بایگانیِ آگوست, 2010

«کولسئوم» نام آمفی تئاتری است در روم باستان. در این آمفی تئاتر آنچه به نمایش در می آمد یک اثر هنری نبود بلکه یک جنگ خونین تمام عیار بود.نمایش خونینی که هم حاکم ظالم از آن لذت می برد و هم مردمی که تشنه هیجان بودند. در آن  نمایش برده ها به نبرد با گلادیاتورها می رفتند. در زیر کف چوبین کلسئوم، حیوانات درنده ای بودند که هرگاه گلادیاتورها از پس برده ها برنمی آمدند، به کمک گلادیاتورها می آمدند و به جان برده های مبارز می افتادند.حکومت با این نمایش ها، مردم را سرگرم برده ای می کرد که در گوشه کلسئوم گیر افتاده بود و ثانیه شمار مرگش به شماره افتاد بود.هرگاه حاکمان روم قصد داشتند مردم روم، مشکلات کشور را نبینند و به نوعی آن مشکلات را فراموش کنند، درهای کلسئوم را به روی مردم باز می کردند، تا انرژی پتانسیل مردم در شادی و جوش وخروش بر سر کشت و کشتار صرف شود و در نتیجه انرژی برای اعتراض به حکومت ناتوان باقی نماند. حکومتی که تمام دارایی خود را صرف قدرت نظامی خود کرده و از فراهم کردن رفاه مردمش درمانده است. روم در مقاطع زمانی که سزاری عادل بر راس حکومت حاضر می شد، به قدرت بالای خود برمی گشت، درست در زمان سزارهای عادل، درهای کلسئوم و این نماد بی فرهنگی بسته می شد و به جای آن به امور اصلی مردم رسیدگی می شد.

ایران فعلی ما مثالی از همان کلسئوم است. حاکمی بر مسند قدرت نشسته و به جای آنکه نامش سزار باشد، نامش ولی امر مسلمین است و مردم بقیه نقش هارا ایفا می کنند. قشری ضعیف تر، برده ای می شود در دست قشری قوی تر که گلادیاتور مانند به آن ها حمله می کنند و در همین حال بقیه مردم به نظاره می نشینند و از جنبش و جوش این نزاع سرگرم می شوند. هرگاه که گلادیاتورهای حکومت ما به باخت نزدیک می شوند، حکومت ما حیوانات درنده خود را به نمایش فرا می خواند.

حال این جنگ چیست؟ این نمایشی که حکومت طراحی می کند چیست؟ این نمایش زشت چیزی نیست جز جدال های قومیتی، جنگ های عقیدتی، اختلافات مذهبی و ترفندهای بسیاری دیگر. در این جنگ و جدل های در باطن خودمانی، عده ای طرفدار این طرف می شوند و عده ای طرفدار آن طرف. کسی دیگر به فکر طراح این نمایش یا همان بازکننده درهای کلسئوم نیست.

راه حل چیست؟ بستن درهای کلسئوم، درهای کلسئوم تنها در صورتی بسته می شود که نمایشی در کار نباشد، اگر گلادیاتورها و برده ها دست از مبارزه بکشند دیگر در کلسئوم برای چه باز شود؟ اگر ما مردم که گهگاه گلادیاتور می شویم وگهگاه برده، در دام این بازی ها طراحی شده گرفتار نشویم دیگر هیچ حیوان درنده ای برای دفاع از یکی از ما بیرون نخواهد آمد و آنگاه است که هواسمان شش دنگ صرف حرکات حاکم خواهد شد.

سالهاست که حاکمان ما را به جان هم انداخته اند، هر زمانی یک بخشی از جامعه را، زمانی دین دار و بی دین، وقتی دیگر شیعه و سنی و گاهی قومیت ها. بیایید ما درهای کلسئوم را ببندیم تا حاکم ما دیگر مهره ای برای بازی نداشته باشد، آنگاه است که از خود مایه می گذارد و به میدان مبارزه می آید. عیار شیرمردی ما در آن مبارزه مشخص می شود نه در مبارزه با خودمان.

حکایت شیرینی است در عین تلخی از عبید زاکانی که چنان به خود مشغولیم که ندانیم در چاهیم یا چاله. عبید زاکانی حکایت می کند:

خواب دیدم قیامت شده است.هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان.خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»

گفت:«می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند…» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!

تحقیر به چه معناست؟استاد علی اکبر دهخدا در لغتنامه اش تحقیر را خوار و کوچک شدن و همراه با تصغیر معنا می کند. تحقیر همانی است که از روی قلدری، غرور طرف مقابل شکسته شود، حال این غرور می تواند فردی باشد یا در ابعاد بزرگتر تحقیر ملی یا عقیدتی باشد. در مقابل واژه تحقیر می توان سرافرازی وسربلندی را یافت که از بالاترین ارزش هاست. انسان هایی که با مرض حقارت کنار می آیند در ابتدا به خود ضرر می رسانند و پس از آن به جامعه و همزیستان خود.

