به تلخک بازی می نماید. چند شیوا، مهسا، ژیلا، ترانه می خواهی تا به پایت بیافتند و زار بزنند تا تو از درِ تواب سازی در آیی. سید علی تمام شد آنچه نباید می شد، شد و ما میکروب ها تو را به گند کشیده ایم و تو با لیاقت تمام، دیکتاتور سال می شوی.

یابن رسول الله، تو دشمن منی، تو قاتل نفس شعورهای خفته در اوین و گوهردشتی، مجیدهایی که هر یک هزار کرور به مجتبای تو می ارزند، شعوری که حتا نسل ها بعد که سرفصل شجره شان برسد به مجتبا، هنوز اندر خم یک کوچه اش خواهند بود. این شب دراز است، امیرالمومنین جهان جمکران. نشاشیده ای، شبت دراز است و قلندر های میکروب وار بیدار و  از پی فتنه، تو را از پا در خواهند آورد. نامش را هر چه می خواهی بگذار، می خواهی فتنه، دشمن، میکروب، گوساله و هر خزعبلات دیگری که چون عفونت از تو برون می ریزد، اما این مهم است که بعد از یک سال و اندی از افتادن پرده جنایات سی ساله ات، هنوز رعشه در بدنت نمایان است. رعشه ای از ترس جوانان وطن، نه آن جوانانی که وحشی وار به این ور و آن و ور حمله می برند،خوب می دانی آنهایی را می گویم که با سکوتشان تو را شکستند و دار و دسته خونخوارت آن ها را به خاک افکند.سید و مولای جماعت خودجوش، که در شلوغترین روز قم در سال، به پابوست آمده اند. اگر این فتنه برای تو هراسی نداشت، از چه رو است که در هر مجلسی با عصبانیت از آن سخن می گویی، عصبانیت در جشن تولد امامی که از آستانش خرج جماعت چاپلوست، مهیا می شود.

بهتر است واکسینه را فراموش کنی، پاستور هم به کاخ مرمرت قدم بگذارد نمی تواند علاجی برایت پیدا کند. اعتراض های ما یک درد مشترک است، ما آن را فریاد زده ایم، ما چون یک سرطان به شیوه یک خرچنگ به جانت افتاده ایم. ما پسر رسول الله را از پای در می آوریم.

حوصله کن

صبح که باران آمد

همه ی ما

زیر فواره ی گل سرخ

نماز خواهیم خواند.

این حرف ها از تو بعید است سید علی!

ابداً!

تو فکر کی می کنی من بی خبر مانده ام

که بر این مردم خسته چی می رود؟

سید علی صالحی

 

زهرا رهنورد در مصاحبه با خودنویس در مورد اعدام های دهه شصت می گوید:

البته همانطور که شما اشاره کردید جنایات و عملیات تروریستی آن گروه کذایی بر کسی پوشیده نیست. اما انتقام‌جویی طرف مقابل هم خطای بزرگی بوده است و هیچ کج روی قابل قبول یا اغماض نیست. اما به طوری که بارها گفته شده از این جنایت نه آقای خامنه‌ای و نه آقای موسوی هیچ یک اطلاعی نداشته‌اند و در حوزه وظایف شان هم نبوده است .البته سکوت و توجیهی هم در کار نیست و آن اقدامات خارج از چارچوبهای حقوقی و ملاحظات اخلاقی بوده که بارها در نشست‌ها و در پاسخ به سوال کنندگان درباره آن تقبیح شده است، آن اتفاق لکه‌های سیاهی است که به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد.

خانم رهنورد آن اعدام ها را محکوم می کند و می گوید آن کارنامه سیاه تقبیح شده است که البته ما تا کنون تقبیحی از طرف آقایان ندیده ایم  و اما مهدی کروبی در مصاحبه با مجله نیویورکر در این مورد می گوید:

من از اعدام‌ها اطلاعی نداشتم و حتی تا این زمان اطلاعاتی‌ در این مورد ندارم. من از اتفاقاتی که در زندانها افتاد خبر ندارم، نمی دانم چه کسی‌ دستور را صادر کرده بودند یا نمی دانم امام از این موضوع اطلاعی داشتند یا نه

