بایگانیِ سپتامبر, 2010

مرضیه دوسال و هشت ماه دارد، می گویند دخترها استعداد بیشتری در یادگیری دارند، او برایم قل هو الله خواند، همه اش را، از ب بسم الله تا دال احد را. نمی دانم تازه یاد گرفته یا از چند ماه پیش. اما مهم این است که مرضیه سه سالش نشده و قل هو الله می خواند و چرا می خواند؟ آن هم درست در روزهای که باید دنبال زنجیرش باشد، زنجیری که عمو زنجیر باف پشت کوه انداخته است تا دیو زمان را با آن به بند کشند. وقتی بزرگترها به خواب زمستانی می روند ناچاریم به دستان مرضیه متوسل شویم تا با زنجیرش، دیو را به بند کشد.

این ها جواب نمی شود برای من. چرا مرضیه سه ساله قل هو الله می خواند، چرا همگام با دست زدن ها و نانای کردن هایش گه گاه سینه می زند تا خودشیرینی دیگری از خود نشان دهد؟ گمان می کنم جوابش را در این ماه مهر می توان یافت، ماه مدرسه. مرضیه دانش آموخته مکتب پدر و مادرش است اما پدر و مادرش دانش آموخته کدام مکتبند؟ پدر و مادر مرضیه چه خوانده اند در این ماه مهر؟ وقتی پدر و مادر به جای پرورش مغز دچار شستشوی مغزی شده باشند همین می شود، وقتی چند ساعت از هفته می شود ساعت قرآن، چند ساعت دیگر می شود تعلیمات دینی، پنج شنبه ها، چون کارگاه فنی نداشته اند می نشسته اند سرکلاس علوم پرورشی و در دفترهای کاهی شان، حدیث می نوشته اند و با گل و بلبل تزئین اش می کرده اند.

بزرگتر که شده اند به دروسشان متون اسلامی نیز اضافه شده است. دانشگاه که رفته اند جزء واحد های درسی شان، اندیشه های امام را پاس کرده اند، اقتصاد و فلسفه صدر اسلام را، حکمت کلام معصومین را و هزار از این دسته که خود بهتر می دانید. مرضیه وقتی ده سالش شود تازه می فهمد قل هو الله یعنی چه، اما آن روز دیگر قل هو الله ملکه ذهنش شده است و هر روز در پنج نوبت، طوطی وار تکرارش خواهد کرد.

میشل شولتس کرزیزانوفسکی، عکاس اهل هلند به دنبال یافتن پاسخ این سؤال که «زیبایی چیست؟» پنج قاره جهان را زیر پا گذاشت و از مردمان مختلف پرسید: «آیا تو از همه زیباتری؟» مهدیه آذری، دختری ۱۰ساله از ایران که به عنوان زیباترین، جلوی دوربین آقای کرزیزانوفسکی حاضر شد در باره دلیل زیبا بودن خود گفت: «من زیباترین دخترم چون‌که نماز می‌خوانم.» شولتس کرزیزانوفسکی در واکنش به حرف این دختر می‌گوید که «این حرف نشانه یک ششتشوی مغزی کامل است.»

شاید مهدیه آذری همان مرضیه بزرگ شده داستان ما باشد.

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرز آور

به میزان آن وجد

بهای هر ساعت دلپذیر را

با سختی دلگزای سال ها

پشیزهای تلخ و پررشک

و خزانه های سرشار  اشک!

امیلی دیکنسون

ترانه ی زیبا  آیدا شاملو و سعید سالاری منش با این شعر به نام چرخه

 نمي دانم بي معرفتي از تو است که در آن سلول دور از من نشسته اي يا بي معرفتي از من است که اينجا نشسته ام. تاريخ که از دستت در نرفته است؟ شايد از کشيدن خط به روي ديوار خسته شده باشي، شايد ديوارت ديگر جاي خط ندارد، نکند ناخن هايت را کشيده اند؟

امروز درست اول مهر بود، يادت هست اولين روز مدرسه را، پدرم نبود، هر دو ترک موتور برادرت شديم و آمديم مدرسه، جلو در مدرسه پياده شديم و برادرت رفت، انگار پشتيباني نداشتيم، من دلگرم به تو و تو به من. يادت هست آن راهرو درختان سرو را، يادت هست هميشه سبز بودند. يادت هست اولين جدايي را،  همان که قدبلندتر بودي رفتي ته صف، همان که قدبلندتر بودي رفتي آخر کلاس. اين فاصله براي من و تو که تمام دوران قبل از مدرسه را با هم طي کرده بوديم زياد بود.

همين روزها بود، انار ها رسيده بودند، ترک خورده بودند، از شادي رسيدن مهر در پوست خود نمي گنجيدند، درست مثل من و تو. اما حالا چه؟ هنوز هم اناري ترک مي خورد؟

يادت هست باغ آن پيرزن را، تابستان ها آلوچه، پاييزها انار، يادت هست يک بار که از سر ديوار باغ پريدي هر چه صدايت کردم جواب نمي دادي، پيرزن خفتت کرده بود. يادت هست پيرزن انار داد تا انار ندزديم، يادت هست به مادرت گفت و مادرت به مادر من. يادت هست کتک هاي برادرت را و برادر من بر من.