برای درک بهتر واژه تحقیر و حقارت سوالی دارم با این زمینه،  بهشت به فرض وجودی یا به عنوان فضایی رویایی به عنوان بالاترین سقف آرزوی یک انسان قرار دارد. اگر شرط ورود به بهشت تحقیر باشد، آیا به آن تن در می دهید؟ فرشته ای بر سردر بهشت ایستاده است و به آنان که قصد ورود دارند توهین می کند و تک تک آنان را تحقیر می کند. اگر با شما نیز چنین رفتار شود، آیا حاضر به پذیرش تحقیر و ورود به بهشت و رسیدن به بزرگترین آرزویتان هستید؟

دیشب که همراه جمعی از دوستانم به دیدار محمد رفتم این تلنگر تحقیر به ذهنم خورد.محمد در میان حلقه دوستان از سفرش می گفت، به کربلا رفته بود و از برآورده شدن یکی از آرزوهایش می گفت که چقدر دلنشین بوده است اما پررنگ ترین قسمت حرفهایش، روایت عبور از مرز بود. از رفتار بد ماموران مرزی که ساعت ها زائران ایرانی را در گرمای تابستان، زیر آفتاب نگه داشته بودند و به آنان بی اعتنایی می کردند، تعریف می کرد که وقتی یکی از زائران اعتراض کرد، گارد مرزی او را دستگیر کردند و دو روزی در بازداشتگاه مرزی نگهش داشتند. قبلن هم از این حرفها شنیده بودم، از رفتار بد سربازان عربستان سعودی با مسافران ایرانی، از انگشت نگاری از هر ده انگشت آنها، از تفتیش بدنی و شیطنت سربازان عرب در برابر زنان ایرانی، از تحقیر مسافران و زائران ایرانی زیاد شنیده ام و اینکه خود هیچ وقت حاضر به قبول چنین تحقیر و نوع برخوردی نیستم که در کنار کوچک کردن شخصیت خودم، به شخصیت ملی و اعتقادی ام توهین شود.

در این حال و هوا به یاد دیالوگ معروف محمدرضا فروتن در فیلم اتوبوس شب افتادم. در سکانسی که محمدرضا فروتن به عنوان یک سرباز عراقی به دست سربازان ایرانی اسیر شده بود . یک سرباز ایرانی، او را  تهدید به مرگ می کند و در ادامه سرباز عراقی را با الفاظ و رفتارش تحقیر می کند که محمدرضا فروتن در نقش سرباز عراقی می گوید:

«می کشی بکش، تحقیر نکن«.

در خداحافظی با محمد در آن مجلس شبانه به او گفتم: می روی برو اما تحقیر نشو.

به دنبال بیان دلیل اصلی این حقارت نیستم که همه شما بهتر از من می دانید دلیلش را کجای این سی سال پیدا کنید واین که  راه حل آن چیست. تنها می خواستم همانطور که این تلنگر دیشب به من زده شد به دیگران هم زده شود.

سلام خانوم رهنورد، ما مخلص شما هستیم نسل اندر نسل، پدرمان مخلص شما بود از همان زمان که زهره کاظمی بودید حالا ما هم مخلص زهرا رهنورد هستیم، انشالله برسد به نسل های آینده. امروز صحبت هایتان را در مورد لایحه حمایت از خانواده خواندم و احساس کردم در دلم قند می سابند. این بار از اینکه همه چیز را به اسلام نچسباندید خیلی به دلم چسبید. دلمان لک زده بود از طرف شما زبانم لال رهبران جنبش که هیچگاه داعیه رهبری ندارید ولی راهپیمایی لغو می کنید، کلامی در باب هویت ملی بشنوم که به حمد خدا حاصل شد.از آنجا که هر شب و نصف شب به همه گیر میدهم که فلان چیز را گفت و بهمان حرف را نزد، بی انصافی دیدم از این صحبت هایتان بگذرم.

خانم رهنورد در جمعی از زنان قرآن پزوه گفتند: حاکمیتی که ادعای دین ودینداری دارد چگونه جمعیت های میلیونی را در خیابان سرکوب می کند و فرزندان مردم را در زندان ها شکنجه و اعدام می کند و یا با لایحه من در آوردی بنام لایحه حمایت از خانواده کمر به انهدام خانواده های این ملت می بندد. آنقدر به مردان در این لایحه حمایت از خانواده اهانت شده که گویی مردان کشور ما فقط شخصیتشان شهوت است و زنان ما فقط منتظرشوهر هستند. باید به آنها گفت کدام یک از شما حاضرید این لایحه حمایت از خانواده در مورد خانواده خودتان اعمال شود؟ حاکمیت حاضرند دخترشان صیغه شوند یا خانم های نماینده مایلند به جرم اینکه از صبح تا شب مشغول فعالیت های اجتماعی هستند همسرانشان زن چندم بیاورند چه ازدواج دائم کنند و چه ازدواج موقت؟

تکبیر، جای خوشحالی است که بالاخره یکی پیدا شد و این صفت حیوانی را دور از مردان ایرانی دید و به نوعی چند همسری حاضر در ایران را نتیجه همان تهاجم فرهنگی دیرینه دانست وگرنه ما کجا و چند همسری کجا.

