بایگانیِ ژوئیه, 2010

من در یک خانه باغ بزرگ زندگی می کنم، همه اهل و عیال و فامیل ما نیز در اینجا گرد هم آمده اند، هر یک در گوشه ای از این خانه باغ زیبا، کلبه ای ساخته ایم و در آن زندگی می کنیم. سرایدار این خانه باغ بزرگ، پیرمردی است اخمو، که جز خودش و افکار گندیده اش هیچ نمی پسندد. نگاه تبعیض آمیزش، یکی را خودی و دیگری را ناخودی کرده است، در حالی که خودش اینجا فقط یک سرایدار جزئی است اما خود را صاحب همه چیز می داند و در نگاهی بزرگ تر خود را صاحب خانه می داند و صاحبان اصلی این خانه یا همان ما و دیگر اهل و عیال این خانه را مستاجران موقتی می داند که هر گاه خوشش نیامد، بایستی  رخت خویش بر سر نهند و از این ورطه پای بیرون بگذارند اما نه به صورت آشکار، بلکه با اختلاف بین این صاحبان اصلی خانه، عرصه را بر آنان سخت می کند تا جایی که طاقت تاب شده و عطای این خانه باغ را به لقایش ببخشند، بروند تا جایی دیگر، فکر آب و نان بهتر باشند و البته آسایش.

من رنج می کشم، من گوشه گوشه این حیاط را دوست دارم، آن درخت انجیر کهنسال با آن گنجشک های بازیگوش که هر گاه و بیگاه با آن انجیر ها دلی از عذا در می آورند، یا آن جوی آب که نگاهت را به یک سیب چرخان می دزد، درست است گه گاه در آن جوی یک پاکت مچاله شده سیگار هم هست، اما آن سیب گلاب چه جاودانه تر است در ذهن خسته ما. در همین همسایگی کلبه خودمان پیرمرد و پیرزنی هستند که هر دو مرا مدهوش می کنند، پیرمرد با بوی گلستان سعدی اش و پیرزن با بون نان تنوری اش، من حتی آنجا رو دوست دارم، که هر صبح با صدای اذانش خواب را از چشمانم می رباید، خانه باغ است دیگر، همه چیز دارد. اما آن سرایدار مزخرف بد عنق خونم را به جوش می آورد، می خواهم سر به تنش نباشد، برایش آرزوی مرگ نمی کنم چون می خواهم در میدان مبارزه شکستش دهم نه در رختخواب بیماری و ضعف.

سرایدار اخمو، هر روز حیله ای می سازد و مارا به جان هم می اندازد،من نگرانم، جوانک همسایه مان زیر پای پدرش نشسته و مدام در گوشش می خواند بیا دور کلبه مان حصار بکشیم، بیا جدا شویم، گمان می برد که اینگونه در آسایش خواهد بود. اما خبر از حال ما ندارد، می خواهد ما را در این مبارزه تنها بگذارد، می دانم که حتی از برخی از ماها متنفر است آن هم به دلیل نگاه مسموممان، اما این راهش نیست، هم برخی از ماها به بیراه رفته اند که دل این جوان شکسته اند تا امیدی به خیر ما نداشته باشد و هم او که در این عصر مبارزه، تنها مصلحت خویش می اندیشد و به فکر پشت کردن به میدان جنگ است. این پاک کردن صورت مسئله نیست که بتوان از کنار آن گذشت این همانی است که نمی خواهم  بگویم اما فقط بدانید کی این ترسویان هستند که به میدان جنگ پشت می کنند وگرنه حتی یک زخم خورده دم مرگ تا آخرین لحظه در میدان جنگ حضور دارد.

