بایگانیِ جون, 2010

روزی روزگاری دو گرگ در مزرعه ای در کنار یکدیگر زندگی می کردند،هر دو گرگ شب با شکمی سیر، سر به بالشت ولایت می گذاشتند. هر دو می دریدند، هر دو می خوردند، هر دو آهو بچگان را می ربودند. تنها در یک چیز متفاوت بودند و آن هم، جایگاه آن دو گرگ در میان آهوان بود. گرگ چست و چابک منفور عالمین بود و از هر آسمانی برایش نعل و نفرین می بارید اما دیگر گرگ که از بد یا خوب روزگار، در شکار ناتوان شده بود از در دیگری برای سیرکردن شکمش وارد می شد و محبوب جمعی گشته بود. شبانگاهان در کنار زوزه های وحشتناک خود، برای جمعی از آهوان لالایی می خواند. لالایی که نه، همان مرثیه مرگ!

گرگ ناتوان با آهو بچه گان طرح دوستی ریخته بود، زبانی خشک می اندخت و لبان گوشت آلود خود را قرمز می نمود،شمع محفلشان می شد و آتشی در کاشانه شان می افروخت، برایشان با معجونی از ولایت، افسانه فریب می ساخت. هرگاه که مکان و زمان را آماده می دید شناگر خوبی بود، بچه آهویی را با فریب قرص ماه می فریفت و در فراغ بال، آهوی نگون بخت را می درید،زهرش را می ریخت و شکمش را سیر می کرد.آهوان سالها در خم یک کوچه بودند و عزیزانشان را هر شب در قرص ماه می جستند. گرگ ناتوان برای آنان از خوشبختی در قرص ماه می گفت، از شکم سیری چه بهشت ها برایشان که نساخته بود . باز جمعی از آهوان مسخ می شدند وماجراجو، قدم در این راه بی برگشت می گذاشتند. هر روز که می گذشت هر یک از برای آن که در چنگال گرگ  چست و چابک گرفتار نشود راهی می یافت و در عوض خود را به چنگال این گرگ ناتوان از شکار، نزدیک تر می کرد.

این همه گفتم تنها برای آن که بگویم گرگ، گرگ است اگر چه ناتوان از شکار بود، ترک عادت خویش نتواند بکند، تا گرسنه نماند و زنده بماند.این راه و رسم گرگان نیست اما دلیل رفتار گرگ ناتوان را، در چندی زیستن با روباهان یافتم. داستان همین جا تمام نمی شود اما سوال اینجاست که مگر نه اینکه گرگ، روباه، شغال و کفتار همه می درند، پس تفاوتشان در چیست؟ شما کدام را می پسندید؟

این ها را نگفتند تا خدای ناکرده آقایان اتاق فکر را با شخصیت های داستان مقایسه کنم( بلانسبت شخصیت های داستان) اما می توانم خودمان را با آن آهوان مقایسه می کنم؟ حال که ما قصد رهایی از چنگال این گرگ شوم جهالت و فقاهت را داریم از چه رو است که باز باید این راه هزار بار رفته را امتحان کنم؟ این راه بی برگشت تنها به زباله دان تاریخ ختم می شود.

من مومن نیستم، اما شما مومنان، چه در تهران، چه در قم ، چه در نجف و چه در لندن! مگر یادتان رفته که روزی روزگاری نعره می زدید که انسان مومن، دوبار از یک سوراخ گزیده نمی شود. حال چه بر شما آمده است که توصیه بر گزیده شدن هزار باره بر این سوراخ می کنید؟ این سوراخ دو راه بیشتر ندارد، یا توبره فقیهان یا چاه جمکران، که در هر دو آنها، اژدهای فقاهت خفته است. این اژدها تنها با خمس و ذکات پدران ما، در راه ترویج اندیشه های امام راحل سیر می شود.

آهوان را که یادتان نرفته؟

همین الان که داشتم آهنگ علی عبدالقادری *گوش می کردم، خیلی دلم گرفت. به این نتیجه رسیدم که اگه خدا یه کم بیشتر مایه می کرد و ماتحتشو جمع می کرد و وقت می گذاشت، دنیا به این گندی نمی آفرید.

هر کی این کار و کرده، گند زده. نمونه اش حاضر و آماده، احمدی نژاد.  آخه دست تنها می شه یه دنیا رو ساخت؟ یعنی یکی نباید باشه آفتابه بده دستت؟

اگه من بعد از این مطلب احیانا سوسک یا قورباغه شدم، از این به بعد همین جا براتون سوت میزنم، شما هم بعد از شنیدن صدای سوت پیغام خود را بگذارید.