و البته آقای موسوی بنا بر برخی محذوریاتشان تا کنون در این مورد هیچ حرفی نزده اند و ما آن تقبیح نام برده را نیز تاکنون ندیده ایم اما بحث بر سر مسئله دیگری است، مسئله این است که موسوی و کروبی به راحتی بگویند ما خبر نداشته ایم و یا نقشی نداشته ایم تا به راحتی خود را از این ننگ بزرگ تبرئه کنند و پرونده بسته شود و به گونه ای مسئله حل نشود بلکه صورت مسئله پاک شود، اما آیا خاوران از ذهن ها پاک شدنی است، مگر دوران طلایی از ذهن آقایان پاک شدنی است که یاد سیاه خاوران فراموش شدنی باشد. چندین هزار نفر به جرم داشتن عقیده ای متضاد اعدام شده اند، اعدامی به نمونه یک فرزاد، یک مخالف جدای از نوع ایدئولوژی و تفکر. آقای موسوی و مخصوصن آقای کروبی، ایستادگی شما در برابر خامنه ای و اهلِ نا اهل خون خوارش ستودنی است اما حساب این روزها از روزهای تاریک دهه شصت جداست.

آقایان موسوی و کروبی عزیز با تقابل آن روزها و این روزها می توانیم به این بحث برسیم. امروز احمدی نژاد رئیس دولت کودتا و لاریجانی رئیس مجلس فرمایشی اسلامی، بایستی در مقابل خون به نا حق ریخته شده و ظلم های بر مظلوم وارد شده، پاسخگو باشند. اگر این دو در این جنایت ها شریک بوده اند بایستی مجازات شوند، اگر تنها خبر داشته اند، حامی جنایت بوده اند و عملی است نابخشودنی و در حالت آخر اگر به فرض محال خبر ندارند(چطور می شود که مهمترین مخالفان مملکت به تیغ و اعدام و گلوله سپرده شوند و دو رئیس قوه یک کشور بی خبر باشند)، نشان از بی کفایتی این دو است و سزایش برکناری و نداشتن صلاحیت در امر سیاست است.

حال باتشبیه و تعمیم این مسائل به آن روزها، آقایان موسوی و کروبی عزیز، حال دو قهرمان امروز ما در دهه شصت این گونه بوده است که یا با شراکت در اعدام ها، جنایت کار بوده اید یا اگر خبر داشته اید، شریک جنایت و در آخر اگر شما که در راس دو قوه بوده اید و از بزرگترین کشتار مخالفان کشور بی خبر بوده اید،  نشان از بی کفایتی شما در آن روزها دارد و نداشتن صلاحیت در امور سیاست.

قربانتان گردم، کدام را می پسندید؟

انقلاب 57 ايران با حمايت گروه هاي سياسي مختلف با نقطه اشتراك مخالفت با شاه، به پيروزي رسيد. آرتور باوئر انقلاب را آن دسته از تلاش هاي موفق و ناموفق كه به منظور ايجاد تغييراتي در ساختار جامعه، از طريق خشونت انجام ميگيرد، تعريف مي كند.انقلاب اسلامي نيز از اين قاعده مستثنا نبوده و اكثر گروه ها و احزاب فعال در آن روزها، اعتقاد به فعاليت مسلحانه داشتنه اند.از جبهه هاي كارگري تا اسلام گرايان، همگي راه رسيدن به اهداف خود را در مبارزه مسلحانه و همراه با خشونت مي ديدند و در نهايت با روزهايي طوفاني و خونين، انقلاب به ثمر نشست. در پشت تفكرات مسلحانه انقلاب 57، انديشه هاي علي شريعتي، مطهري، بهشتي، خميني و ديگر اسلام گرايان به راحتي ديده مي شود. دكتر شريعتي از جمله كساني بود كه توانست با دستاويز شدن به اسلام و نشان دادن روح تشيع در شهادت، ايدئولوژي جديدي را پايه گذاري كند ولي در مقابل آن با به تحرير در آورن اسلامي لطيف و رحيم همراه با نثرهاي شاعرانه سعي در زيبا نشان دادن اسلام نيز داشت. از طرفي مطهري با سخنراني هاي هيجاني و تند خود فضاي حاكم را به شدت راديكال مي كرد. در حالي كه خميني تنها به رژيم پهلوي با اعلاميه ها و سخنراني هايش به صورت خيلي ساده و در اصطلاح آخوندي مبارزه مي كرد،اما بار فرهنگي انقلاب را شريعتي ومطهري به دوش مي كشيدند.

