جدایی طلبی یا همان ترس از مبارزه

منتشرشده: 30 ژوئیه 2010 در Uncategorized

من در یک خانه باغ بزرگ زندگی می کنم، همه اهل و عیال و فامیل ما نیز در اینجا گرد هم آمده اند، هر یک در گوشه ای از این خانه باغ زیبا، کلبه ای ساخته ایم و در آن زندگی می کنیم. سرایدار این خانه باغ بزرگ، پیرمردی است اخمو، که جز خودش و افکار گندیده اش هیچ نمی پسندد. نگاه تبعیض آمیزش، یکی را خودی و دیگری را ناخودی کرده است، در حالی که خودش اینجا فقط یک سرایدار جزئی است اما خود را صاحب همه چیز می داند و در نگاهی بزرگ تر خود را صاحب خانه می داند و صاحبان اصلی این خانه یا همان ما و دیگر اهل و عیال این خانه را مستاجران موقتی می داند که هر گاه خوشش نیامد، بایستی  رخت خویش بر سر نهند و از این ورطه پای بیرون بگذارند اما نه به صورت آشکار، بلکه با اختلاف بین این صاحبان اصلی خانه، عرصه را بر آنان سخت می کند تا جایی که طاقت تاب شده و عطای این خانه باغ را به لقایش ببخشند، بروند تا جایی دیگر، فکر آب و نان بهتر باشند و البته آسایش.

من رنج می کشم، من گوشه گوشه این حیاط را دوست دارم، آن درخت انجیر کهنسال با آن گنجشک های بازیگوش که هر گاه و بیگاه با آن انجیر ها دلی از عذا در می آورند، یا آن جوی آب که نگاهت را به یک سیب چرخان می دزد، درست است گه گاه در آن جوی یک پاکت مچاله شده سیگار هم هست، اما آن سیب گلاب چه جاودانه تر است در ذهن خسته ما. در همین همسایگی کلبه خودمان پیرمرد و پیرزنی هستند که هر دو مرا مدهوش می کنند، پیرمرد با بوی گلستان سعدی اش و پیرزن با بون نان تنوری اش، من حتی آنجا رو دوست دارم، که هر صبح با صدای اذانش خواب را از چشمانم می رباید، خانه باغ است دیگر، همه چیز دارد. اما آن سرایدار مزخرف بد عنق خونم را به جوش می آورد، می خواهم سر به تنش نباشد، برایش آرزوی مرگ نمی کنم چون می خواهم در میدان مبارزه شکستش دهم نه در رختخواب بیماری و ضعف.

سرایدار اخمو، هر روز حیله ای می سازد و مارا به جان هم می اندازد،من نگرانم، جوانک همسایه مان زیر پای پدرش نشسته و مدام در گوشش می خواند بیا دور کلبه مان حصار بکشیم، بیا جدا شویم، گمان می برد که اینگونه در آسایش خواهد بود. اما خبر از حال ما ندارد، می خواهد ما را در این مبارزه تنها بگذارد، می دانم که حتی از برخی از ماها متنفر است آن هم به دلیل نگاه مسموممان، اما این راهش نیست، هم برخی از ماها به بیراه رفته اند که دل این جوان شکسته اند تا امیدی به خیر ما نداشته باشد و هم او که در این عصر مبارزه، تنها مصلحت خویش می اندیشد و به فکر پشت کردن به میدان جنگ است. این پاک کردن صورت مسئله نیست که بتوان از کنار آن گذشت این همانی است که نمی خواهم  بگویم اما فقط بدانید کی این ترسویان هستند که به میدان جنگ پشت می کنند وگرنه حتی یک زخم خورده دم مرگ تا آخرین لحظه در میدان جنگ حضور دارد.

می خواهم چاره ای بیاندیشم، همبازیان دوران کودکی ام را جمع خواهم کرد، قیچی که در دست ماست حال بایستی ریشه را پیدا کنیم تا اصلاحش کنیم فقط امیدوارم به جای ابرو نزنیم چشش را کور کنیم. دل جوانک همسایه مان را به دست خواهم آورد، به او خواهم فهماند که دلخوری اش تنها ریشه در تفکرات گندیده سرایدار اخمو دارد حتی اگر بر سرم فریاد کشد باز هم تحملش خواهم کرد، ما به هم نیاز داریم هم در میدان جنگ و هم در روزمرگی زمان، من که خود شخصن مشتاق آن کاهو های تر و تازه باغچه شان هستم و می دانم که او نیز برای جوشیده گل گاوزبان مادر من، دلش قیلی ویلی می رود.  نمی خواهم هر از گاهی که خواستم به یاد دوران کودکی هفت سنگ بازی کنیم، مجبور شوم تا نردبانی بگذارم و از این حصار سرک بکشم تا صدایش کنم و دزدکی به جمع ما بیپوندد، دوست ندارم اینان که از این به بعد به ما اضافه می شوند به او بگویند غریبه.

Advertisements
دیدگاه‌ها
  1. TiTAN می‌گوید:

    داستانی جالبی بود میشه به حقیقت نسبتش داد

    با تشکر

  2. آتیلا می‌گوید:

    ما ترسو نیستیم برای استقلال آذربایجانمان تا آخرین قطره خونمان می جنگیم نه برای جدایی!

    • سیاوش می‌گوید:

      سلام رفیق
      استقلال آذربایجان یعنی همان جدایی، اینطور نیست؟
      دوست بزرگوار من ترسو را فقط در قالب داستان بیان کردم و ترس از مبارزه برای آزادی ایران بزرگ را بیان کردم، نه جدا شدن هر شهر و هر استان.

  3. reza می‌گوید:

    besiar zibasat va kar amad.

  4. mehdi می‌گوید:

    jaleb bood.mamnon

  5. alp می‌گوید:

    ترسو کسی است که از مطرح شدن بحث هایی مثل فدرالیسم و یا استقلال ملل می ترسد. استقلالی که حق تمام ملت ها است. به شما کوزوو را یاد آوری می کنم…

    • سیاوش می‌گوید:

      اما فراموش نکنید که بسیاری از مردم آذربایجان، خواستار جدایی نیستند
      و دوم اینکه دنیا میل به اتحاد دارد نه جدایی، مثال اروپا و اتحادیه تازه تاسیس.

  6. sarv می‌گوید:

    دوست عزیز
    یسیار زیبا نوشتی.واقعا ممنون

  7. arvin می‌گوید:

    هر موقع ایرانیها یاد گرفتن چطور با قومیتهاشون برخورد کنن و واسشون جوک نسازن و حق فدرالیزم رو برای اونها به رسمیت شناختن بیان از این افاضات ادبی بکنن

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s