رفيق! در آن زندان، بوي ماه مدرسه مي آيد؟

منتشرشده: 23 سپتامبر 2010 در اجتماعی, حرف دل
برچسب‌ها:,

 نمي دانم بي معرفتي از تو است که در آن سلول دور از من نشسته اي يا بي معرفتي از من است که اينجا نشسته ام. تاريخ که از دستت در نرفته است؟ شايد از کشيدن خط به روي ديوار خسته شده باشي، شايد ديوارت ديگر جاي خط ندارد، نکند ناخن هايت را کشيده اند؟

امروز درست اول مهر بود، يادت هست اولين روز مدرسه را، پدرم نبود، هر دو ترک موتور برادرت شديم و آمديم مدرسه، جلو در مدرسه پياده شديم و برادرت رفت، انگار پشتيباني نداشتيم، من دلگرم به تو و تو به من. يادت هست آن راهرو درختان سرو را، يادت هست هميشه سبز بودند. يادت هست اولين جدايي را،  همان که قدبلندتر بودي رفتي ته صف، همان که قدبلندتر بودي رفتي آخر کلاس. اين فاصله براي من و تو که تمام دوران قبل از مدرسه را با هم طي کرده بوديم زياد بود.

همين روزها بود، انار ها رسيده بودند، ترک خورده بودند، از شادي رسيدن مهر در پوست خود نمي گنجيدند، درست مثل من و تو. اما حالا چه؟ هنوز هم اناري ترک مي خورد؟

يادت هست باغ آن پيرزن را، تابستان ها آلوچه، پاييزها انار، يادت هست يک بار که از سر ديوار باغ پريدي هر چه صدايت کردم جواب نمي دادي، پيرزن خفتت کرده بود. يادت هست پيرزن انار داد تا انار ندزديم، يادت هست به مادرت گفت و مادرت به مادر من. يادت هست کتک هاي برادرت را و برادر من بر من.

يادت هست آن ديوار گبري را، همان که هر روز هزار حيله مي کرديم براي زنبور هايش، آخر آنجا جاي کندو گذاشتن بود!؟ هنوز هم فکر مي کنم حق با ما بود، آخر دختر بچه ها از آن زنبور ها مي ترسيدند، پس خوب مي کرديم که لانه شان را آتش مي زديم، يادت هست يکي شان آمد زير چشمت را زد، شده بودي شکل لينچان. يادت هست؟

يادت هست صبح هاي مدرسه، سفيدي نور خورشيد، بازي هاي عصرگانه، چاله پشته، تا کهربايي نور خورشيد، يادت هست به مادرانمان پّز مي داديم، الفباي قرآن يادشان مي داديم. يادت هست هفت سنگ را، زنجير گاوي شاطر بلال را، نعره هاي حاج موسي را: «پدر سوخته ها برويد در خانه هايتان بازي کنيد»، يادت هست قايم باشک بازي هاي شب هاي حليم پزان را.

 يادت هست مي خواستيم مخترع شويم، نقشه هايمان را پشت دار قالي مادر، قاطي کُرک ها قايم مي کرديم، يادت هست چون تو روزه بودي من روزه گرفتم. يادت هست اينقدر گيج بودي با دمپايي قرمز آمدي مدرسه، يادت هست من گفتم کفشهايش را در مسجد دزديده اند؟

رفيق دلتنگتم، اصلن مرا يادت هست؟

رفيق! در آن سلول، بوي ماه مدرسه مي آيد؟ همان بوي ماه مهر!

Advertisements
دیدگاه‌ها
  1. kooshan می‌گوید:

    متن جالبي بود ولي فعلا بحث روي اون متن الله اكبر در بالاترين زياده. بحثي كه تقريبا دعوا شده.شايد از ترس جنبش خوري گروهي باشه…خواستم بهم لطفي كني در صورت امكان دعوتنامه بالاترين اگه ميتوني كمكم كردي.به هر حال و در هر صورت با سپاس.

  2. taqiehh می‌گوید:

    دست به مریزاد به قلمت و باز هم عذرخواهی بابت عدمِ اجازه…
    پایدار و سرفراز باشی…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s