برای همین است که معتقدم لایحه حمایت از خانواده اسم بی مسمایی است و در واقع لایحه اهانت به خانواده است که اولا این لایحه تخریب خانواده است و دوما این لایحه ای است ضد ملی، هم اهانت به مردم و هم اهانت به زن در آن مندرج شده است.

وقتی این جمله را می خواندم از خدا خواستم تا به صحرای کربلا و اسلام چسبانده نشود که همه مزه اش به تلخی چشیده خواهد شد، اینکه تک همسری را ضد اسلام ندانستید و آن را ضد ملی معرفی کردید برای ما ملت تعریف از هویت ملی ندیده بسیار خوشحال کننده بود.

باید بدانیم که اصولا اجبار با عشق و اختیار در تضاد ابدیست واجبار و خشونت لجاجت به دنبال دارد. باید دست از خشونت نسبت به زنان و جوانان برداریم و کارهای فرهنگی را سرلوحه خود کنیم و انتخاب را به دست مردم بسپاریم.

تا حالا این حجاب اجباری رو از زبان هیچکدام از اصلاح طلبان نشنیده بودم، که الحق پسندیده بود برای اولین بار از زبان شما شنیده شود نه یکی مثل آس ممد تمدنی که دو روز بعد زیر حرفش بزند. پس یادت باشد که خودت گفتی حجاب اجباری نباید باشد، زن است و حرفش، حالا ببینیم و تعریف کنیم.

ترجیع بند آزادی بدون قید و شرط زندانیان سیاسی، آزادی مطبوعات و رسانه ها و انتخابات آزاد که خواسته جنبش سبز است از جمله مواردی است که می تواند مردم ما را از در افتادن به دام دیکتاتوری محافظت کند.

خدایی جا دارد این شوهر گرامیتان نیز از شما یاد بگیرد، همش دلم تپ تپ می کرد که نکند باز نزدیک این روز قدس باز حرف از اصول مغفول قانون اساسی زده شود. از اینکه در مورد خواسته های مشترک جنبش سبز صحبت کردید بسیار ممنونم، به حق خواسته های مشترک جنبش سبز، چیزی نیست جز، آزادی زندانیان سیاسی، آزادی اجتماعی و انتخابات آزاد.

البته خانوم رهنورد در صحبت هایشان گریزی به انقلاب منحرف شده اسلامی و اسلام رحمانی زدند که به ما مربوط نمی شود، اجرشان با فاطمه زهرا!

در دیدار صمیمی دانشجویان با آقای خامنه ای!، فیلم نامه ای را مرور کردیم که می توان به آن نمره 15 داد، فکر می کنم نمره منصفانه ای دادم اما باز هم مشکل اکثر فیلمنامه نویسان ایرانی در آن به چشم می خورد و آن هم چیزی نیست جز کپی یا رونوشت یا هر واژه دیگری که به تقلید نسبت داده شود. فیلم نامه را با هم مرور می کنیم و سعی می کنیم یه خم فیلمنامه نویس را گرفته و آنقدر بالا بیاوریم تا لنگش کنیم و زیر و رویش را آشکار سازیم( خانومای مجلس زیرش را نگاه نکنند)

یک سوال و اینکه بیت رهبری، محمود وحیدنیا، کاوه آهنگر، در خاطرتان هست؟ یک سال پیش، روز ششم آبان ماه در دیدار نخبگان کشوری با آقای خامنه ای! دانشجویی به نام محمود وحیدنیا با اصرار فراوان خودش را به تریبون بیت کاخ مرمر رساند، حرف هایی زد که هیچ گاه پخش نشد و چشم در چشم مقام عظمی ولایت از سوگلی آقای خامنه ای!، عزت الله ضرغامی انتقاد کرد و رسانه اش را به چالش کشید، همان رسانه که رئیسش به صورت مستقیم از طرف شخص آقای خامنه ای! انتخاب می شود و در ادامه سرکوب های پس از کودتا 22 خرداد را به گوش آقای خامنه ای! رساند، اما این پایان کار نبود و محمود وحیدنیا انتقادپذیری شخص آقای خامنه ای! را نیز نشانه رفت و از رفتار یک طرفه مجلس خبرگان و شورای نگهبان نیز انتقاد کرد.

حال با این پیش زمینه گوشه ای می زنیم به فیلمنامه دیدار صمیمی دانشجویان. دانشجویی به نام محمد افکنانه بود که عین آن را از خبرگزاری مومن مدار فارس نقل می کنم( با اجازه):محمد افكانه سخنان خود را اين‎گونه آغاز مي‌كند:

«آقاي خامنه‌اي سلام! مي‌خواهيم براي يك‎بار هم شده همان‎گونه كه مي‌خواهيد صدايتان كنيم. همان‎گونه كه در نجواي شبانه‌مان حضورتان را تا ظهور طلب مي‌كنيم. «

اما سخنان افكانه آنجا به اوج خود رسيد كه پس از حمايت از كليت دولت به عنوان دولت عدالت‌محور و بيان اينكه «وخوشبختانه امروز با تلاش دلسوزان انقلاب و خواست مردم،دولتي بر سر كار است كه شعارش عدالتخواهي است و قاطبه سياست ها، روندها وكارگزارانش در نظر و عمل همسو با اين شعار هستند. » از خون بودن دل دانشجويان از «چپ و راست رئيس‌جمهور » سخن گفت.