بسياري از انقلابيون آن دوره وامدار تفكرات اسلامي بودند و در نتيجه وامداران اسلام، هر گاه خود را حق مي پنداشتند براي حصول به هدفشان و مبارزه با دشمنشان، متوسل به مبارزه مسلحانه مي شدند.در اين مطلب سعي دارم به همان تفكر حاكم بر انقلاب و انقلابيون بپردازم.

پس از پيروزي انقلاب اسلامي، همانند ديگر انقلاب هاي خونين، تصفيه حساب هاي شخصي و در پي آن شكستن اتحاد موجود قبل از پيروزي آغاز شد و با دور افتادن گروه ها و احزاب شريك در انقلاب و مطرود خوانده شدن برخي از آن ها همانند مجاهدين خلق و يا گروه فرقان، آن ها براي بازگشت به عرصه سياسي كشور دست به اقدامات مسلحانه زدند اما تمام بحث در اينجا است كه آيا تنها مطرودين و مغضوبین ذكر شده پتانسيل مبارزه بر عليه نظام به صورت مسلحانه را داشتند يا خير؟

 

حبیب الله بیطرف و معصومه ابتکار در حمله به سفارت آمریکا

حبیب الله بیطرف و معصومه ابتکار در حمله به سفارت آمریکا

 

نيروهاي موسوم به خط امام يا همان اصلاح طلبان امروزي، آن روزها بر خلاف همرزمان سابق شان، مورد حُب رهبر جمهوري اسلامي(خميني) قرار داشتند. آن ها با توسل به خشونت و فراقانوني بودن خود در آن مقطع زمانی به دليل حمايت خمینی، به سفارت آمريكا حمله مي برند. تفكرات خشونت طلبانه و حس فراقانوني نيروهاي خط امامي ها به قدري مشخص است كه در مقابل دولت آن زمان ايستادگي مي كنند و دولت كه با اين حركات مخالف است مجبور به استعفا مي شود.

 

پرتاب گوجه فرنگی به سفارت انگلیس توسط بسیجیان

پرتاب گوجه فرنگی به سفارت انگلیس توسط بسیجیان

 

دسته دوم اصولگرايان امروزي هستند كه آنان نيز هر گاه روي كار آمده اند حتي در مقطع فعلي از خشونت در حق مخالفان خود مضايقه نکرده اند. نيروي هاي بسيجي امروزي از لحاظ خشونت طلبي و خصلت فراقانوني بودن، همانند نيروهاي خط امامي سابق هستند. اين ها نيز در هر دولت و زمانه اي با تكيه بر رهبري نظام به راحتي هرچه تمام تر به رفتارهای خشونت آميز خود ادامه مي دهند( كم نيستند اخبار روزانه مبني بر پرتاب تخم مرغ بر فلان سفارت و كندن تابلو و بالارفتن از ديوار بهمان سفارت).

در اين ميان نيروهاي وابسته به حزب نهضت آزادي ايران بوده اند كه بعد از انقلاب پس از اینکه از قدرت کنار گذاشته شدند و به نوعی مورد خشم خمینی قرار گرفتند، به دنبال چنين تفكراتي نبوده اند و البته برخي منابع از آن خبر مي دهند، در زماني كه بختيار حاضر به مذاكره و جلوگيري از رخداد انقلاب شد، نيروهاي حزب نهضت آزادي، موافق با مذاكره با بختيار و جلوگيري از انقلاب بودند.