می خواهم چاره ای بیاندیشم، همبازیان دوران کودکی ام را جمع خواهم کرد، قیچی که در دست ماست حال بایستی ریشه را پیدا کنیم تا اصلاحش کنیم فقط امیدوارم به جای ابرو نزنیم چشش را کور کنیم. دل جوانک همسایه مان را به دست خواهم آورد، به او خواهم فهماند که دلخوری اش تنها ریشه در تفکرات گندیده سرایدار اخمو دارد حتی اگر بر سرم فریاد کشد باز هم تحملش خواهم کرد، ما به هم نیاز داریم هم در میدان جنگ و هم در روزمرگی زمان، من که خود شخصن مشتاق آن کاهو های تر و تازه باغچه شان هستم و می دانم که او نیز برای جوشیده گل گاوزبان مادر من، دلش قیلی ویلی می رود.  نمی خواهم هر از گاهی که خواستم به یاد دوران کودکی هفت سنگ بازی کنیم، مجبور شوم تا نردبانی بگذارم و از این حصار سرک بکشم تا صدایش کنم و دزدکی به جمع ما بیپوندد، دوست ندارم اینان که از این به بعد به ما اضافه می شوند به او بگویند غریبه.

شهرام جون قبل و بعد از ربایش

شهرام جون قبل و بعد از ربایش

سلام شهرام جون، خوبی پسر، دلاور دلمون برات حسابی تنگ شده بود که یه دفه سر از یوتوب در آوردی. تو این چند وقت که نبودی، دلم هزار راه رفت، با بچه ها میریختیم تو خیابون و سر این مستکبران دنیا فریاد می زدیم » شهرام ما رو دزدیدند، دارن باهاش پز میدن»، بچه ها همش به فکر تو بودند، یادش به خیر اون روزی که همه می گفتند » احمدی، احمدی، شهرام منو پس بگیر» . البته مقامات دولتی ایران هم بیکار ننشسته بودند، خودم یه بار دیدم تو روزنامه کیهان آگهی کرده بودند: » یک عدد دانشمند هسته ای گمشده، از جوینده تقاضا می شود با وزارت کیک زرد تماس حاصل فرماید». آره خلاصه، همه چی اینجا عالی بود فقط جای رفیقمون خالی بود که آن هم به حمدالله حاصل شد.

ایشالا هر کی تورو دزدید، این دستشم مثل اون دستش بشه، اون بیشرفا تورو دزدیدند، اون هم کجا، مدینه النبی، شهر پیغمبر و اهلبیت. وقتی شنیدم به تو آمپول بی هوشی زدن از ناراحتی مثل بمب اتم ترکیدم، اما کلک نگفتی تو که بیهوش بودی چطور فهمیدی که از راه هوایی بردنت آمریکا؟

این بی شرفا خیلی نامردند، از یه طرف تورو می دزدند از طرف دیگه بهت پیشنهاد 5 میلیون دلاری میدن که تورو خدا نرو ایران، این نشان از قدرت ایران در مدیریت جهانی داره، حضرت عباسی عجیب حال کردم باهات. اینقدر نامردن که تورو تهدید کردند می برنت اسرائیل تو اون زندانای مخوف که اسمش کهریزکه، من خبرشو دارم اونجا خیلی خطرناکه شهرام. ولی یه چیزشون با ما مشترکه، من عاشق این چیزشونم، این اینترنت که همه جا هست، هم ابطحی اینجا وبلاگشو آپدیت می کرد، هم تو اونجا میرفتی تو یویتوب.

حالا یه چیزی فقط مونده، ناقلا چی شد که آب و هوای غربت اینقدر بهت ساخت و چاق و چله شدی؟ این ابطحی بیچاره با این که رفت اوین، تو اون آب و هوای توپ، بلاد اسلام، با کتب دینی شب و روز کرد، اما نمی دونم چی شد بیچاره 18 کیلو کم کرد.

راستی دیشب آقاجون اومد اینجا، گفتیم به میمنت قدمت یه فال حافظ  بگیریم، بیچاره از وقتی رفتی خیلی کم حواس شده، به جای حافظ رفت سراغ مولانا. خلاصه این شعر اومد:

هر كه با نا راستان هم سنگ شد/در كمى افتاد و عقلش دنگ شد

راستی بچه ها واست کوچه رو چراغ بستند، پرده هم نوشتند: «شهرام جون هسته ای، برو بخواب خسته ای»

در اینجا قصد دارم با مثالی ساده به شرح مبارزه بپردازم، شما فروشگاهی را تصور کنید که هر روز صبح، میوه آزادی می فروشد. مردم شهر هر روز صبح به امید خرید میوه آزادی به صف می شوند اما در این میان،فروشنده ی میوه آزادی یا همان صاحب مغازه، نگاه یکسانی به صفوف مردم ندارد و بنابر عقاید شخصی و باورهای اعتقادی خود به طور گزینشی از میان مشتریان، چندی را انتخاب می کند تا میوه آزادی را به آنها بفروشد اما آن هم به صورت قرضی و امانی، این به آن معناست که اگر روزی فروشنده آزادی، خریدار خود را مطابق با میلش ندید و از عقاید شخصی اش دور بود بتواند آن میوه شیرین آزادی را بازپس گیرد.