افكانه سخنان خود را اينگونه ادامه داد كه «آخر مگر مي‌شود از عدالت، مبارزه با اشرافي‌گري، ويژه‌خواري و زياده خواهي دم زد، اما به افرادي با سوابق نه چندان روشنِ قضائي وحتي داراي برخي جرائم ثابت شده اعتماد نمود و بالاترين ظرفيت هاي اجرايي را به آنان سپرد. و حتي بنا بر اخبار واصله تمام قد جلوي بررسي پرونده اش درمقابل دستگاه قضائي ايستادگي نمود! و يا تمام اعتبار و حيثيت خود را به پاي كسي ريخت كه مكرراً با طرح مسائل شاذ، نابجا و عموماً خردگريز، در متن مسائل مهم داخلي و بين‌المللي حاشيه‌هايي هزينه زا و پررنگ‌تر از متن پديد مي‌آورد و نابخردانه سبب اختلاف و سرخوردگي ميان حاميان نظام مي‌شود. » پس از اين سخنان افكانه، دانشجويان حاضر در حسينيه كه اين بار به سادگي مراجع ضمير را تشخيص مي‌دادند، فرياد تكبير سر دادند.

افكانه پس از پايان سخنانش به محضر آقا رفت و چفيه‌اي كه با خود آورده بود را براي تبرك كردن به ايشان داد. چفيه خود آقا را فاطمه فياضي گرفته بود. افكانه همچنين پلاكي كه به گردن آويخته بود را نيز به آقا نشان داد كه رهبر معظم انقلاب بوسه‌اي بر اين پلاك زدند. پايان مراسم متوجه شديم كه پلاك مذكور پلاكي با محتواي «افسر جوان جنگ نرم » است.

اما آقای یا خانوم فیلمنامه نویس، نمی دانم مسعودخان حزب الله ماشالله هستی یا فاطمه خانم رجبی، تو را به جان مولایت آسدعلی خامنه ای! این محمود وحیدنیا با ورژن جدید با آپدیت سال کار مضاعف و همت مضاعف توانایی غلبه بر ذهن معیوب ما بیچارگان ولایت را ندارد. اما با آن قسمتش که می گوید آقاي خامنه‌اي سلام! مي‌خواهيم براي يك‎بار هم شده همان‎گونه كه مي‌خواهيد صدايتان كنيم، خیلی حال کردم و می خواهم از دوستانم بپرسم شما نیز در نجوای شبانه تان، رهبر معظم انقلاب را چگونه صدا می کنید؟

عواقبش به گردن خودتان، احمد زیدآبادی آن جور که آقا می خواست صدایش کنند، صدایش نکرد و معظم آقا را پشت قلمش جاگذاشت و هنوز که هنوز است در سیاهچال آقاي خامنه‌اي در جستجویش قلمش درگیر است. محمد نوری زاد هم آنقدر صدایش کرد پدرم پدرم که آقای خامنه ای! آوردش پیش احمد زیدآبادی تا هم احمد ما تنها نباشد هم اینکه هر روز در زیرزمین کاخ مرمرینش به آنها سر بزند.

در آخر اندکی انتقاد دارم از مجری صحنه. آخر آقای مجری صحنه، گلیم چه ربطی دارد به در و دیوار مرمرین؟ آقای مجری صحنه، همه سیاه لشگرهایت را از بسیج دانشجویی انتخاب کردی بد نبود یک مینی بوس هم به زیر پل حافظ می فرستادی شاید دانشجوهای پلی تکنیک هم حضور به هم می رساندند و پیغام آمیر مجید توکلی مارا نیز به گوش آقای خامنه ای! می رساندند.

راستی آن سکانسی که آقا بوسه بر پلاک آقای افکنانه زد خیلی عاشقانه بود، همان پلاکی که روی آن حک شده بود «افسر جوان جنگ نرم».مرا به یاد سریال پلیس جوان انداخت و نقش شهاب حسینی،همان صحنه های که پلیس جوان با رشادت هایش، کشورم را از چنگال استکبار در آورد(آقای افکنانه، پسر خوب، به بابات بگو یه لباس پلیسی برات بخره تا اینقدر جوگیر نشی رفیق، برو بابایی، پیر بشی ایشالا، برو جون عمه ات اینقدر مارو نترسون).

رفتم گوشه اتاقم، درست همان جا روی تختم نشستم و سر رسید امسال و پارسالم را که گه گاه خاطراتم را خیلی نامفهوم در صفحاتش می نوشتم برداشتم و شروع کردم به یک حساب سر انگشتی، نیازی هم به چرتکه نبود. میزان، وجدان خودم بود و بس، روزها را شمردم و دستم آمد که اگر اشتباه نکنم، دویست و چهل و شش روز است که دارم از پشت کامپیوتر فریاد می زنم، دلم برای آن فریاد های مردانه تنگ شده است، دلم برای دیدن برق شادی در چشمان همسنگرانم شده است درست اندازه دل همان گنجشکی که خبر سهراب را برایم آورد، دلم برای رقص شادی و فخر فروشی به هر کودتاچی لک زده است. در این ماه عزیز که به تبعیت از خانواده خورد و خوراک را به خود حرام کرده ام و روده کوچک عن قریب است که روده بزرگ را میل بفرماید، دلم حسابی برای اندکی گاز اشک آور قیلی ویلی می رود، خدایا به حق این ماه عزیز خودت نصیبمان بفرما.