يادت هست آن ديوار گبري را، همان که هر روز هزار حيله مي کرديم براي زنبور هايش، آخر آنجا جاي کندو گذاشتن بود!؟ هنوز هم فکر مي کنم حق با ما بود، آخر دختر بچه ها از آن زنبور ها مي ترسيدند، پس خوب مي کرديم که لانه شان را آتش مي زديم، يادت هست يکي شان آمد زير چشمت را زد، شده بودي شکل لينچان. يادت هست؟

يادت هست صبح هاي مدرسه، سفيدي نور خورشيد، بازي هاي عصرگانه، چاله پشته، تا کهربايي نور خورشيد، يادت هست به مادرانمان پّز مي داديم، الفباي قرآن يادشان مي داديم. يادت هست هفت سنگ را، زنجير گاوي شاطر بلال را، نعره هاي حاج موسي را: «پدر سوخته ها برويد در خانه هايتان بازي کنيد»، يادت هست قايم باشک بازي هاي شب هاي حليم پزان را.

 يادت هست مي خواستيم مخترع شويم، نقشه هايمان را پشت دار قالي مادر، قاطي کُرک ها قايم مي کرديم، يادت هست چون تو روزه بودي من روزه گرفتم. يادت هست اينقدر گيج بودي با دمپايي قرمز آمدي مدرسه، يادت هست من گفتم کفشهايش را در مسجد دزديده اند؟

رفيق دلتنگتم، اصلن مرا يادت هست؟

رفيق! در آن سلول، بوي ماه مدرسه مي آيد؟ همان بوي ماه مهر!

مقاله اي در سايت کلمه با تيتر ”الله اکبــــــر؛ پیام مکرر خاتم پیامبران تا دیگر کسی ادعای خدایی نکند” آمده است. سردبير سايت آن را در سرفصل کلمه قرار داده است که نشان از اهميت بالاي اين مقاله براي دست اندرکاران اين سايت دارد. مشخصن مقاله از نگاه يک اصلاح طلب مسلمان است که ديدگاه هاي خود را حول محور شعار الله‌اکبر نوشته است. نکات جالبي در اين مقاله آمده است که در اينجا به آنها مي پردازم.  داريوش محمدي، نگارنده مطلب اينگونه مي نويسد:

شعار «الله اکبر» ، از طرفی «هویت دینی» جنبش را معرفی می کند، و از طرفی دیگر اشاره ای گویا به ماهیت «استبداد ستیز» یک جنبش است.

نگارنده در اينجا سعي دارد با سوءاستفاده از شعار الله اکبر، جنبش سبز را يک جنبش ديني معرفي کند، در حالي که جنبش سبز هيچ تعلق ديني ندارد و تولد آن از براي حق خواهي در پي راي گم شده مي باشد. در ادامه اين حق خواهي جوانان وطن کشته شدند و ايرانيان ديگر از داخل و خارج از کشور حمايت خود را در مطالبه حق پايمال شده هموطنان خود نشان دادند. اينکه همراهان جنبش با هر عقيده اي شعار الله اکبر سر مي دهند از سر يک شعار متحد است که متاسفانه بعضن مورد سوءاستفاده اسلامگرايان حاضر در جنبش قرار گرفته است.سوال اينجاست که اگر جنبش يک حرکت ديني است، چرا در برابر قرآن سوزي که چندي پيش صورت گرفت، جنبش سبز در دفاع از قرآن بر پشت بام ها، بانگ الله اکبر سر نداد؟

«الله اکبر» آن چنان به بزرگی خداوند تصریح دارد و آن چنان او را از همه چیز و همه کس بزرگتر می خواند، که نمی شود آن را باور داشت و به « بندگی خدا معترف نبود».

اينگونه که اين مقاله، الله اکبر را معرفي مي کند، هرکس با گفتن تنها الله اکبر، مسلمان و رستگار مي شود واين که هرکس مي گويد الله اکبر يعني به آن ايمان دارد و گرنه نمي تواند بگويد.

از طرفی دیگر، شعار الله اکبر، «ماهیت ضد خشونت» یک جنبش را هم نشان می دهد.

در ادامه شعار الله اکبر را نماد ضدخشونت جنبش معرفي مي کند که اين تعريف از الله اکبر را ما براي اولين بار مي بينيم. به شخصه شعار الله اکبر را تا به حال در فتوحات جنگي ديده ايم. در نبردهاي اسلام براي آغاز جنگ و نشان پيروزي، الله اکبر بانگ مي شده است و يا در تاريخ معاصر ايران، همه ما بانگ الله اکبر، در جنگ هشت ساله را به ياد مي آوريم(آر پي جي زني که موفق به نابودي هدف خود شده است و بانگ الله اکبر پس از آن توسط خود و همراهانش در ذهن همه ما مصور است آيا اين الله اکبر دليلي بوده است که او براي فتح مکه و مدينه مي جنگد؟). حال اين ديگر چه توهمي  است که نگارنده را در بر گرفته و تعريف جديد مي آفريند، در نوع خود بسيار جالب است!