اصلاح طلبان اين روزها با توجه به گفته ها و شعار هاي رهبرانشان از مبارزه با خشونت روي بر گردانده اندو شعار هاي از قبيل «زنده باد مخالف من» سر مي دهند اما اصولگرايان هنوز به تفكرات سابق خود يا همان اصولشان پايبندند. در اينجا دو سوال مطرح است:

آيا اصلاح طلبان در مقطع فعلي به دليل نداشتن قدرت و تكيه گاه محكم سياسي چنين شعار هايي مي دهند؟

و ديگر سوال اينكه اگر ديگر گروه هاي  انقلابي به طور مثال،اصلاح طلبان و اصولگرايان مورد غضب رهبري آن موقع نظام(خميني) قرار مي گرفتند، به سرنوشتي شبيه به مجاهدين خلق دچار مي شدند؟

دوستی شکل می گیرد، رضا و حمید. هر روز در راه مدرسه، هر دو پشتیبان دیگری تا در یک رخداد روزمره، تضاد و تقابل به جنجالی می کشد که ناگاه چشم همه را به تیزی در قلب حمید می دوزد، همان چاقویی که هر روز شادمانه در حمایت حمید در دستان رضا می رقصید اما دیگر در دستان رضا نیست و در قلب حمید چنان لم داده است که گویی یک مدل است برای خلق سلسله آثار حیوانی. سریال توحش کلید می خورد. رضا به زندان می افتد و تلاش ها آغاز می شود، از طرفی برای بخشش و دیگر سو، تلاش برای انتقام.

رضا که تازه پشت لبانش سبز شده و شانزده سالش تمام شده در زندان است و هر روز به کابوسی دو ساله فکر می کند و با هر صبحگاه زندان، خطی می کشد بر طول زندگی دو ساله. ده ها دادگاه در این ماه ها و هر بار تکرار همان گفته ها: » من زدم ولی نمی خواستم، حمید دوست من بود» و هر بار تقاضای قصاص و در پی هر تقاضای قصاص تنها چند آه! رفت و آمد های شبانه، ابتدا بزرگ فامیل، ریش سپید محل، شناخته شدگان اما امیدی نیست جز قصاص و در انتظارش هر بار اشک و آه. رضا باید قصاص شود تا دلی خوش شود اما در پی اش کاشت تخم کینه ادامه می یابد و هر سال درو می شود. شاید سال ها بگذرد، اما خوشه چینان زیادی خواهند بود برای برداشت، شاید سال ها بعد، مریم، خواهر کوچکتر رضا، آن خوشه چین باشد.

دو سال می گذرد،مادری بر پای مادری، دو سال همراه با التماس، مویه و ناله. اما هیچ منظقی نیست که بر احساسات شعله ور، آبی باشد برای خاموشی. تنها قصاص و در پی آن باز اشک و آه و گه گاه رویش نهال نفرت از شکستن غرور و تبرزنی که می خواهد با قصاص، نهال یک نهاد را بر چیند و همزمان این مریم است که بی آنکه خود بداند به داسی  دیگر برای برداشت کینه،نزدیک می شود برای انتقام. رضا هجده ساله می شود. در این دو سال رضا فروشنده بوفه زندان می شود، کم اند زندانیانی که در پی هر مرخصی و آزادی، رایزنی برای رضا را وظیفه خود نداند، باز هم بگویم قصاص و در پی آن…..

رضا به امید مادری چون مادر خودش، امید داشت. امید داشت که زندانی نمونه آن دیوار های بلند شده بود و امید داشت که پول های فرستاده از طرف خانواده اش را به همراه هم بندانش جمع می کرد تا دیه راننده پیری که در زندان تنها افتاده بود را مهیا کند. رضا هر روز بر آن دو سال خط می کشید اما اگر از دور به آن خط ها نگاه می کردی، شکلکی مجسم بود از امید. اما در پی آن تفکری متحجر بود، تفکری در پی قسم، قسمی برای انتقام و لحظه شماری پدری برای انداختن طنابی بر گردن دوست پسرش یا همان رضای خودشان. همان رضا که در بالاخانه شان، هر روز صدای خنده هایش با صدای هیس هیس حمید مخلوط می شد و خبر از نشاط جوانی می آورد.

