وقت آن است که شیشه عمر دیو زمان را سنگسار کنیم.

منتشرشده: 25 ژوئن 2010 در اجتماعی, سیاسی
برچسب‌ها:, , , ,

گوش ها را تیز کنید، صدای هلهله دیوان به گوش می رسد. باز خبر از رخدادی شوم می دهد، آخرین بار این هلهله و شادی را همزمان با مرثیه خوانی مادر فرزاد شنیدم. آری همان صداست، پنجره را ببند تا کودکان نهراسند، نه بگذار گشوده باشد تا فریاد بزنم، فریاد که نه، می خواهم هواری بزنم تا صدایم به شما هم برسد، من گرفتار سنگینی سکوتم، صدای خردشدنم را نمی شنوی؟

جشن و سرور دیوان، همان رخداد همیشگی است، چاره تشنگی زردرویان خون  است، خون. وقت خوابیدن نیست، این شب از هر روزی روشن تر است، خبر از سپید شدن یک روزه موهای مادری را میدهد که از سیاهی بخت، چنین گرفتار دیوان شده اند.تو بخواب، چشمت به بچه ها باشد، میروم سرک بکشم.

به سیاهچال نزدیک می شوم، از همان حفره همیشگی نگاهی به دیوان می اندازم، سجاده ها از پوستین انسان پهن است، دیوزنانی در یک گوشه دانه های تسبیح را به موهای یک زن زیبا گره می زنند، زن آشفته و هراسان است، با دهانی بسته زار می زند، بدنش را گل گرفته اند. آه! این را دیگر باور نمی کنم، دانه های تسبیح از مصله های بدن انسان است.

خون از همه جا جاری است، دیوان همه هستند، در یک دستشان جام خون در یک دستشان سنگ. دیوی از انتهای سیاچال نزدیک می شود، سرم را می دزدم تا مرا نبیند. کیسه ای بر دوش دارد، آن را به پیش پای دیوزنان زمین می گذارد، همه شادی می کنند. انگار خلعتی امشب است، به گمانم کیسه پر از برگ های حناست اما چه بوی بدی می دهد، همان بویی که از دخمه اربابان زمانه می آید.

دیوی کریه وارد می شود، همه به گردش می آیند، انگار برایشان بسیار محترم است، از عبایش کرباسی برون می آورد. همه جا را برانداز می کند و شروع می کند به نعره های منحوسش. انگار نطق آغاز جشن است، زن را می آورند. او را در چاله ای فرو می برند و گردش را با خاک پر می کنند. زن هنوز ضجه می زند، به گمانم اگر یک مرد، تنها یک مرد در اینجا ببیند که برایش فریاد بزند او دیگر ضجه نخواهد زد و سکوتش گوش زمان را کر خواهد کرد.

دیومردان به پیش دیوزنان می روند و ظرف های پر از خون خود را با حنا مخلوط می کنند، هر دیو برای دیگری حنا می بندد، گوشم از خنده های دیو بزرگ سوراخ شد. انگار اوست که تنها خبر از درون مایه این جشن دارد.

حنا بندان تمام شد، دیوان با خرجین های پر از سنگ به زن نزدیک می شوند. زشت ترین دیو اولین سنگ را پرتاب می کند، درست به پیشانی زن، خون فواره می کند، دیوان هلهله می کنند و من از ترس تمام بدنم چون بید می لرزد. هجوم سنگ ها، امکان دیدار زن را نمی دهد، من گریه می کنم.

تمام شد، همه چیز تمام شد. چه حنابندان شومی، هنوز دیوان پای می کوبند و دیگر زن ضجه نمی زند.

تمام شب را در شهر، چون مجنون می دوم و فریاد می زنم، باشد که از فریاد من، همگان چو بید بر سر ایمان خویش بلرزند و با من هم صدا شوند.

وقت آن است که شیشه عمر دیو زمان را سنگسار کنیم.

Advertisements
دیدگاه‌ها
  1. edris می‌گوید:

    من هم موافقم

  2. bifarda می‌گوید:

    همين؟ من موافقم؟وديگرهيچ؟يعني شماموافق بيداري ديوان هستيد؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s