– – – – – – – – – – – – – – – –- – – – – – – – – – – – – – – –

*مراد از عبدالقادری همان عبدالمالکی است. از بس آهنگهای این جوون شباهت به عباس قادری خودمون داره.

بخشی از این موسیقی عمیق:

تورو خدا گریه نکن انقدر نگو نرو نرو.

بغضم داره میترکه انقدر نگو نرو نرو.

اینجوری بی تابی نکن الاهی قوربونت برم.

آقای هاشمی رفسنجانی بهرمانی! چگونه می توانم این سخنان سراسر نیش دار شما به رهبری نظام را، در کنار آن رابطه عاشق و معشوقی که بارها بیان کرده اید بگذارم؟ اینکه این گونه زار می زنید و از خاطرات قدیم باز می گویید و خبر از راه کج رفته می دهید را خوب می فهمم، قصد واکاوی گذشته را ندارم اما ای کاش یک بار، حتی یک بار تقصیر خود را بر می شمردید.

سوالم اینجاست که همه سیاست مداران وقتی دستشان از قدرت دور می شود اینگونه ادیب و فیلسوف می شوند و دارای قلمی به این شیوایی می شوند؟ از این روست که سست شده ای؟ از این رو است که از هر طرف باد بوزد تو را با خود می رقصاند؟ اما چشمان من این رقص را، رقص گرگ می پندارد. گناه از چشم برزخی من نیست به گمانم این را همه می بینند.

آقای علی اکبر هاشمی رفسنجانی بهرمانی! موزه افتخارات شما را در سازندگی دیده ام! اما درس اخلاقتان را نه! چه نیک بود در کنار نفاق ، دروغ ، توهین و شعار، گوشه ای هم به ترس ، طمع و قدرت  می زدید؟ گناهانی نیستند که قابل چشم پوشی باشند، نمی خواهم از خیانت صحبت کنم تا باز متهم به فرافکنی شوم.

لعلی از کان مروت بر نیامد سالهاست

تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سر آمد، شهر یاران را چه شد؟

بگذریم از این قصه پر غصه قدرت، چه بسیار سلیمان ها که بر این تخت نشستند و تکیه بر عرش زدند و دیری نپایید بر فرش نشستند ، تکیه گاهی نداشتند و گوششان را به صدای باد سپردند، شاید فرجی باشد!

یکی لحظه قلندر شو قلندر را مسخر شو
سمندر شو سمندر شو در آتش رو به آسانی
در آتش رو در آتشدان ما خوش رو
که آتش با خلیل ما کند رسم گلستانی
نمی دانی که خار ما بود شاهنشه گل ها
نمی دانی که کفر ما بود جان مسلمانی

ضرب المثل جمکرانی!

منتشرشده: 26 جون 2010 در طنز
برچسب‌ها:

یه ضرب المثل جمکرانی میگه: رییس جمهور یه مملکت یا از لپ لپ میاد بیرون یا از چاه جمکران!

گوش ها را تیز کنید، صدای هلهله دیوان به گوش می رسد. باز خبر از رخدادی شوم می دهد، آخرین بار این هلهله و شادی را همزمان با مرثیه خوانی مادر فرزاد شنیدم. آری همان صداست، پنجره را ببند تا کودکان نهراسند، نه بگذار گشوده باشد تا فریاد بزنم، فریاد که نه، می خواهم هواری بزنم تا صدایم به شما هم برسد، من گرفتار سنگینی سکوتم، صدای خردشدنم را نمی شنوی؟

جشن و سرور دیوان، همان رخداد همیشگی است، چاره تشنگی زردرویان خون  است، خون. وقت خوابیدن نیست، این شب از هر روزی روشن تر است، خبر از سپید شدن یک روزه موهای مادری را میدهد که از سیاهی بخت، چنین گرفتار دیوان شده اند.تو بخواب، چشمت به بچه ها باشد، میروم سرک بکشم.

به سیاهچال نزدیک می شوم، از همان حفره همیشگی نگاهی به دیوان می اندازم، سجاده ها از پوستین انسان پهن است، دیوزنانی در یک گوشه دانه های تسبیح را به موهای یک زن زیبا گره می زنند، زن آشفته و هراسان است، با دهانی بسته زار می زند، بدنش را گل گرفته اند. آه! این را دیگر باور نمی کنم، دانه های تسبیح از مصله های بدن انسان است.