اما وراي اينها نگاه سوءاستفاده و تغيير معناست که مطرود است، حال از طرف دولت کودتا باشد يا از طرف همراهان جنبش سبز. حکومت بر قرآن سوار است و هر بيگاه به قرآن چنگ مي اندازد و در مقام سوءاستفاده از مردم معتقد به اسلام و قرآن بر مي آيد و از آنان در بازي هاي سياسي خود استفاده مي کند. فراموش نمي کنيم که ما با همين نگاه در تضاد هستيم. آيا درست است که مبارزي که خود بر رفتار سوءاستفاده حکومت از ابزار ديني معترض است، در پي سوءاستفاده از ابزار ديني ديگر(الله اکبر) براي موفقيت حزب سياسي خود باشد؟

 ما معترض به بازي هاي سياسي هستيم که با دين مخلوط مي شود و در پي همين نگاه است که راه خود را در جدايي دين از سياست مي بينيم.

https://greennpath.files.wordpress.com/2010/09/hashemi-shahroodi.jpg

در خبرها آمده است که هاشمی شاهرودی با راه اندازی سایت اینترنتی و چاپ رساله، رسمن اعلام مرجعیت کرد. در واقع یک کارشناس بهداشت و مسائل جنسی پا به عرصه علوم پزشکی گذاشت.

وقتی صحبت ازمرجعیت شیعه می شود، می توان لیست بلندبالایی از مراجع را مرور کرد که از تمام مسائل دنیا دو چیز را خیلی خوب یاد گرفته اند: 1. تقیه  2. بهداشت و مسائل جنسی. البته این تفاهم پیش نیاید که این جماعت بزرگوار از بقیه علوم چیزی نمی دانند، مسئله این است که در مقاطعی بنا بر دلایلی بعضی آموخته ها را فراموش می کنند.
در کارنامه عملی مرجعیت بیشترین چیزی که به چشم می خورد سکوت است، در واکاوی سکوت این دسته از افراد می توان چند دلیل یافت:

1. ترس،البته خودشان، نامش را مصلحت می گذارند

2. وابستگی مالی، مرجعیت یکی از شروط حضورش داشتن بنیه مالی است که از طریق مقلدانش تامین می شود و اگر روزی این پل اقتصادی تهدید شود، مرجع گرامی عن قریب خاک بر سر شدن می باشد.وابستگی مالی دو راه دارد. یک تکریم مرجع با شارژ اقتصادی و دیگری تهدید مرجع. برای نمونه،دو تن از نشانه های بزرگ خداوند متعال در اینجا حاضر است، مکارم شیرازی که با همراهی و خوش رقصی اش در برابر ولی امر مسلمین تبدیل شده است به سلطان شکر ایران و از دومین نمونه نشانه های آن طرف آبی خداوند متعال می توان به سیستانی اشاره کرد. سیستانی مقلدین زیادی دارد پس در نتیجه وجوه شرعی زیادی به جیب می زند، وجوه شرعی در دست او همان ریش اوست که در گرو حکومت لای در مانده است.حکومت به راحتی هر چه تمام تر می تواند، ریش متبرکه سیستانی را بکشد، دفاتر سیستانی در قم و مشهد و تهران، بنگاه های اقتصادی او هستند که با بسته شدن هر کدام از آنها بخش عظیمی از مال التجاره وی به  فنا می رود.

و البته در این میان جماعتی هستند که در طول عمرشان چیزی برای گفتن ندارند. متاسفانه این قشر عظیم از نعمت هرگونه تفکر حتی در سطح یک موجود تک سلولی بی بهره اند و همانا مثل خداوند بزرگتر را به یاد می آورند: انهم لا یعقلون، فکمثل الحمار( بلا نسبت حمار)

اما این سه دسته در یک امر تبحر دارند و آن مسائل بهداشت و سلامت جنسی است. رساله متبرکه این عزیزان را در دست راستتان بگیرید و با انگشت سبابه خود ورق، ورق حاصل عمر و اندوخته علمی و عملی این بزرگان را نگاهی بیاندازید. اگر رساله را به سه بخش تقسیم کنیم دو قسمت آن را مسائل جنسی و بهداشتی تشکیل می دهند و این خبر از تاکید اسلام عزیز بر این امور و اصول مغفول دارد. در زیر لیستی خیلی کوتاهی از مسائل بهداشتی و جنسی که مرجعیت بزرگ بر تمام آن واقف است را در زیر آورده ام.