در این میان مردم دسته دسته شده اند و از هم دور افتاده اند، دسته ای میوه آزادی را خریده اند اما به صورت امانت، دسته ای دیگر خود را به خریداران نزدیک کرده اند و با تملق و رفاقت کاذب، تنها طعم آن را چشیده اند و دسته آخر هنوز نه آن میوه را لمس کرده اند و نه چشیده اند فقط در دست دیگران دیده اند. دیری نمی پاید که اقلیت ناراضی از صف جدا می شوند، بخشی دیگر چشم به آینده دارند و ترس از دور شدن از صف که مبادا وضعشان از این نیز بدتر شود.

با گذر زمان به تعداد ناراضیان اضافه می شود و از تعداد وابستگان به فروشنده کاسته می شود، از یک طرف امیدواران به حصول میوه آزادی، نا امید شده اند و از طرفی خریداران امانی که شیوه تفکرشان تغییر کرده و حال با افکار فروشنده به نوعی متفاوت شده اند، از آنان نیز این میوه پس گرفته می شود. در این برهه از زمان زمزمه های مخالفت به گوش می رسد و چون کفه معترضان سنگین شده است، جرات اعتراض کردن را پیدا می کنند و هر یک به نوعی صدای خود را به فروشنده می رسانند، غالبا در این مواقع بایستی خون معترض به جوش آمده باشد یا بسیاری را همراه خود ببیند تا اعتراض کند.

حال معترضان هر یک بنا بر دسته ای که از قبل به صورت ناخود آگاه دسته بندی شده اند اعتراض خود را بر سر فروشنده می کوبند، عده ای تنها مترصد برکنار شدن فروشنده می شوند و هیچ توجهی ندارند که در جواب اعتراضات آنان، قرار است یک فروشنده دیگر با همان سبک و سیاق به روی کار آید و مهم تر از همه اینکه با همان تفکر، در واقع خر همان خر است، تنها پالانش عوض شده، اما دسته ای از معترضان، درصدد مبارزه با شیوه فروش می شوند و به نوعی خواستار تغییر آن هستند، آنها معتقدند که یک فروشنده مامور است و معذور و یا اینکه بنا بر تفکری که بر سیستم حاکم است، دایره وظایفش خیلی محدود است و چون به این سیستم وفادار است پس  باز در فروش آن میوه شیرین آزادی، نگاه گزینشی خواهد داشت. آنان کمپینی راه می اندازند تا ریشه این نگاه تبعیض آمیز، سوزانده شود. شما اگر در بین این معترضان بودید، کدام شیوه را انتخاب می کردید؟

البته  بایستی یادآور شوم که هنوز عده ای هستند که به این سیستم فروش وفادارند چون هنوز از آن میوه شیرین آزادی می خورند. فروشنده آنان را از بیم با خبر کرده که اگر من از قدرت ساقط شوم، شما نیز از این میوه آزادی بی بهره خواهید بود. این چشیدگان میوه آزادی تبدیل شده اند به سپری برای حفاظت از جایگاه فروشنده. به این می گویند یک معامله که به هر دو طرف سود می رساند و اما باز  در طرف دیگر ناراضیانی قرار دارند که در این تقابل ابزاری برای مبارزه ندارند، جز همت خودشان.