خون از همه جا جاری است، دیوان همه هستند، در یک دستشان جام خون در یک دستشان سنگ. دیوی از انتهای سیاچال نزدیک می شود، سرم را می دزدم تا مرا نبیند. کیسه ای بر دوش دارد، آن را به پیش پای دیوزنان زمین می گذارد، همه شادی می کنند. انگار خلعتی امشب است، به گمانم کیسه پر از برگ های حناست اما چه بوی بدی می دهد، همان بویی که از دخمه اربابان زمانه می آید.

دیوی کریه وارد می شود، همه به گردش می آیند، انگار برایشان بسیار محترم است، از عبایش کرباسی برون می آورد. همه جا را برانداز می کند و شروع می کند به نعره های منحوسش. انگار نطق آغاز جشن است، زن را می آورند. او را در چاله ای فرو می برند و گردش را با خاک پر می کنند. زن هنوز ضجه می زند، به گمانم اگر یک مرد، تنها یک مرد در اینجا ببیند که برایش فریاد بزند او دیگر ضجه نخواهد زد و سکوتش گوش زمان را کر خواهد کرد.

دیومردان به پیش دیوزنان می روند و ظرف های پر از خون خود را با حنا مخلوط می کنند، هر دیو برای دیگری حنا می بندد، گوشم از خنده های دیو بزرگ سوراخ شد. انگار اوست که تنها خبر از درون مایه این جشن دارد.

حنا بندان تمام شد، دیوان با خرجین های پر از سنگ به زن نزدیک می شوند. زشت ترین دیو اولین سنگ را پرتاب می کند، درست به پیشانی زن، خون فواره می کند، دیوان هلهله می کنند و من از ترس تمام بدنم چون بید می لرزد. هجوم سنگ ها، امکان دیدار زن را نمی دهد، من گریه می کنم.

تمام شد، همه چیز تمام شد. چه حنابندان شومی، هنوز دیوان پای می کوبند و دیگر زن ضجه نمی زند.

تمام شب را در شهر، چون مجنون می دوم و فریاد می زنم، باشد که از فریاد من، همگان چو بید بر سر ایمان خویش بلرزند و با من هم صدا شوند.

وقت آن است که شیشه عمر دیو زمان را سنگسار کنیم.

چند وقت پیش که نزد پدر گرام حضور به هم رسانده بودم، خاطره ای برایم نقل کردند، معظم له نقل می کردند که در اوایل صده فعلی هجری، در یکی از شهرهای مذهبی حاشیه کویر، در ایام عزاداری ماه محرم، گروهی از مسلمانان سه آتیشه به جان یهودیان در شهر افتاده بودند که هر طور هست شما نیز امسال باید در مراسم عزاداری شرکت کنید، بلوایی در شهر به راه افتاد. از طرفی جنگ مسلمانان و یهودیان و از طرفی نزاع میان مسلمانان سه شعله ، دو شعله و تک شعله، بالا گرفت. بالاخره ماجرا فیصله پیدا کرد و مقرر شد که یهودیان در صورتی در شهر اجازه سکونت دارند که در مراسم عزاداری شرکت کنند.

چند روزی گذشت و مراسم آغاز شد و بیش از هر چیز حضور یهودیان در چشم بود. یهودیان بخت برگشته در مراسم حضور پیدا کردند و با لباس هایی همرنگ جماعت اما فریادی متفاوت.

یهودیان فریاد می زدند: نه از دل و نه از جون، زور می زنیم حسین جون.

بعد از گذشت حدود 80 سال از آن روزها، شرایط چه تفاوتی کرده؟ این بار من از باب مصلحت فقط و فقط به عشق حجه الاسلام محسن کدیور که عشقش چون عشق علی پروین آتش بر دلم می زند، فریاد می زنم: نه از دل و نه از جان، جانم فدای لبنان.

راستی دروغ ممنوع، حتی شما دوست عزیز.

– – – – – – – – – – – – – – – –

خاطره ای از یک دوست

سلام

من هستم خواهرش، چه فرق دارد نامزدش، همان که هر بیگاه گشت نسبیت در برابرش چون درخت عرعر سبز می شد و از او می پرسید، با این خانوم چه نسبتی داردی؟. من حتی برای یک لحظه از آن روزها، بی قرارم، دلتنگم، دستم بین در گیر کرده، نجاتم بده، گناه نامحرمی اش گردن من.

نمی خواهم وارد شوم،می خواهم این نازنین دربند ببیند این روشنای زمان را،همان که در برابر تو چون سرو قد علم کرده و کوتاهی ات را با سکوتش چون هاونگ بیان بر سرت می کوبد.کوفته شده ای، نیمی از تنت زیر زمین است، وقت سنگسارت رسیده،ای بدزبان.