  1. اِستبراء
  2. احکام تخلّى
  3. مستحبّات و مكروهات
  4. نجاسات
  5. عرق جُنُب از حرام
  6. راه ثابت شدن نجاست
  7. اِستبراى حيوان نجاستخوار
  8. كارهايى كه بر جُنُب حرام است
  9. كارهايى كه بر جُنُب مكروه است
  10. احكام حيض
  11. احكام حائض
  12. اقسام زنهاى حائض
  13. مسائل متفرّقه حيض
  14. جِماع
  15. استمنا
  16. باقى ماندن بر جنابت و حيض و نفاس تا اذان صبح
  17. قى كردن
  18. احكام شيردادن
  19. شرايط شير دادنى كه علّت مَحرم شدن است
  20. آداب شير دادن
  21. مسائل متفرّقه شير دادن
  22. تلقيح ( بارورى مصنوعى)
  23. جلوگيرى از باردارى
  24. عده زنى كه شوهرش مرده است
  25. سيد ملخ
  26. سنّ بلوغ
  27. نكاح

على دایى: اینجا ایران است و آذربایجان هم بخشى از آن

تمام مسئله در همین است و بس. ای کاش نیاز به هیچ توضیح اضافه ای نبود. در تبریز به دو اسطوره ترک فوتبال ایران توهین می شود. چرا؟ دلیل آن تنها در پانترکیسم نهفته است. همان عده ای که برای فوتبال به ورزشگاه نمی آیند، همان عده که هر گاه فوتبال با سیاست از طرف حکومت مخلوط می شود، فریادشان گوش فلک را کر می کند اما خود هر گاه و بیگاه فوتبال را با تفکرات نژاد پرستی و جدایی طلبی خود مخلوط می کنند و حاصلش چیزی می شود که می بینیم، یک پانترک یک ترک را تحمل نمی کند و در مقام توهین بر می آید.

تضاد قرمز و آبی در تاریخ ایران ثبت شده است اما در این میان کریم باقری، نامی که همه می شناسیم. کریم یک قرمز است اما آبی ها که خونشان با دیدن هر قرمزی به جوش می آید همیشه سر تعظیم در برابر این الگوی اخلاق فرود آورده اند. این نشان از بزرگی آبی ها می دهد که اخلاق و انسانیت را فدای علاقه فردي نمی کنند اما وقتی پانترکیسم آنچنان پیش می رود که یک ترک را که آبروی ایران و آذربایجان است را تحمل نمی کند، خبرهای بدی می رسد.

علی دایی در کنفرانس خبری بعد از بازی تیمش با شهرداری تبریز می گوید:

«کجاى دنیا را سراغ دارید که این طور به همشهرى خود توهین کنند؟ کجا دیده‌اید که پشت دروازه حریف چنین حرکاتى صورت گیرد؟ من على دایى، اهل آذربایجان هستم. به نظر شما چون اهل آذربایجانم باید تیمم را طورى به زمین بفرستم که ۱۰ گل بخورد؟ اگر این کار را بکنم دیگر بى‌غیرت و بى‌شرف نیستم»؟

«بى‌غیرت و بى‌شرف خودشان هستند که چنین توهینى را ۹۰ دقیقه به من و کریم باقرى کردند. چطور مى‌توانند به کریم باقرى که جوانى خود را براى فوتبال آذربایجان گذاشته است توهین کنند؟ مردم آذربایجان باید الگو باشند نه اینکه به خاطر بازى همشهریشان در تیم مقابل او را اذیت کنند. همه جاى ایران فوتبال را به نام کریم باقرى مى‌شناسند».

واقعن بی غیرت و بی شرف چه کسانی هستند؟ آنان که برای ایران می جنگدند؟ یا آنان که بر علیه ایران می جنگند؟ آنکه توهین می کند بی شرف است؟ یا آنکه جوانی اش را برای آذربایجان گذاشته است؟

«اینجا ایران است و آذربایجان هم جزیى از این کشور. متاسفانه برخى‌ها به این مسئله توجهى ندارند و با حضور در ورزشگاه دنبال مسائلى دیگر هستند. آنها براى فوتبال به ورزشگاه نمى‌آیند و اهدافى دیگر را دنبال مى کنند. چرا باید در ورزشگاه یادگار امام آتاتورک تشویق شود»؟

«در تهران هم همین هواداران به کریم باقرى توهین کردند و با بطرى آب او را زدند. چرا نباید قبول کنید که ما همه از یک مملکت هستیم. آذربایجانى، ترک، عرب، کرد همه متعلق به ایران است. این را بفهمید. مسائل دیگر را وارد فوتبال و ورزش نکنید».

اما نکته فقط و فقط در همین جا است که عده ای که در مقام فحش و توهین به علی دایی و کریم باقری یا هر ایرانی وطن پرست دیگری بر می آیند تنها مشکلشان ایران است و بس. علی دایی خیلی سعی دارد به همان عده کوچک جدایی طلب بفهماند که ایران متعلق به همه است و اینکه مسائل غیرفوتبال نباید وارد ورزش شود اما همان عده جدایی طلب چنان خود را به خواب زده که با این تلنگر ها بیدار نمی شوند. جماعتی که آتاتورک را تشویق می کنند و به کریم باقری توهین!

