نامه ای به زندانبان یک زندانی گمنام.

منتشرشده: 23 ژوئن 2010 در اجتماعی, سیاسی
برچسب‌ها:,

سلام

من هستم خواهرش، چه فرق دارد نامزدش، همان که هر بیگاه گشت نسبیت در برابرش چون درخت عرعر سبز می شد و از او می پرسید، با این خانوم چه نسبتی داردی؟. من حتی برای یک لحظه از آن روزها، بی قرارم، دلتنگم، دستم بین در گیر کرده، نجاتم بده، گناه نامحرمی اش گردن من.

نمی خواهم وارد شوم،می خواهم این نازنین دربند ببیند این روشنای زمان را،همان که در برابر تو چون سرو قد علم کرده و کوتاهی ات را با سکوتش چون هاونگ بیان بر سرت می کوبد.کوفته شده ای، نیمی از تنت زیر زمین است، وقت سنگسارت رسیده،ای بدزبان.

تمام قدرتت به همین جا ختم شده که نگاهم را از نگاهش می دزدی، اما نمی دانی ضربان قلبش در گوش من چه پژواکی دارد، نبضش در دستان من است، الان رفت روی هشتاد، می دانی چرا؟ «همیشه گوشزد می کرد «با نامردان گلاویز نشو، نامردان موقع نجات از بحر خروشان، در فکر گناه تماس با نامحرمند اما در ساحل امنیت، چون گرگ درنده می مانند». حال که او نیست دست انداز هدفم شود، من می دانم و تو!

از چه می ترسی ای بدزبان؟ می ترسی گرمای وجودش مرا شعله ور سازد؟ جای دستش را هنوز بعد از آن نخستین دیدار بامدادی روی انگشتانم حس می کنم ، نشانش هنوز هست،می خواهی ببینی؟ در آیینه آسمان نگاهی بیانداز.

ای بابا! چرا دیگر از چهره خودت رو بر می گردانی؟

خسیس! زودباش گوشه پنجره را باز کن تا هوایی بخورد، دلت به حال خودت هم نمی سوزد؟ یا می ترسی انعکاس فریادش پرده گوشت را قلقلک بدهد؟ راستی جای سیلی سرد این زمستان هنوز روی صورت این نازنین هست؟ هنوز هم آواز می خواند:

سالها ادرار و خلعت می‌برید

مملکتها را مسلم می‌خورید

رایتان این بود و فرهنگ و نجوم

طبل‌خوارانید و مکارید و شوم

من شما را بر درم و آتش زنم

بینی و گوش و لبانتان بر کنم

من شما را هیزم آتش کنم

عیش رفته بر شما ناخوش کنم*

این رو برای تو ننوشتم چون می دانستم قبل از او،همیشه این مرثیه آزادی، به دست تو می رسد، این شد که این بار برای تو نگاشتم. خوش به حالت، در زندان همنشین رندان شده ای.

دلم برایت سوخت ای بدزبان، می دانم بی چاره ات کرده، چاره درد تو را من می دانم، رهایش کن، همین!

راستی،بین آن تیتاپ برایت «ترامادول» گذاشتم، با ساندیس می چسبد، چاره دردت در مقابله با نازنین من نیست اما تسکینت می دهد، لا اقل چند ساعتی می توانی بخوابی.

راستی این را نیز از او آموختم، با دوستان محبت، با دشمنان محبت.

فقط سلامم را به گوشش برسان.

بگو نامه ات را گذاشته همان جای همیشگی، زیر لانه کلاغ ها، همان جا که کوران باد شور می نوازد،آمدی بیرون اول برو آن را بخوان.

– – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

* مثنوی معنوی، دفتر سوم.

Advertisements
دیدگاه‌ها
  1. […] This post was mentioned on Twitter by M.A. Scurlock and Persian Banoo, Mir Hossein. Mir Hossein said: نامه ای به زندانبان یک زندانی گمنام (برای سبزهای گمنام) https://greennpath.wordpress.com/2010/06/23/a-message-for-concierge/ […]

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s