سحرگاه موعود فرا می رسد، میدان شهر و مردمانی به حق احمق، که آمده اند غمگین ترین سکانس عمر را ببینند. سکانسی لبریز از کینه. رضا را با آن ماشین سبز می آورند، چراغ های گردون ،چشم همه را می آزارد و گه گاه صدای آلارم پلیس برای بر هم زدن تراکم حماقت تا شاید تلنگری باشد بر این جماعت. هیچ وقت نسیم صبحگاهی اینقدر دل آزار نبوده. مادر و مریم در یک گوشه میدان، مادر چادرش را به صورت کشیده و شانه هایش می لرزد و آستین های مریم که تا آرنج از شر دندان هایش در امان نمانده است. رد اشک های مریم که با آب دماغش مخلوط گشته است. پدر رضا، پسرش را در آغوش می کشد و می بوسد، بوسه همراه با نقش اشک بر گونه های رضا. پدر به پشت آن دکه روزنامه فروشی گوشه میدان می رود و یکی از سیگارهای بدون فیلترش را بیرون می کشد، این بار نه تفی به آن می زند و نه مشت و مالی به سیگار می دهد تا توتون هایش آماده شوند برای سوختن.

چارپایه، طناب، مادری خشمگین که پنجه هایش را در هم می ساید، پدری در انتظار انداختن طناب، جماعتی احمق و خانواده ای شوربخت که تلخی زمان، بزرگترین دست آوردشان است.همه چیز فراهم است تا  زیباترین ساعت شبانه روز به زشت ترینش تبدیل شود. رضا درست رو به روی آن نانوایی که تابستان ها در آن چانه می گرفت بالای چارپایه می ایستد. حکمی که خوانده می شود. مادری لگد بر چارپایه می زند، رضا در آسمان می رقصد، پاهایش را به هم می ساید و جمع می کند و با فشاری انگار برای پریدن باز می کند. دستانی که از پشت بسته شده اند و ناخن هایی که شاهرگ رضا را می خراشند. مهره هایی که در هم چفت می شود و ریه ای که فلج می شود و از کار می افتد. همه چیز تمام شد، تنها قطرات شاش است که هنوز می چکد…

«در تداومِ یک ترسِ موروثی و مبهوت از تمامِ این معادلاتِ ناممکن، سکوت کرده‌ام. می‌دانم سکوت، یک اشتباهِ تاریخی‌ست. می‌دانم سکوت، انزوایِ زندگی‌ام است. می‌دانم. و ساکت‌تر از همیشه، با نگاهی تهی، فقط نگاه می‌کنم. آنسوتر نمی‌شناسندم. شاید مُرده باشم. بگذریم؛ اما ببین که همچون نبضِ یک مُرده سخت آرام‌ام. . .»
ولادیمیر مایاکوفسکی

— — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — — —

پ ن: من از اعدام هیچ نمی دانم، نمی دانم باید باشد یا نباشد اما می دانم، اعدام، پاسخی مناسب بر این درد نیست، شاید اعدام راهی باشد برای تداوم کینه.

این مطلب را در پی بازی وبلاگی به دعوت  وبلاگ غرش نوشتم.

علیه نظام و انقلاب و ملت و کشور ما توطئه‌های بزرگی وجود داشته و دارد و باید هم همه هوشیار باشیم و آیا نباید تأمل و اندیشه کرد که وقتی دشمنان نتوانستند از راه تهاجم نظامی و رواج امواج تروریسم و حمایت از تروریست‌ها و تحریم ها و فشارها به مقاصد خود برسند راههای دیگری را هم خواهند پیمود. از جمله اینکه در افکار عمومی جهان و حتی مسلمانان نظام ما را خشن، ضد حقوق بشر و نظائر آن نشان دهند؟»

«اگر خدای ناخواسته در این مسیر شوم موفق شوند، ضربه زدن نهایی به نظام و کشور برایشان آسان تر و کم هزینه‌تر خواهد بود و اگر کسانی با هر نیتی در این مسیر حرکت کنند آیا در دام فتنه و توطئه نیفتاده‌اند؟ اینها از جمله اموری است که خیرخواهان و دلسوزان واقعی انقلاب و کشور باید به آن توجه و برای آن چاره‌جویی کنند.»