بازگشت غرور آفرین منشور عزیز را به سرزمین امام زمان و دوستان محترمشان تبریک و تهنیت عرض می نماییم

جمعی از خانواده های زندانیان حقوق بشر دیده

امروز منشور کوروش کبیر از دست استکبار نجات یافت و از چنگ کشور خبیث مستکبر نجات یافت. سالها بود که فریاد ملت ما در هر کوی و برزن بر سر غرب چون ذوالفقار فرود می آمد. یادش به خیر در آن نماز جمعه معروف، رهبر انقلاب فرمودند: منشور مارا دزدیدند، دارن باهاش پز میدن! از آن روز این شعار هر مسلمان شد تا نمادش را پس گیرد.

ما ملت منشور پرور از همین تریبون مقدس از تمامی مسئولین استعمار پیر تشکر می کنیم که منشور پدر مارا تا اینجا صحیح و سالم نگاه داشته اند و عاجزانه در خواست داریم یادگار پدری ما را باز بدزدند و باهاش پز بدند چون ما جنبه اش را نداشته و می زنیم خرابش می کنیم. از همین حالا پسر همسایه ما ماژیکش را در جیبش گذاشته تا به محض اینکه یادگار پدری را دید روی آن بنویسد: راه قدس از کربلا می گذرد.

ضمنن باز هم ممنون و سپاس گذاریم که مسئولین استعمار پیر که مدام از چپ و راست، فلسطین رو انگولک می کنند، زحمت کشیده و قدم رنجه کرده اند آمده اند ایران و گوشزد کردند که:

«آهای، شما هم یه روزی در راس کشورتون، یه آدم حسابی بود»

یکی از دوستان بسیجی امروز از نزدیک منشور را دیده و آن را به طور کلی بررسی کرده و ترجمه خود از منشور کوروش کبیر را اینگونه آورده است که من نیز آن را عینن در اینجا می آورم:

گفتار نیک:

مرگ بر اسرائیل، مرگ بر آمریکا، مرگ بر انگلیس و شرکاء. و همانا ما برای شما نام این سه کشور را آوردیم تا در آن سفر کنید و گرنه در آتش جهنم جاودان هستید با صرف نان تنوری و قلیان.

پندار نیک:

دیدید آن پرنده را که از بالای تخت جمشید رد شد و به ما احترام نگذاشت. پس در آن تعقل کنید که در هنگام تخم گذاشتن مجبور به سزارین شد و در سن 99 سالگی مرد. پس در آن نشانه های است از رحمانیت ما.

کردار نیک:

در آیندگان شیخی می آید سبز، که دوستداران ما بر در خانه اش جمع می شوند و اسامی پدر و مادر خویش را بر در ودیوار آن می نویسند. او از کفار است. بزنید پدرش را در بیاورید که خداوند با شعار نویسان است.

در کل منشور خوبی بود، فقط باید کمی ساندیسش را بیشتر کنند.

وبلاگ یک ساندیس زاده

– – – – – – – – – – – – – – – – – — – – – – – – – — – – – – – – – — – – – – – – – — – – – – – – – –

این دوست ما متاسفانه در اثر هم نشینی با آقای شریعتمداری، گاهی اوقات در عالم بالا سیر می کند، اگر اندکی مشکل در منشور و تفسیرش بود، زیر سبیلی رد کنید، خانومای مجلس هم چشمشان کور، دست به اصلاحات غربی نزده تا سبیل داشته باشند برای چنین مواقعی.

احمدی نژاد تلاش می کند عید فطر مسلمانان را برای ایرانیان تبدیل به یک عید ملی کند و تعطیلاتش را به سه روز و شاید در آینده بیشتر افزایش دهد.پیشتر آیت الله خزعلی، عید باستانی ایرانیان، عید نوروز را مایه ننگ دانست و بر این عقیده است عید ایرانیان عید غدیر است.آیت الله خمینی برای سربازان ایرانی در جنگ ایران و عراق می گوید: بروید و در راه اسلام کشته شوید تا اسلام سربلند شود.خامنه ای خطاب به بسیجی جوان، که خود را سرباز جنگ نرم معرفی می کند می گوید شما در راه اسلام گام بر می دارید تا دشمنان اسلام را شکست دهید.

این ها همه تنها نمونه هایی معاصر بودند از صحبت های مخالفان ما که در تلاشند بر ضد ایران و ایرانی بجنگند. اما از طرفی دیگر عده ای که از دست رژیم جمهوری اسلامی به تنگ آمده اند در تلاشند برای کشوری مستقل بجنگند. اما از همه بدتر بعضی از همین همرزمان ما هستند که همگام با ما می جنگند اما باز در رسانه خود فریاد می زنند اسلام در خطر است این یعنی مبادا اسلام از دست این رژیم خونخوار به خاک سیاه نشانده شود و ما باید در راه اسلام گام برداریم. می گویند می خواهند با این کارهایشان چهره اسلام را مخدوش کنند. میگویند با این کارهایشان داعیه مسلمانی دارند، می گویند با این کارهایشان همه را به اسلام بدبین می کنند. گمان می کنید تمام شد، نه هنوز هم هست اما می دانم نه حوصله شما به ادامه اسلام و وااسلاما می رسد نه عمر من به نوشتنش قد می دهد که اگر بخواهم همه اش را بنویسم عمری می خواهد به درازای عمر نوح(همان جنتی خودمان).