مبارزه امری است سخت اما دلنشین. مبارزه با دار و دسته ای که هم پول دارند، هم امکانات، هم آزادی و هم جایگاه قدرت باید سخت باشد اما از طرفی معترضان در مبارزه با این جمع محدود قدرتمند، تنها پشتشان به جمعیت بیشمار و هدف والایشان گرم است. حال شما قرار گرفتن در کدام دسته را می پسندید؟ معترضان یا قدرتگرایان؟ سوال دیگر اینکه به نظر شما در جمع بندی نهایی، قدرت و شانس پیروزی کدام دسته بیتشر است؟ از یک طرف پول و زور و از طرفی مردم؟

نکته پایانی اینکه معترضان ناچار به گذران زندگی هستند و به نوعی برای رفع نیازهای روزمره خود اجبار به گذشتن از بخشی از مبارزه خود دارند، در اینجا آنچه ناگزیر است گذران زندگی است اما آنچه که دلنشین و گواراست، طعم شیرین میوه آزادی است حتی اگر لازم باشد بخشی از زندگی را فدای آن کرد.

سوال؟

منتشرشده: 10 ژوئیه 2010 در حرف دل, سیاسی

آیا ما «سبز»ها یک جریان فانتزی هستیم که برای کشیدن پرده فراموشی روی گذشته‌ای خونبار علم شده‌ایم؟

– – – – – – – – – – – – – – – –- – – – – – – – – – – – – – – –

اینو در مقاله ای به نام پایان ماه عسل سبزها خواندم و مرا سخت به فکر فرو برد.

این روزها انگار بایستی حفظ عورت جنبش سبز شود تا خدای ناکرده هیچ کس به تیریش قبایش بر نخورد. برخی از ما خیلی مشتاقیم تا چشممان را بر انتقادات ببندیم و یا از کنار آن بگذریم و شاید بر آن بتازیم. برخی می گویند عیب خود را نگوییم، شریعتمداری و دار و دسته اش خوشحال نشوند، انتقاد نکنید تا حسینیان و دار و دسته اش خواب راحت نداشته باشند. آیا این همان راهی نیست که به سیاهچال استبداد می رود؟ این همان راهی نیست که امامی کاشانی در نمازجمعه از آن سخن می گفت:

امام جمعه موقت تهران  گفت که باید «بیضه اسلام» را حفظ کرد: «مسلمانان باید هم حوزه دین و به اصطلاح بیضه دین و کیان امت اسلام را حفظ کنند و هم چنین باید عورت دین را حفظ کنند که در جهت اول باید بگویم پیاده‌روی‌هایی مثل ۲۲ بهمن همین اعزاز حوزه است که البته فکر می‌کنند بیرون آمدن و برگشتن قیمت کمی دارد اما قیمت آن کم نیست.»

این همانی است که این روزها از طرف ما سبز ها نیز فریاد زده می شود. در همین چند روز پیش در مقاله از سایت کلمه( سایت خبری و تحلیلی مهندس موسوی) به نام  جدایی نهاد دین از سیاست یا استقلال نهاد دین از نهاد سیاست؟ منتشر شد که در راستای روشن شدن بیانیه 18 و همان منشور سبز نوشته شده بود. در قسمتی از این مقاله تصریح شده است که:

میرحسین موسوی، به عنوان فرزند راستین انقلاب و راهروی اصیل خط امام، نمی تواند و نمی خواهد  داعیه جدایی دین از سیاست داشته باشد، چرا که انقلاب و امامی که او به آن معتقد است داعیه دار بازگرداندن نقش سیاسی دین و حضور فعال آن در اجتماع در زمانه ای بود که همه دین را در پستوها و در حوزه های فردی و شخصی می جستند.

حال که سایت میرحسین موسوی(کلمه) اینگونه سعی در روشن شدن کلام و تفکر میرحسین موسوی دارد، این چه روشی است که ما چشممان را در صورت موافق نبودن با نظر میرحسین به این موضوع ببندیم. این طبیعی است که هر کس نظری دارد و دیگری نظری متفاوت و این مایه پیشرفت یک ملت است اما به شرطی که تنها نظر شخصی باشد نه آنکه تصمیم گیرنده نهایی. اما موضوع اصلی همان جاست که برخی سعی در سرپوش گذاشتن به این موضوع را دارند و حاظر به انتشار آن نیستند و به نوعی سدی می شوند در برابر انتشار هر نظر شخصی دیگر و گفتمان بر سر این موضوع. آیا بحث بر سر سکولاریسم اینقدر ترسناک و سخت است؟