گفتم که اگر اشتباه نکنم دویست و چهل و شش روز از عاشورای خونین می گذرد از پس آن هر بار آمدیم همه نبودیم. یک بارش هم که رفتیم اندرون معده حاج آقای اسب تروا! هر بار جمعی از ما بدقولی کردیم و جمعی دیگر را آنچنان کاشتیم که هنوز که هنوز است در اوین و هزار دخمه دیگر دارد زیر پایشان علف سبز می شود، علف که چه عرض کنم حتمن تا به حال درختی تنومند قد کشیده است، کم نبوده است که دارد یک سال می شود، در این یک سال یک نوزاد می تواند حرف بزند، بگوید دده، بابا، جیزه. می تواند چهار دست و پا شود، می تواند راه برود، می تواند انتظار کشیدن پدری در چنگ ولی امر مسلمین را خوب بفمد، چند وقتی دیگر که بگذرد می تواند مداد را در دستانش نگه دارد امیدوارم آن روز نرسد که بنویسد بابایی پس کی برمی گردی خونه!

دلم می خواهد باز فریاد بزنم، این بار نه از پشت کامپیوترم، نه از طریق کیبوردم و یک کلیک چپ، تا برود به عرصه مجازی، دلم ویار یک ماژیک سبز دارد، یک تیک روی یک تیر چراغ برق، موتور سواری شبانه در کوچه پس کوچه های شب با یک اسپری رنگ، تپش قلب حتی پس از رسیدن به خانه و چپیدن در رخت خواب، دلم ویار یک ارکستر خیابانی کرده است. «رقصی چنان میانه میدانم آرزوست». چشمم به صفحه موبایلم خشک شد و اما هنوز یک اس ام اس برای روز ایران همان قدس سابق نیامد. چه بی معرفتیم.

از مادرانمان بخواهیم بر سر همان سجاده  و همان چادر نمازی که از آن فراری هستیم از همان خدای 25 خردادمان بخواهد که: خدایا به حق این ماه عزیز اندکی گاز اشک آور نصیبمان بفرما! آمین.

راستی باز هم بگویم که چقدر بی معرفتیم!

سلام حسن جون، خوبی، نماز روزه ها قبول! افطاری خوش گذشت! زرشک پلو با مرغ بود درسته؟ الهی گوشت بشه به تنت، تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد، من عاشق اون مرامت هستم به مولا، حضرت عباسی تصمیم گرفتی یه تنه رکورد بزنی و اسمتو واسه گینس حک کنی. عجب دل و جراتی داری یه تنه رفتی تو خاکریز دشمن! وسط دشت کربلا خودت رو به آب و خرما می زنی.

https://greennpath.files.wordpress.com/2010/08/past.jpg

جدن چی میشه بهت گفت، این قدر کارت بچه گانه بود که حاضر نشدم با زبان نوشتاری بنویسم، یه نگا بنداز ببین کجا نشستی!اون طرفت شاهرودی نشسته که حکم همه رفیقای فابریکتو امضا کرد و انداختشون همون جا که همه با شیشه نوشابه متحول می شن.این طرفت مموتی نشسته که یه مشت جوون به خاطرش پرپر شدند حالا در جواب مادرشون می گن بیایید دیه بگیرید و رضایت بدین. رفیقارو بی خیال، خودت چه زود یادت رفت 14 خرداد رو که عرق از همه چیزت می بارید. یادت رفت داشت سخنرانی رو ادامه می داد تا وقت به تو نرسه حالا هم که وقت به تو رسید رفقای لاتش زدن تو برجکت بعد از کوچیک و بزرگ در حمایت از تو برات بیانیه نوشتند. یادته می گفتی هنوز بیست سال از رحلت امام نگذشته، حالا باس به خودت گفت هنوز سه ماه از 14 خرداد نگذشته خوش غیرت!

https://greennpath.files.wordpress.com/2010/08/hasan-kh.jpg

به به این جا رو ببین، چه خوش تیپ شدی، با آقای فقرا عکس تکی دونفره می گیری مارو هم خبر نمی کنی؟ لپ قرمزی، این همونیه که 14 خرداد برنامه ریزی کرد سر قبر باباحاجی گلت تورو سنگ رو یخ کنن بعد با یه ماچ آبدار به پیشونیت، سر تو گول مالید.نگفتی حالا چی داشت می گفت که اینجوری گل از گلت شکفت؟ شب قتل بابایی رو تعریف می کرد؟ نکنه رفته بودی جواب نامه نوریزاد رو بگیری؟ کجای کاری حسنک، جواب نامه داره تو اوین دیکته میشه!