این بار اگر خدا هم بیاید و بگوید عید تو عید فطر است یا چه می دانم غدیر است، خیلی راحت در چشمانش نگاه می کنم و می گویم نه! می گویم عید من نوروز است.

می گویم خدایا تو دیگر بس کن، به قدر کافی برای اسلام می جنگند من می خواهم برای ایران بجنگم، من یک ایرانی ام.

تنها جنتی است که می تواند در برابر جنتی قد علم کند و نه خدا قادر است و نه عزرائیل

تنها جنتی است که می تواند در برابر جنتی قد علم کند و نه خدا قادر است و نه عزرائیل!

چند روز پیش که در سایت انقلاب اسلامی برای اولین بار خبر سکته احمد جنتی آمد، فضای مجازی پر شد از شادباش ها و طنزهایی در مورد دبیر منحنی شورای نگهبان. جدا از اصل پایستگی جنتی و راز ابدیت او که به طنز نقل همه مجالس است برخی چون من چنان از این موجود اولیه متنفرند که گه گاه، زیر لب آرزوی مرگ می کنند اما سوال اینجاست با مرگ یک شخص مشکلات حل می شود؟ فراتر از یک شخص آیا با مردن همه استعمال گران شیشه نوشابه در زندان های ایران، آبا دیگر شیشه نوشابه برای شکنجه استعمال نخواهد شد؟

بعضی از ما راه حل این مشکلات را در مردن می جویند. عده ای می گویند مثلن اگر جنتی بمیرد خیلی از مشکلات حل می شود. عده ای دیگر به دنبال جز جگر گرفتن شخص اول مملکت هستند، در واقع راه نیکبختی خود و هموطنانشان را مردن شخص اول سیستم حاکم می دانند. کم توقعان دنبال ساقط شدن رییس دولت از عرصه زندگی هستند و راه حل را در مردن وی می بینند اما در این میان برخی از خودگذشتگی می کنند و خدا را به پهلوی شکسته فاطمه زهرا قسم می دهند تا بمیرند و از شر همه چیز راحت شوند! شما گمان می کنید با مردن کدام یک از این دسته مشکلات حل می شود؟ البته فرضیه دیگری نیز هست که همه اهل و عیال درگیر در این مشکلات بمیرند تا دیگر نه فرد مشکل ساز باشد، نه مشکل و نه فرد مشکل دار.

آن روزها که دهانم بوی شیر می داد در کوچه مان در همان سبلان جنوبی، دریبل تو گل بازی می کردیم. همبازی داشتم به نام مجید. این مجید عجیب موجود سیریشی بود و دریبلش از همه ما بهتر. من از اینکه هر روز از مجید می باختم ازش بدم میامد در حد تیم ملی. از شدت تنفر صداش می کردم سنجد و خدایی شکل سنجد بود. کم کم روزهایی که این دهن سرویس می آمد بازی، من در خانه می ماندم و برای دریبل تو گل به کوچه نمی رفتم. مدام غُرغُر می کردم و زیر لب سنجد رو نفرین می کردم که الهی بمیره، الهی اون اندک آبرویش بریزه، الهی جسم ناقصش، ناقص تر بشه و از این غرغرها. یک روز مامانم که حوصله اش از غرغر های من سر رفته بود گفت: پسر بی عرضه، عرضه داری برو از همین سنجد ناقص، بازی رو ببر نه اینکه هر روز اینجا غُرغُر کنی!

حالا که مامانم اینجا نیست فکر می کنم هر بار در دلم آرزوی جزجگر گرفتن خامنه ای و دار و دسته اش را می کنم، او می آید و می گوید پسر بی عرضه، عرضه داری برو و از قدرت بکشش پایین، نه اینکه هر روز اینجا بشینی بگی «چشاشو ببین چه نازه/ گوشاشو ببین درازه». روت میشه پسرت به دنیا بیاد و بهت بگه بابای بی عرضه این قدر نتونستی شکستش بدی تا خودش مرد.

https://greennpath.files.wordpress.com/2010/09/salahshoor.jpg

در گشت و گذار اینترنتی امروزم به خبری با تیتر نامه صریح سلحشور به نوریزاد برخوردم. نوری زاد را که همه می شناسید همانکه برخی از وی به عنوان حر جنبش سبز نام می برند. همانکه قد و بالای ولی امر مسلمین و پایه های قدرت کاخ مرمرش را به قول دوستان پارازیتی قلقلک داده است. در مقابل فرج الله صلحشور را می بینیم که چندی پیش سریال یوسف پیامبر را کارگردانی کرد، همان کسی که فیلمنامه یوسف پیامبر را دزدید و بعد در دادگاه به سه سال زندان محکوم شد.فرج الله سلحشور خطاب به «محمد نوري‌زاد» می نویسد: بگذاريد حقيقتي را روشن كنم، شايد بعضي از دزدان اموال عمومي و متقلب‌ها و پارتي‌دارها از چنگ قانون بگريزند اما يقين بدان كه خائنان به مملكت و عوامل بيگانه نمي‌توانند از قانون فرار كنند.