آیا ما نباید همدیگر را نقد کنیم به بهانه اینکه حسین شریعتمداری خوشحال می شود؟ خب آن شخص ذهنش مریض است به ما چه ربط دارد؟ آیا ما نیز چون امامی کاشانی نسبت به نظام اسلامی بایستی ستر در عورت و حفظ بیضه جنبش سبز کنیم؟ در این چند روز برای 4 بار در سایت بالاترین موضوع داغ ایجاد شد تا سفره نقد این مقاله باز شود اما هر بار با تکیه بر بی قانونی این موضوعات حذف و به نوعی به کاربران بی احترامی شد و چه بسیار کاربران دیگری که پس از این مناقشات درون سایتی شروع به زدن برچسب های ساندیسی و عامل رژیم کردند. آیا توهین است که بگوییم این راه با ترکستان است؟ یا اینکه غیر واقعی؟ نکند مشکل تیتر و توضیح و بخش نامناسب دارد؟

انگار گیوه ها را ور کشیده ایم و رهسپاریم به سوی کیهان به سر می دویم!

تنها قهرمان 18 تیر، خاتمی است!

منتشرشده: 8 ژوئیه 2010 در حرف دل, سیاسی
برچسب‌ها:,

باز هم 18 تیر و یادآوری قدرت محمد خاتمی، رئیس جمهور وقت. وی با پشتوانه بیش از بیست میلیون رای، توانست سربازی را به جرم دزدی یک دستگاه ریشتراش محکوم کند و دل دانشجویان و آسیب دیدگان را به دست آورد. آری، تنها قهرمان 18 تیر خاتمی است، تو مرد تنهای شبی، همان اسوه شجاعت و مقاومت.

فقط خواستم قدردانی کرده باشم، همین.

– – – – – – – – – – – – – – – –- – – – – – – – – – – – – – – –

18 تیر در ویکی پدیا( حتما بخوانید)

۲ سال پس از این رویداد قوه قضاییه همه نیروهای پلیس و شبه نظامیان وابسته را تبرئه کرده و فقط یک سرباز ساده به نام اروجعلی ببرزاده بخاطر دزدیدن یک دستگاه ریش تراش محکوم شد،این در حالی است که صدها دانشجوی در دادگاه‌ها محاکمه و یک نفر از آنان در زندان درگذشت.

سایت کلمه و تریبون میرحسین موسوی در راستای روشن تر شدن فحوای کلام منشور سبز، مقاله ای در این باب قرار داده است که در اینجا قسمت پایانی آن را برای شما قرار می دهم.

همراه جنبش سبز و منشور پیشنهادی اش می کوشد امکان حضور موثر دین را در جامعه، بدون حذف تفکرهای رقیب و بدیل، نشان دهند. میرحسین موسوی، به عنوان فرزند راستین انقلاب و راهروی اصیل خط امام، نمی تواند و نمی خواهد  داعیه جدایی دین از سیاست داشته باشد، چرا که انقلاب و امامی که او به آن معتقد است داعیه دار بازگرداندن نقش سیاسی دین و حضور فعال آن در اجتماع در زمانه ای بود که همه دین را در پستوها و در حوزه های فردی و شخصی می جستند. و میرحسین موسوی به عنوان شاگرد راستین معلم شهید دکتر شریعتی، تلاش های او را برای فعال کردن پتانسیل های آگاهی بخش و رهایی بخش مذهب و انقلاب فراموش نمی کند.

شریعتی می کوشید تا با نشان دادن راه تشیع سرخ در زمانه خود و با طرح مسئله مذهب علیه مذهب، ظرفیت های ارزشمند مذهب حقیقی را برای اصلاح و تحول در جامعه نشان دهد، تا راهی بدیل در برابر تشیع سیاهی باشد که محافظه کارانه چشم به روی بدی ها و کاستی ها می بندد و با قدرت مستقر همراه می شود. میرحسین موسوی نیز نمی تواند از تشیع اصیل چشم بپوشد یا خواهان به انزوا رفتن دوباره آن باشد و پیشنهاد دهنده تشیعی بی رنگ یا خاکستری باشد؛ میرحسین موسوی فرزند زمانه خود است  و این بار تشیع سبز را به عنوان راه بدیل “اسلام سیاه سیاسی” پیش می نهد. تشیعی که میراث دار همان ظرفیت های انقلابی و اصلاحی تشیع سرخ شریعتی و اسلام انقلابی خمینی(ره) است، و به جای آشتی با قدرت مسلط زمانه، در برابر ظلم و ستم و جبر و تحمیل و انحصارطلبی و خودخداپنداری و تفرعن می ایستد و سبز و پایدار مقاومت می کند. تشیعی که اگر نبود مقاومت ها و ایستادگی ها، و در عین حال دوراندیشی ها و صبوری ها و مهربانی ها و عدم خشونت های اش، جنبش سبز ایران امروز اینجا نبود و به دستاوردهای امروز خود دست نیافته بود.