https://greennpath.files.wordpress.com/2010/08/eftari.jpg

خوش به سعادتت، عجب شبی، محفل عاشقان، سردار جعفری، سردار جوانی، اونجارو ببین لولک و پولک نشستند، ای بابا منظورم همون جنتی و فیروزآبادی خودمونه! به به حیدر مصلحی هم که هست، عجب بلایی شده، راستی یادته همین حیدر مصلحی می خواست پشت بهزاد نبوی رو به خاک بماله نتونست، یادته چه بلایی سر مجید توکلی آورد، یادته به زن زیدآبادی چی گفت، یادته ابطحی هم وزن خودت بود؟ یادته مادر سهراب؟ یادته پیاده روهای امیر آباد؟ نکنه وقت افطار به این چیزا فکر کنی ها، خدا نکرده ترش می کنی، اوضاع اندرونیت به هم میریزه. خوب ببین مشفق رو اونجاها پیدا نمی کنی، ببین شماره موبایلشو از دوستاش بگیر میگن اس ام اس های توپی داره.

https://greennpath.files.wordpress.com/2010/08/hasan-mamooti.jpg

فکر کنم با این یک روزی که هیچی نخوردی، حسابی احوال زندانیان اعتصاب کننده اومده دستت، کیوان صمیمی بود به لطف تلاش شما اومده بند عمومی، عیسی سحرخیز هم که با جان فشانی های شما فقط یه کمی فلج شده، همه خوب خوبند، شما به افطاری در حضور معشوق برس که یه موقع عقب نیوفتی، چایی رو بزن تا سرد نشده! یکی دو تا بچه ها هم شیطونی کردن یه حبس کوچولوی بیست ساله بهشون خورده. بی خیال رفقا تو اوین و رجایی شهر فعلن کاخ مرمر و عشقه، جانی ها که هستند، حداد قاتل ببخشید عادل، جنتی، امامان جمعه و شنبه، بزرگان تشخیص مصلحت، پاسداران انقلاب، براداران عرضشی.

شنیدم قبل از مجلس حاج منصور عرزضشی یه دم خونده همه فیض بردین و یه اللهم فک کل اسیر بلند هم قرائت کردین. یاد امام و شهدا کردین، پدر محسن روح الامینی هم هست، الحق باید کنار هم می نشستید، قاتل بابایی شما و قاتل گل پسر اون، اگه همه خونخواه های دنیا مثل شما بودن که چی میشد!

اما از همه که بگذریم، خاک بر سر من الدنگ احمق که 14 خرداد دلم برات سوخت و در دفاع از تو چند خطی نوشتم اما به جدت قسم بهم بگو با سنگ پای قزوین نسبتی داری؟

بی خیال حسن جون، تو برو به سلامت ما هم اینجا در به در، کی به کیه فقط شبا که خواستی واسه دختر کوچولوی خوشکلت داستان تعریف کنی تا خوابش ببره از این روزا چیزی تعریف نکن، کلی داستان دیگه هست، مثلن همون داستان سنگ پای قزوین، چه میدونم سگ زردی که برادر شغال بود یا همون واعظی بود که به خلوت می رفت و اون کار دیگه می کرد، بابا هزار تا داستان تو این خراب شده هست برو خودت پیدا کن دیگه.

https://greennpath.files.wordpress.com/2010/08/iran1.jpg?w=475

این بار می خواهم تنها برای ایران بنویسم، خیلی وقت است که معمایی ذهن مرا قلقلک می دهد و هرگاه از حل آن باز می مانم چون جوالدوز به تنم می کوبد. معمایی در عین سادگی بسیار پیچیده به نظر می آید.

معما این است: سرزمینی داریم به نام ایران که روزی روزگاری همه در آن به یک اندازه ارزش داشتند و نام همه بود انسان با هر رنگ و زبان و دین و قومیت، اما چندی بعد این سرزمین شد سرزمین اسلام که در آن هر مسلمانی در آن انسان بود، گذشت و گذشت تا که ایران شد سرزمین شیعیان و در پی آن هر شیعه ای انسان بود. هنوز از آن کشور شیعیان دیرزمانی نگذشته بود که شیعیان نیز غربال شدند و شیعیان مذهب جعفری باقی ماندند. مملکت شد مملکت امام زمانی و پیروان مذهب جعفری در آن انسان بودند اما به تازگی شیعیان نیز بایستی از فیلتری جدید به نام التزام به ولایت فقیه بگذرند و هر کس ولایتی است انسان است و هر کس نیست لایق مردن. به زدوی این دایره تنگتر خواهد شد و حتی برادران و خواهران ملتزم به ولایت فقیه نیز تصفیه خواهند شد( این نوید را مصباح یزدی داده است).

شما می توانیداین معما را حل کنید که چرا ملاک انسانیت به این اندازه محدود شده است؟این معادله چند مجهولی است؟ اصلن مجهولش کجاست؟

قبل از اسلام همان مقطعی است که همه ادیان آزادانه در کنار هم زندگی می کردند و هیچکس نجس شمارده نمی شد، بعد از اسلام درست همان زمانی است که شکاف شروع می شود و هر روز بیشتر می شود، من مشکل را در اسلام نمی بینم، به نظر من هر دین دیگری نیز مسند قدرت را در اختیار می گرفت همین می شد که در حال حاضر جاری است. دوران قبل از اسلام در ایران، دورانی است که دین هیچگونه نقشی در حاکمیت ندارد.