با توجه به لحن ، شیوه گفتار و نوع کلمات و نوع تفکر، این سخنان از کیست؟

  1. سید علی خامنه ای
  2. سید محمد خاتمی
  3. علی اکبر هاشمی رفسنجانی
  4. احمد جنتی

اما در ادامه، پاسخگویی و تفکر در مورد این سوالات شاید ما را به نتیجه ای بهتر برساند: چه کسی یا کسانی همیشه از دشمن خارجی نام می برند؟ فلسفه وجودی دشمن خارجی از چه زمانی جزء ادبیات سیاسی ایران شده است؟ چه کسی یا کسانی از توطئه علیه نظام و انقلاب صحبت می کنند؟ توطئه علیه نظام و انقلاب، نتیجه اش فروپاشی نظام است، چه کسانی از این رخداد هراس دارند؟فتنه چیست و از کلمات مورد علاقه کیست؟ فتنه یکی دیگر از کلماتی است که به ادبیات سیاسی ایران اضافه شده است اما در پی چه رخدادی، برای مثال هجده تیر یک فتنه بود؟دلسوزان واقعی انقلاب چه کسانی هستند؟ آیا خمینی محوری ملاک انقلابی بودن است و اینکه چه کسانی پیرو واقعی خمینی هستند؟ و صدها سوال دیگر که ذهن من و شما را قلقلک می دهد و گه گاه در پی نیافتن پاسخی روشن به آنان، برخی چون من را می رنجاند.

اما سوالات دیگری نیز در ذهن بسیاری از ما می چرخد و آن اینکه: آیا ما باید دلسوز انقلاب باشم؟ اگر فتنه گر باشیم خوب است یا بد؟ خمینی محور باشیم خوب است یا بد؟ آیا ما باید برای بقای نظام و انقلاب بجنگیم یا فروپاشی آن؟

بهتر است جواب سوال را شما ذکر کنید و نتیجه گیری را بگذاریم برای یک پست دیگر و شاید مفصل تر.

در طول يك سال و اندي كه از جنبش سبز گذشته است دروغ گويي كودتاچيان و همراهان ولي امر مسلمين بر همه ثابت شده است. كمتر كسي است كه به خبرگزاري هاي حكومتي چون فارس، رجانيوز، فردانيوز و … سر بزند و اخباري در مورد جنبش سبز ومخالفان حكومت ببيند و بتواند به آن استناد كند يا حداقل برايش قابل باور باشد. اين سير بي اعتباري رسانه هاي نام برده يك شبه به اينجا نرسيده است بلكه در طول زمان و انتشار اخبار دروغ آن ها را به اين غايت رسانده است.

اما نكته اي كه در اين جا مورد بحث است اين است كه آيا رسانه هاي حامي جنبش سبز نيز ممكن است به چنين سرنوشتي دچار شوند؟ در قدم بعدي اين كه چگونه ممكن است چنين بي اعتباري براي سبز ها به وجود بيايد؟ اگر چه راه رسانه هاي سبز با رسانه هاي رژيم كودتا جدا است اما راه از بين رفتن باور هاي مردم درپذيرش اخبار دروغ درتقابل با همه يكسان است. چندي پيش اخباري در سايت هاي سبز انتشار يافت كه در يكي از پست هاي قبلي با اين تيتر به آن اشاره كردم: قورباغه آب پز هم به این خبر می خندد، استقبال سرد علما از خامنه ای!

البته اين اولين بار نيست كه اخبار از اين دسته منتشرمي شود، در ابتدا از طرف برخي افراد كه در صداي آمريكا تريبون هفتگي دارند، شاهد چنين اخباري بوديم. گه گاه آن آقاي سپاهي سابق از پيوستن ارتش به مردم خبر مي داد وگاهي از فرار خامنه اي با هليكوپتر شخصي به مناطق مرزي، در كنارش آن تحليلگر رسانه هاي عرب زبان از بلوا و آشوب در بيت رهبري خبر مي آورد و چنان سعي در تظاهر به آگاهي از عمق مسائل بيت رهبري داشت كه رخدادهاي قتل هاي زنجيره را به آن پيوست مي داد تا معجوني شود قابل هضم. گاهي تا آنجا پيش مي رفت كه خبر از شستشوي لباس هاي سعيد امامي توسط زن خامنه اي مي داد كه الحق از آن خبر ها بود و واي به آن روزي كه سردار مدحي نيز به مستندات اضافه مي شد، از شرق تا غرب چشم دوخته بودند به اين شاهد هميشه در صحنه و البته براي جنبش سبز كه در دوران سرمستي از قدرت خود به سر مي برد، بسيار خوشحال كننده بود.