آقای  موسوی در اینجا همه چیز هست به جز هویت ایرانی، انگار ما همه چیزمان از همان تشیع علوی است، چه فرق دارد تشیع صفوی. در اینجا کوشیده اید راه تشیع سرخ را به من نشان دهید، بیش از سی سال پیش آن را به پدرم نشان دادند و من اثرش را دیده ام. مهندس موسوی عزیز، آزموده را آزمودن خطاست، این نیز در قاموس شما شیعیان و مومنان نیز هست، همان که مومن یک بار از دو سوراخ گزیده نمی شود، به چه زبانی بگویم، ما بخت خویش در این شهر آزموده ایم/ بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش.

اقای موسوی اسلام سیاسی میوه اش می شود خمینی، مسیحیت سیاسی هم میوه اش می شود هیتلر. نام این دو را در مکتب ما می گذارند فاشیست. نمی دانم لیبرالیسم چه گناهی کرده از آن فراری هستید و روی به آغوش فاشیسم می برید. آقای موسوی معلم شهید شما در مورد زمانه خود نوشته است و ما نیز چون پیشوای شما، همان اما راحلتان، نمی خواهیم که پدرانمان برای ما تصمیم بگیرند.

ای کاش این جدایی نهاد سیاست و دین را به عهده مردم می گذاشتید و سرنوشتش را با رفراندوم مشخص می کردیم نه اینکه با داعیه همراهی جنبش سبز، سر مارا را به پنبه رفاقت ببرید. میلیون ها معترضی که هیچ التزامی به اسلام نداشتند بر پایه وحدت فریاد زدند «الله اکبر» اما شما به این راحتی چتر جنبش را محدود به دفاع از اسلام راستین گل محمدی کردید. من این بار فریاد نخواهم زد مرگ بر اصل ولایت فقیه، تنها خواهم گفت سکولاریسم، همین.

دین رحم و عطوفت شما یعنی سنگسار و رحمش از آنجا شروع می شود که قربانی از گودال خارج شود اما قبل از آن فقط سنگ. امام رحمانی و راحل شما یعنی تناقض در پاریس و جماران، در آنجا سخن از پارلمان، دموکراسی و حق و حقوق کمونیست اما در جماران ولایت فقیه و حفظ اوجب واجبات یعنی همین نظام، این راه سرخ، چه زرد می نماید.

من هنوز هم رد راه وطن گام بر خواهم داشت و نه در راه اسلام، این ایران من است که در چنگ اسلام است نه اسلامی که در چنگ ایران. دیگر طاقت شرم از روی دوستان بهایی و ارمنی و لائیک خود را ندارم.آقای مهندس موسوی بزرگوار چگونه  روح ایرانی را سراسر بی هویت دانسته و تنها وامدار تشیع.مگر آرش, اشکان, کاوه آهنگر، ابومسلم خراسانی و هزاران قهرمان ایرانی دیگر روح تشیع داشتند که اینگونه در راه وطن از جان گذشتند؟  من سرباز وطنم هستم نه سرباز تشیع، من یک ایرانی ام. مگذار من از این همراه جنبش سبز بترسم بگذار باز هم صدایت کنم رفیق سبز.

آقای توکلی، فریاد مظلوم نماییتان را شنیدم، نمی دانم از ترس از جایگاه در خطرتان بود یا باز نیرنگ و حیله ای جدید. آقای «الف» داستان سلطان محمود و ایاز را شنیده اید؟ به گمانم در این اندازه حافظه شعری و تاریخی دارید. ایاز همان غلام ترکی بود که سلطان محمود عاشقانه می پرستیدش و هر که از وی گلایه ای به محضر شاه شاهان می برد، سلطان با تند رویی جوابش می داد. حال ما در این دوره، هم ایاز می بینیم، هم سلطان، هم مگسان گرد شیرینی.