بعد از آنکه برخی به جای ایران خواستار برپارکردن مملکت یکپارچه اسلامی در آمدند، دایره انسانیت روز به روز تنگتر شد،تا به امروزکه آموزش زبان عربی بدون هیچ مشکلی رایج شده است در حالی که با آموزش زبان قومیت ها به شدت مخالفت می شود. شبکه ها و رادیوهای عرب زبان با گرایش شیعی به راحتی و با پشتیبانی نظام تاسیس شده اند اما هیچ شبکه و رادیو قومیتی و عقیدتی دیگر اجازه تاسیس نمی گیرند. مسجد یا هر بنای شیعی دیگر به راحتی و به کمک هرچه بیشتر نظام حاکم ساخته می شود اما در مقابل آن اجازه ساخت هیچ مکان دیگری به هیچ اقلیتی داده نمی شود که هیچ، اماکن آن ها نیز تخریب می شود. هنر که یکی دیگر از نماد های ملی است به میدان مبارزه آورده می شود و تنها بخشی از آن می ماند که در خدمت شیعه امام زمانی باشد همانند تعزیه و ارکستر دینی(تواشیح) و مابقی باید دور ریخته شود.

این همه گفتم اما جواب معمای تو در توی خود را نیافتم که چه نیازی است به دین در اداره یک کشور تا اینگونه هزار رنگ به جان هم افتند؟

https://greennpath.files.wordpress.com/2010/08/ali-karimi13.jpg?w=486

همان روزها که علی کریمی، جواد نکونام، مهدی مهدوی کیا، حسین کعبی، شجاعی و چندی دیگر از بازیکنان تیم ملی فوتبال ایران در پی کشته شدن جوانان ایرانی و دزدیده شدن رایشان در میدان فوتبال با مچ بند های سبز ظاهر شدند، گمان برده می شد که سربازان امام زمان نیز همین بازی را درست در ته همان چاه مشاهده کرده و از ترسش به خود لرزیده باشند. یادمان نمی رود که آن مچ بندهای حق طلبی سبز را نیز به دروغ توکل به حضرت عباس دزدیدند اما نمی دانم که چه شد که متوکل حضرت عباس به این زودی ناخلف شد و حکم اخراجش با مهری ننگین به ثبت رسید.

ماجرای آن میدان فوتبال که با یک نیمه کاسه صبر امیرالمومنین مسلمین لبریز شد و از ایران دستور رسید که مچ بندها باز شود. مدارک، شناسنامه  و پاسپورت تک تک این قهرمانان به گرو نگه داشته شد تا این شیرهای خروشان رام شوند. یادمان نمی رود صحنه سازی برای نکونام و شجاعی که تا با آبروی آنها بازی شود، خبری دروغ از رابطه نامشروع آنان که اول بار بر روی سایت ولایت محور فارس درج شد. حال یک بازی کثیف دیگر برای علی کریمی و در پی آن منتظر همین بازی برای دیگران چون مهدوی کیا و کعبی باشیم. این بار نوبت ماست که با حمایت خود نشان دهیم که ما نیز هنوز سبزیم گرچه دست بندهایمان را توحش زمان به یغما برده است، توحشی که با دلهره ای که در دل مادران انداخته و آنان را از کهریزکی به جرم داشتن یک مچبند سبز با خبر کرده است و مادرانی داغدار و دل ناگران از ترس پژمردن گلی چون محسن، رامین،امیر، ترانه و …

اما چه شیرین است پوزخند مردم به نمایشنامه تلخ این کوتوله های ولایتی. علی کریمی بزرگ می ماند چون  پرده از تفکری فاشیستی برداشت. علی کریمی بزرگ می ماند چون تختی. آن که نان را به نرخ روز خورد در یاد همه می ماند درست مثل همین قویترین مردجهان که آوازه تملق گویی اش در کاخ مرمر به خوبی به گوش می رسد.

اعتراض و نافرمانی از سر تفکر اجباری هنر ما سبز هاست، علی کریمی نمونه اش و الگوی ما.

آقای موسوی سلام، از اینکه باز هم مزاحمتان شدم شرمنده، این روزها هر چه اس ام اس می زنم که جواب نمی دهید، شماره منزل تان را هم که ندارم، از این شد که بازم نوشتم شاید به دستتان برسد.

همانطور که می دانید من یک سکولارم و به دنبال اصلاح نظام و در پی آن برقراری یک نظام سکولار، البته اگر خدا قبول کند یکی از کوچکترین اعضاء جنبش سبز. آقای موسوی ما با یک دار و دسته خونخوار قمار باز روبه رو هستیم. دار و دسته ولی امر مسلمین بر سر همه چیز این مملکت قمار کرده  و همه را باخته اند، اما هنوز هم هوس قمار جدید و ماجراجویی تازه در سر دارند و اینگونه مملکت را به تباهی نزدیک تر می کنند.