اين دسته از خبرها از طرف رژيم كودتا بر عليه رهبران جنبش سبز نيز شنيده مي شود، قافله سالار اين اخبار نيستند  جز بانو فاطمه رجبي و زاكاني نمايند مجلس. كم نبوده است اخبار زد و خورد زهرا رهنورد با ميرحسين موسوي يا اختلاف بر سر قدرت بين كروبي و موسوي يا حتا بعضن دعوا بر سر خصوصي ترين مسائل خانوادگي كروبي وموسوي كه مثلن فلان پسر كروبي گفته است دختر موسوي، چشم ندارد مارا ببيند! اما بحث براين است كه جنبش سبز كه اساس آن بر مبارزه با دروغ و تقلب بنا نهاده شده است، اگر خود دچار چنين افتي شود چه سرنوشتي خواهد داشت؟ آيا تاوان اين اخبار دروغ، همان بي اعتنايي مشابه مردم به رسانه هاي كودتاچي نسبت به رسانه هاي سبز، نخواهد بود؟

اما آن چه كه دليل شد تا اين مطلب را بنويسم، اخباري است كه در ابتداي مطلب به آن اشاره كردم و در سايت بالاترين با هيجاني هضم نشده براي آن موضوع داغ زده مي شود و موج خوشحالي در ميان خوانندگان و بعضن وبلاگ نويسان ايجاد مي كند و كار تا آنجا پيش ميرود كه سايت هاي ديگر طرفدار جنبش سبز نيز به آن استناد ميكنند. اخباري مبني بر تنش هاي شديد ميان احمدي نژاد و خامنه اي بر سر آزادي سارا شورد يا نرفتن خامنه اي به قم به دليل حاضر نشدن علما براي استقبال( قورباغه آب پز نگون بخت آنقدر به اين خبر خنديد كه طعم خود را از دست داد) كه هيچ منبع قابل استنادي در پشت آن نيست.اين اخبار زمينه ساز تحليل هاي غلط هستند و تحليل هاي غلط زمينه ساز راهبردهاي غلط مي شوند و مهمتر از همه همان بي اعتمادي نسبت به تمامي خبرها است كه موجب سرخوردگي برخي همراهان جنبش سبز مي شود. اميدوارم از اين پس سايت هاي خبري سبز هم تعلقات حزبي و عقيدتي خود را در انتشار اين اخبار كنار بگذارند و هم تلاش بيشتري در تاييد صحت وسقم اين اخبار داشته باشند.

چند نمونه از اخبار رسانه های جنبش سبز که بدون منبع منتشر شده است:

امسال زنگ انشاء مان حذف شده است اما آقای معلم گفتند که می توانید برای یک بار در این سال تحصیلی انشاء بنویسید. موضوع انشاء: تابستان گذشته خود را چگونه گذراندید؟

به نام خدایی که همه پرنده ها را آزاد آفرید

من امسال تابستان خوبی داشتم، من همراه با خانواده ام هر دو هفته یکبار به گوهر دشت می رفتم. پدر و برادرانم به گوهردشت رفته اند، در همان خانه های سازمانی سپاه، مادرم می گوید سلول های سازمانی اما فکر می کنم منظورش همان خانه است، شاید قدیمی ها به خانه می گویند سلول. مادرم هر بار که به گوهر دشت می رفتیم برایشان خوراکی می برد ولی ما هیچ وقت اجازه نداشتیم پدر و برادرانمان را ببینیم. ما خیلی دلمان برایشان تنگ شده است شاید آنها دلشان برای ما تنگ نشده باشد. مادرم می گوید که پدرم در آنجا معلم است و آزادی درس می دهد اما من فکر می کنم که در کارگاه صنایع دستی، همراه با برادرانم کار می کند چون هر بار مادرم برای ما تسبیح و خودکار منجق دوزی شده می آورد. برادر  بزرگترم، برایمان نقاشی می کشد اما تا مادرم در آن شلوغی از بین دود ماشین باری ها می آید این طرف همه نقاشی ها خاکستری رنگ می شوند. انگار که یک نفر فقط بلد باشد دیوار بکشد. من با برادر کوچکترم به آن ها خیلی می خندیم. ما می دانیم که برادرم برایمان یک پرنده سفید یا یک اسب زیبا کشیده است اما تا به دست ما می رسد انگار که دود همه جا را پوشانده باشد و ما هر بار می خندیم.