آقای توکلی شما از رییس دولت کودتایی انتقاد می کنید که با بی قانونی بر مسند قدرت نشسته است و از آن گلایه می کنید که چرا فراقانونی است واموزگار رسم گردن کشی است، اما می خواهم به شما تلنگری بزنم که آیا شجاعت انتقاد از سلطان را دارید، ایاز زمانه ما یا همان محمود احمدی نژاد، گردن کشی می کند مگر سلطان زمانه یا همان خامنه ای اینگونه نیست؟ آقای توکلی،سرت زیر برف کردی اما وقتی در آوردی عقلت همانجا ماند و فریز شد و اگر شجاعتی در وجودتان بوده در غسل ولایت به فاضلاب حکومت ریخته شد.

رهبر انقلاب هر از گاهی که زور مجلس به دولت می چربد شما را به سر سفره رذالت خویش دعوت می کند و از آن افیون به شما نیز می چشاند و باز دولت سوار بر خر مجلس می شود و بر ملت می تازد. حال شما فریاد تظلم بر آورده اید که چه؟ مگر نه اینکه همه در برابر قانون یکسان اند، چرا رهبر انقلاب در حکمی دستور می دهند که جریانات دانشگاه آزاد فعلا مختومه است، در این میان مجلس و قوه قضا چه کاره اند؟ حال که بالاسری اینگونه است تو فریاد میزنی که چرا رییس دولت کودتا، رسم گردن کشی می آموزد. آن هم رییس دولتی که عاشقی به این گردن کشی دارد، یادمان نرفته در آن نماز جمعه که سخن راندند که «نظر من به رییس جمهور نزدیک تر است» و بارها در مناقشات سیاسی این رابطه عاشق و معشوقی اثبات شده است.

آقای توکلی، در نظر سبکتگین، عیب به ایاز می کنی؟

هر چه فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم این همه نقش و دغل، تنها حیله و نیرنگی جدید است تا باز آهو بچگان به شکار گرگ ها، شکایت نیاورند.

این عکس هیچ ربطی به مطلب ندارد و خدای ناکرده القا کننده نام حبیب محبیان, خواننده جمکران جلسی نیست

این عکس* هیچ ربطی به مطلب ندارد و خدای ناکرده القا کننده نام حبیب محبیان, خواننده جمکرانجلسی* نیست. این همان حاج حبیب کاشانی خودمان است. شاید روزی آمد و خواننده شد و رفت لس انجلس و برگشت.

دیروز یکی تو مترو با خانومش تلفنی صحبت می کرد، بهش می گفت «شهلای من کجایی» می خواستم با مشت بزنم تو صورتش، دیگه حالم از هر کی که میگه «شهلای من کجایی»، به هم می خوره، مخصوصا اگه گیتار هم دستش باشه.حالا می خواد شهلا بی عفت باشه، با عفت باشه، چادری باشه.

هر کی بگه» شهلای من کجایی» آدم بدیه، ایشالا بره جهنم اوخ بشه،حالا می خواد رحیم باشه، کامبیز باشه یا احیانن حبیب، اصلا همین عشقم بود… ای بابا ،اسمش یادم رفت…..آهان، حاج محسن درزی، فرقی نداره، حالم به هم می خوره، این صد بار.حتی همین کچلی که کنارم وایساده بود و مدام با عشوه می گفت» شهلای من کجایی» .همین کچل مو فرفری که رنگ موهاش جو گندمیه، در حال شهلا شهلا کردن، نگاش به چاک مانتو همون خانوم جلویی بود، که هر آن ممکن بود بره بالاتر تا این مردک یه حالی ببره، مثل همونایی که شرافتشون رو می فروشند تا این آخر عمری بتونند موهاشون رو رنگ کنند و خودشون رو جای الاغ آوازه خوان به ملت قالب کنند.

می خوام هر چی تو گوشم کردند، قی کنم، از اون اذان بدو تولد تا همین شهلای دیوزگی.