این نامه مرا یاد همسایه ای قدیمی و زحمت کش می اندازد که شب و روز به صورت دو شغله کار می کرد. آن روزها که خانه مان در سبلان جنوبی بود همسایه ای داشتیم به نام باقر قالپاقی. این آقا باقر ما بسیار زحمتکش بودند. دو شیفت و شاید بعضی اوقات سه شیفت کار می کردند. ایشان شبها که ما در خواب ناز بودیم داتسون قهوی شان را سوار می شدند و تشریف می بردند حوالی امام حسین، مولوی، شوش و کلن همان پایین پایین ها سیر می کردند. در محله های مذکور ماشین های مدل پایین قالپاق دار زیاد بودند و آقا باقر زحمت می کشیدند قالپاق ها را می دزدیدند سپس از صبح علی الطلوع تا بوق شب تمیز می کرد، جلا می زدو می فروخت. باقر قالپاقی ما در امور اجتماعی دستی داشتند و همیشه از درد جامعه می گفتند. از منظر ایشان بزرگترین درد جامعه دو دسته از انسان ها بودند. دسته اول کسانی که ماشین نداشتند و دسته دوم انسان های پولداری که ماشین هایی داشتند با رینگ های اسپورت و بدون قالپاق. شباهت آقا باقر قالپاق دزد با فرج خان فیلم نامه دزد در این است که هر دو در مقام مدعی العموم بر می آیند.

برویم سراغ نامه صریح آقای سلحشور. ایشان نامه خود را از طبق قرار همه اعترافات، در تلوزیون چنین بیان می کند: بگذاريد حقيقتي را روشن كنم، شايد بعضي از دزدان اموال عمومي و متقلب‌ها و پارتي‌دارها از چنگ قانون بگريزند اما يقين بدان كه خائنان به مملكت و عوامل بيگانه نمي‌توانند از قانون فرار كنند.اعتراض ما مردم به مسئولين جمهوري اسلامي اينست كه، خطاكاران و خائنان و غارتگران و وابستگان فكري و فرهنگي چرا در اين جامعه امنيت دارند و كسي با آنها كاري ندارد؟!

در حقیقت آقا فرج آغازگر دوره تازه اعترافات هستند اما در قالب نامه و چسباندن اعترافات به همکار سابق. ایشان مثل همه معترفین سابق سعی در روشن کردن حقیقت دارند، می گویند دزدان اموال عمومی، یعنی همان که 15 میلیارد تومان گرفت تا خرج پروژه سریالی یوسف پیامبر کند و با همکاری جمال خان شورجه مقداری ناقابل را هاپولی کردند. 15 میلیارد! مگر می خواستید آواتار بسازید؟ در ادامه می آید متقلب ها، یعنی من  فرج الله سلحشور، فیلمنامه دزد انقلاب، در پروژه تقلب انتخاباتی برای حفظ شعائر ولایت حضور داشته ام. فرج می گوید پارتی دارها یعنی من که به سه سال زندان محکوم شدم و راست راست در شهر می چرخم. اینجایش باحال می شود که می گوید یقین بدان که خائنان به مملکت نمی توانند از قانون فرار کنند، این یعنی جنبش سبز کار خودش را کرده و دیر یا زود دار و دسته فیلمنامه دزدها و متقلبان باید به فکر فرار به سوریه باشند البته اگر شانس بیاورند. ایشان در ادامه اعترافشان، اعتراض می کنند که تو را به جدتان قسم یکی بیاید من خطاکار و خائن و غارتگر  و وابسته فکری و فرهنگی را بگیرد. ( جدن این شب های احیا عجب تاثیری دارد، خدا این شبها رارا از ما نیگیرد)

آقافرج می گوید: طبق احادیث ما دوست آنست كه معايب دوست را به خود او بگويد نه در انظار و بر بام ماهواره و رسانه فرياد كند ببخشید آن وقت چرا خودتان قدم رنجه نکردید یه تکه پا بروید اوین و همین ها را آنجا بگویید به خود آقای نوریزاد!؟ چرا خودتان این نامه بلندبالا را در اختیار همان رسانه ها قرار دادید؟ حالا که به ما رسید وارسید

متحول سلحشور ما در ادامه می گوید: رهبر انقلاب امام خميني و امام خامنه اي حرف ما ملت را مي زنند.( فرج خان با این امام خامنه ای، سه سال حبست بخشیده شد که هیچ، چند تا فیلمنامه دزدی دیگر نیز برایتان ارسال شد). فرج  خطاب به آقای نوریزاد چنین می گوید: چرا آمريكا و اسرائيل و جنايتكارهاي دنيا هم مثل شما از پاسدارها و نيروهاي اطلاعاتي ما متنفراند؟ اين به نظر شما عجيب نيست؟! که باید بگویم الحق از همان استدلال های جامعه شناختی باقر قالپاقی بود که آقا فرج به خوبی استفاده کردند و بازمی نویسد: به كوري چشم كوردلان، ايران تنها كشور محبوب دنياست و سمبل مقاوت و مبارزه با ابرقدرتها و استكبار. در این قسمت از اعترافات آقای سلحشور آثار قرص های روانگردان از نوع توهم محمود احمدی نژادی مشاهده شد.