بارها از تکثر جنبش سبز حرف زده ایم و اینکه این تکثر باعث گوناگونی در آن شده است. بیش از یک سال پیش رای های ما دزدیده شد و ما به دنبال رای هایمان شدیم، وقتی کار به خونریزی کشید، طیف های معترض دیگر نیز برخلاف ما به ما پیوستند و بخشی از بدنه جنبش را تشکیل دادند.بعضی ها در این مدت زمان سعی داشتند جنبش را انحصاری کنند و هر از گاهی صحبت راندند که فلانیسم جزء جنبش نیست، فلان ها که می خواهند ولایت فقیه حذف شود از ما نیستند و فلان های دیگر و دیگر. این ها هنوز موفق به شکستن اتحاد نشده اند و ما در حال حاضر جنبشی داریم تشکیل شده از اصلاح طلب، سکولار، سلطنت طلب و بسیاری دیگر( به قول همسر گرامیتان، هر مبارزه ای در قالب مسالمت آمیز و بدون خشونت می تواند بخشی از جنبش سبز به حساب آید)، اما همه متحد.

متاسفانه این اتحاد تنها بر حول یک محور تشکیل شده است که ممکن است با از بین رفتن نقطه اشتراک، اتحاد ما نیز از بین برود و آن هم چیزی نیست به جز نفرت از خامنه ای و دار و دسته ی قماربازش. حال ما فرض را بر آن می گیریم  که چندی دیگر پیروز می شویم و ولی امر مسلمین را شکست می دهیم، آنگاه آن محور اتحاد از بین رفته است و دیگر چیزی در میان ما به عنوان نقطه اشتراک وجود ندارد.

آقای موسوی، سوالم اینجاست که آیا به اتحاد بعد از پیروزی فکر کرده اید؟ آقای موسوی من هنوز به رهبری شما خوشبینم اما دوست دارم نیم نگاهی به سرگذشت انقلاب شکوهمند اسلامی داشته باشیم. مرحوم بازرگان می گوید: انقلاب ایران دارای سه رهبر بود . رهبر مثبت (آقای خمینی) ، رهبر منفی (شاه) و رهبر فرهنگی- فکری-عقیدتی-عاطفی- عملی-تدارکاتی (شریعتی). جبهه معترضین در آن روزها نیز گوناگون بود و شامل طیف های مختلفی می شد اما همه بر سر سرنگونی شاه(محمد رضا پهلوی) متفق القول بودند. پس از سرنگونی شاه و از بین رفتن نقطه اشتراک و محور اتحاد، انقلاب در همان آغاز درگیر بلعیدن فرزندان خود شد و مرزبندی ها شروع شد.

حال شما چون خمینی آن دوران و رهبر مثبت، خامنه ای همان رهبر منفی و موج بزرگ اندیشمندان و تحلیل گران در کنار فضای اینترنتی نقش رهبر فرهنگی- فکری-عقیدتی-عاطفی- عملی-تدارکاتی را ایفا می کنید. تقاضای من از شما این است که به فکر اتحادی ناگسستنی باشید تا نعوذم بالله پس از پیروزی و فتح کاخ مرمرین دلیلی بر جان هم افتادن و تصفیه حساب شخصی وجود نداشته باشد.

من التبع الهدی

سیاوش

زندانیان همچنان در اعتصاب غذا به سر می برند و با سخت ترین شرایط دست و پنجه نرم می کنند. قبل از این ما زندانیان سیاسی اعتصاب کننده زیادی داشته ایم اما همه آن ها بعد از چند روزی که از اعتصاب غذایشان می گذشت به بیمارستان منتقل می شدند و در بیمارستان یا به اعتصاب خود ادامه می دادند یا که اعتصاب خود را می شکستند. نمادهای آزادی ما بعد از پانزده روز اعتصاب غذا در بدترین شرایط حاضر در اوین هنوز دارای هیچگونه شرایط مساعدی نیستند و هیچگونه رسیدگی از این بابت نداشته اند در حالی که سربازان امام زمان هر روز دریچه تنفس را برای این عزیزان تنگ تر می کنند.

در این شرایط بسیار حساس و خطرناک برای اعتصاب کنندگان، دولت کودتا دست به هر دلقک بازی می زند تا نگاه همه را بدزدد. سوالم اینجاست آیا طلخک بازی رحیم مشایی برای ما تازگی دارد که اینگونه محوش شده ایم یا ملیجک بازی معاون اول برایمان شیرین آمده است. این روز ها همه جا باید صحبت از زندانیانی باشد که بیش از دوهفته است طعم هیچ غذایی را نچشیده اند، آیا تا به حال بیش از یک روزش را امتحان کرده ایم؟ یاوه گویی های مصباح چه تازگی و طراوتی دارد که اینگونه نقل مجلس می شود  یا همان انتقادهای دریوزهای ولایت از دلقک ولایت؟

چه تلخ است که در این شرایط سخت، سرمان با دلقک بازی دولت کودتا گرم شود اما گوشه ای از حقیقت این را بیان می کند که واقعن سرمان گرم است، این را حداقل لینک های بالاترین به وضوح نشان می دهد.