هر بار که ما می خندیم، مادرم گریه می کند و ما ناراحت می شویم. مادرم پیر است یادش می رود که نقاشی برادرم را در زیر چادرش بگذارد و بیاورد این طرف خیابان تا دود ماشین باری ها نقاشی ها را خراب نکند. ما قول داده ایم دیگر نخندیم تا مادرم دیگر گریه نکند. مادرم یک کتاب آموزش قرآن دارد به ما می گوید خوب درستان را بخوانید تا مثل برادرتان به من قرآن یاد بدهید. این کتاب مال برادرم است. در صفحه اولش با خط خودش نوشته است: «نفرت، نفرت می‌زاید و خشونت، خشونت می‌آفریند». ما نمی دانیم این یعنی چه، مادرم می گوید از آقای معلمتان بپرس بعد می گوید نه شاید چیز خوبی نباشد. اما من می دانم که این چیز خوبی است چون برادرم خیلی آدم خوبی است.

اوایل یا پیکان پدربزرگم به آنجا می رفتیم اما از وقتی پدرم خرجی خانه را نفرستاد ما مجبور شدیم ماشین پدربزرگ را بفروشیم. حالا دیگر با اتوبوس و مترو به آنجا می رویم. اتوبوس ها گرم و شلوغ هستند. ایستگاه آخر همان خانه پدر و برادرانم است. چقدر خوش به حال ماست که خانه پدر و برادرانم نزدیک همان ایستگاه آخر است وگرنه ما مجبور بودیم در آن هوای گرم، پیاده به آنجا برویم.

مادرم قول داده است اگر از پول ماشین چیزی باقی بماند به ما هم پول بدهد تا ما هم دکتر و معلم شویم. من خیلی دوست دارم مانند برادرم درس بخوانم و از آن چیز ها بگویم که خیلی ها نمی فهمند. اگر برادرم سرکار نمی رفت و اینجا بود حتمن من شاگرد اول می شدم و او پدرم را راضی می کرد تا برایم دوچرخه بخرد.

مادرم فکر می کند که آن جا سوپری یا بقالی ندارد و هر بار که به گوهردشت می رود برای پدر و برادرانم، میوه و خوراکی می برد.اما دوباره همه را بر می گرداند.پدر و برادرانم هر چند هفته یکبار به خانه زنگ می زنند.هر بار فقط وقت هست که با مادرم حرف بزنند، انگار از آن تلفن های سکه ای که در راهرو مدرسه است زنگ می زنند که بعد از سه دقیقه خودش قطع می شود و مادرم هم طبق معمول پشت سر هم می گوید، الو…الو…

پای پدرم درد می کند و مادرم برایش زنجبیل می برد. پدرم وقتی اینجا بود و پایش ضعف می کرد چای پررنگ با زنجبیل می خورد و می گفت: حال اومدم و بعد خوب می شد. اما انگار آنجا خوردن زنجبیل ممنوع است یا شاید مانند میوه و خوراکی های دیگر از سوپری آنجا می شود خرید و مادرم الکی اینقدر به خود زحمت می دهد. ما که از کارهای مادرمان چیزی نمی فهمیم. اینقدر با هیچکس حرف نمی زند که همه موهایش سفید شده است. مادرم دیگر زیر ابرو بر نمی دارد، دیگر بند نمی اندازد و آرایش نمی کند. آن روزها که پدرم بود، مادرم آرایش می کرد و پدرم به او می گفت: به به خانوم، خوشگل کردی و مادرم در جواب: زشت است، حیا کن، جلو بچه ها از این حرف ها نزن.

مادرم خیلی وقت است که دیگر خوشگل نمی کند. مادرم خیلی وقت است که چادرش را بر سرش می کشد و خودش را به خواب می زند اما من می دانم که او گریه می کند.

وقتی پدر و برادرانم برگردند همه چیز خوب می شود و ما شاید دوباره آن پیکان پدر بزرگ را بخریم و مثل تابستان های گذشته به شمال برویم.