سلحشور زحمت کش دو شغله م امی گوید: در ضمن آقاي احمدي نژاد شايد معايب زيادي داشته باشد اما يك وصله به او نمي چسبد و آن دزدي و چپاول بيت المال است. ( در این هنگام در تلوزیون  زیر نویس می شود: به زودی سریال محمود نامه با کارگردانی فرج الله سلحشور کلید می خورد)

فرج الله سلحشور در حالتی بسیار بر افروخته خطاب به نوریزاد می گوید: مثل آدم‌هاي ما قبل تاريخ كه به تازگي از غار برگشته اند سخن مي گويي. حرفهاي تو در عين آزاردهندگي بيشتر به طنز شبيه است. باز هم آثار قرص های روانگردان تا جایی که سخنان آقای نوریزاد را با محمود احمدی نژاد اشتباه گرفته است و خیال می کند ممه و لولو و چیزِ کی و این حرفا رو نوریزاد گفته است.

ادامه نامه آقای سلحشور در عین بلاغت از دایره حوصله ما خارج است باشد که دوستان خود این حدیث مفصل بخوانند از این مجمل. البته باید این را اضافه کنم که این اولین اعترافاتی است که بر اثر تاثیر عمیق شب قدر حاصل شده است و هیچ ارتباطی با تحول عظیم انسانی در زندان ندارد.

اینترنت ما عین توالت ماست و توالت ما عین اینترنت ماست. دکتر مندرس

وقتی به این جمله ژرف نگاهی می اندازی از درستی کلامش دود از آن جایت بلند می شود که می سوزد، پس بهتر است آب را همانجایی بریزیم که می سوزد. برای جامعه شناسی اینترنتی بایستی ابتدا یک اِهِنِّ بلند از خود خارج فرمایید سپس کفش های خود را ورکشیده و با پای چپ وارد دنیای مجازی شویم.

حالا شما در شخصی ترین فضای زندگی خود هستید اما دسترسی به هیچ آفتابه و شیلنگی برای تطهیر ذات وجودی خود ندارید. متاسفانه لولویی که ممه را دزدیده در چاه توالت ما رخنه کرده و کابل اینترنت را جویده و چیز کرده در حال و روز مجازی ما.

لولوی ممه دزد، فکر می کند ما می توانیم در اینترنت یا همان توالت خودمان پایه های قدرت را بلرزانیم اما بیچاره خبر ندارد آن روز که در توالتمان یک حرکتی انجام میدادیم و از شدتش تمام وسایل برقی شهر روشن می شد و دار و دسته ممه دزد، پایه های قدرتشان می لرزید دیگر گذشته. هر چند که هنوز دود از کونده بلند میشود اما متاسفانه در این توالت ما هیچ کِلفوتی پیدا نمی شود تا با آن از این کونده، دودی بلند شود مگر اینکه خودمان با اتکا به دستان خودمان جرقه ای حاصل فرماییم.

حال من از طرف امت توالت گرد و توالت دوست از ولی امر لولوها خواهش دارم که آفتابه و شیلنگ توالت مارا پس بدهد چون شدیدن به آن نیاز است و مارا لااقل در این شخصی ترین فضای زندگیمان آزاد بگذارند و در مقابل، ما نیز قول می دهیم همانند چند مناسبت قبلی در این روز قدس، همان کلفوت بی خطر باشیم تا سوت ولایت لولوها به صدا در نیاید.

از اینجا به بعدش را ولی امر لولوها نخواند. بچه های گلم اینکه میروید در این توالت ها و از آن کارها می کنید که از شدتش، برق سه فاز از ولی امر لولوها می پرد کار درستی نیست یا در توالت نروید یا اگر می روید کار بزرگتان را با شدتی انجام دهید که لولویی که در چاه توالت پنهان شده دیگر نتواند سرش را بلند کند و با یک آفتابه آب کُر، بعد از کار بزرگتان به کلی آن لولو را محو کنید. این که هر بار قرار باشد بروید توالت و یک کار کوچولو بکنید، سوسول بازی است و لولو هم خوشش می آید سوسول ها را انگولک کند و تازه بعدش اینقدر جرات به خودش می دهد که ممه را هم بدزدد.

پس یا نروید توالت یا اگر می روید آن کار بزرگتان را چنان بکنید که لولو دمش را بزارد روی ممه اش و برود پی کاخ مرمرش.