– – – – – – – – – – – – – – – –- – – – – – – – – – – – – – – –

*جمکرانجلسی واژه ای نو ظهور است و در فرهنگستان دکتر حداد عادل  به خوانندگانی گفته می شود که روزی در راه مقدس لس انجلس و حال پا به جبهه خطیر جمکران گذارده اند. به زودی در این باره بیشتر خواهم نوشت.

*عکس مذکور تنها به دلیل علاقه شخصی به تیپ و قیافه شخص حاضر می باشد،که کمی هم ژست خوانندگی به خود گرفته که مرا ترغیب به این امر کرد و درود بر پدر و مادر هر کسی که برداشت متفاوت بکند و در اینجا کامنت بگذارد.

من اتبع الهدی

کوچیک شما

سیاوش

و باز هم همان تفکر ترسناک، این بار در لانه زنبور، در همان اتاق فکر. این همانی است که سال ها است در کوچه و خیابان بیش از هر چیز دیگر به چشم می خورد و به ذوق می زند.  این بار بر سر و تن کسانی که بسیار از این خط قرمز فراری بوده اند و چندین بار پای از این خط فراتر گذاشته اند، حال چه شده است که اینگونه، حتی از مادر من که سالهاست حجاب بر سر دارد، سختگیر تر شده اند در امر حجاب، و این گونه  بر سر و روی کشیده اند!

این روزها ،نگاه های متفاوتی در جامعه در امر حجاب سرگردان است که خبر از چند دستگی اعتقادی بر نوع وجود این تفکر وجود دارد.در بحبوحه جام جهانی در نوع نمایش تماشاگران، نگرش ملایم تری را می بینیم  که آن هم دو دلیل دارد یک،سرمای زمستان آفریقای جنوبی و دیگر اینکه، صاحب منصبان از موج استقبال ایرانیان به برنامه های ماهواره ای با خبر شده اند و به نوعی قصد بازگرداندن مشتریان سابق خود را دارند که سالیان سال به نوعی با اجبار و اکراه چشم به این جعبه جادویی می دوختند.

یاد دارم دورانی که دیوید بکهام بازیکن سابق تیم ملی انگلستان، که به دیدار ملکه انگلیس رفته بود و در پوشش خود هیچ تغییری ایجاد نکرده بود و با همان لباس های مد  روز، یعنی شلوار پاره و گاه وصله شده، با ملکه رو به رو شد. اما چه بر سر این بخت برگشتگان هنرمند ما آمده که این گونه یک شبه تغییر یافته اند و قصد حجاب و زینت زن کرده اند. این یعنی آن که ما سالها بی عفت و پاکدامنی بوده ایم و حال که به محضر رهبر انقلاب شرفیاب شده ایم، قصد تطهیر داریم.

نگویید این ریاکاری است که من باور ندارم، ریا همان است که برای فریب طرف مقابل است و به نوعی با حرکت مرموزانه انجام می شود، نه این افسانه، الهام و بهاره که اینگونه جار می زنند: این همان چماق دینی است که بر سرمان فرود آمده.در نگاهشان شرم موج می زند، شرم از نه گفتن به آنچه باور دارند، شرم از پشت کردن به مردم.این همان حجاب اجباری است و تفاوتش اینجاست که این بار نقش گشت ارشاد را خود رهبر معظم ایفا می کند. همان که چندی پیش دایره لغاتی اش به سگ منتهی شد، همان که روزی روزگاری در شرح نهج البلاغه دستی داشت.

این گزارش تصویری مرا ناگاه به یاد همان بیدادگاه های اسلامی یک سال پیش انداخت، که برخی در آن روز ها به ناچار چند روزه منقلب شدند و به کشتی نظام برگشتند. چگونه می توان باور داشت که این جماعتی که پس از آزادی جعفر پناهی از چنگال رهبر معظم انقلاب با یکدیگر تماس می گرفتند و به یکدیگر تبریک می گفتند، حال اینگونه در برابرش سر تعظیم فرود آورده اند.

قصد دادگاهی ندارم، که چرا و چگونه پا در این دخمه گذاشتند، اما حرف دلم این است که هر که بر ظلم سر تعظیم فرود آورد، ننگش باد.