تمام قدرتت به همین جا ختم شده که نگاهم را از نگاهش می دزدی، اما نمی دانی ضربان قلبش در گوش من چه پژواکی دارد، نبضش در دستان من است، الان رفت روی هشتاد، می دانی چرا؟ «همیشه گوشزد می کرد «با نامردان گلاویز نشو، نامردان موقع نجات از بحر خروشان، در فکر گناه تماس با نامحرمند اما در ساحل امنیت، چون گرگ درنده می مانند». حال که او نیست دست انداز هدفم شود، من می دانم و تو!

از چه می ترسی ای بدزبان؟ می ترسی گرمای وجودش مرا شعله ور سازد؟ جای دستش را هنوز بعد از آن نخستین دیدار بامدادی روی انگشتانم حس می کنم ، نشانش هنوز هست،می خواهی ببینی؟ در آیینه آسمان نگاهی بیانداز.

ای بابا! چرا دیگر از چهره خودت رو بر می گردانی؟

خسیس! زودباش گوشه پنجره را باز کن تا هوایی بخورد، دلت به حال خودت هم نمی سوزد؟ یا می ترسی انعکاس فریادش پرده گوشت را قلقلک بدهد؟ راستی جای سیلی سرد این زمستان هنوز روی صورت این نازنین هست؟ هنوز هم آواز می خواند:

سالها ادرار و خلعت می‌برید

مملکتها را مسلم می‌خورید

رایتان این بود و فرهنگ و نجوم

طبل‌خوارانید و مکارید و شوم

من شما را بر درم و آتش زنم

بینی و گوش و لبانتان بر کنم

من شما را هیزم آتش کنم

عیش رفته بر شما ناخوش کنم*

این رو برای تو ننوشتم چون می دانستم قبل از او،همیشه این مرثیه آزادی، به دست تو می رسد، این شد که این بار برای تو نگاشتم. خوش به حالت، در زندان همنشین رندان شده ای.

دلم برایت سوخت ای بدزبان، می دانم بی چاره ات کرده، چاره درد تو را من می دانم، رهایش کن، همین!

راستی،بین آن تیتاپ برایت «ترامادول» گذاشتم، با ساندیس می چسبد، چاره دردت در مقابله با نازنین من نیست اما تسکینت می دهد، لا اقل چند ساعتی می توانی بخوابی.

راستی این را نیز از او آموختم، با دوستان محبت، با دشمنان محبت.

فقط سلامم را به گوشش برسان.

بگو نامه ات را گذاشته همان جای همیشگی، زیر لانه کلاغ ها، همان جا که کوران باد شور می نوازد،آمدی بیرون اول برو آن را بخوان.

– – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

* مثنوی معنوی، دفتر سوم.

همه از من رو می چرخانند!

منتشرشده: 22 جون 2010 در حرف دل

همه از من رو می چرخانند، از بس که حرف می زنم. آمدم اینجا تا برای خودم بنویسم، اما ناگاه برای «دخترک» نوشتم، چیزی نگفت اما انگار در دلش با خود می گفت: » آخه به تو چه «.

حالا دیگه این کیبورد کامپیوترم هم از دست این لق لقه های ذهن من طاقتش تاب شده، تنش می خاره، اما به این یکی دیگه زور من می چربه!

اه، فهمیدم. بیچاره تفکراتش با من متفاوته!

میدونی از کجا فهمیدم؟ همون موقع که از دستش خسته شدم، رفتم پرتش کنم گوشه اتاق

دیدم پشتش نوشته: Made in indonesia

این رفیق هر شب ما بچه ی تایوان نیست، از همون بر و بچ گل استواست. همون جا که بارون میاد کاسه کاسه.

بچه مسلمونه، از شانس بد گیر من کافر افتاده.

کمی هم وسواس داره، خب حق داره، هر چی نباشه من نجسم.

در اینجا چه می بینید؟ ایدئولوژی پوشالی که  با حائل قرار دادن یک پرده، حریمش حفظ می شود و اگر روزی این پرده در افتد هیچ نماند! چه بوی بدی از این تصویر می آید.

در نگاه اول خندیدم، ناگهان نگاه ناامید دخترک  چنان تلنگری می زند که از تیپای نعلین هر فقیهی دردناک تر است، دخترک با نگاه معصومانه اش و با همان خردسالی اش، این عکس را آینه آینده نمایش دید و من نفهمیدم.از دلهره و ترس آینده اش، قلبش چون قطرات قربانیان این تفکر دهشت می تپید. نگاهش را با یک بستی عروسکی دزدیم تا خاطرش آسوده شود اما حتم دارد که این کابوس سخیف شب باز، پابرهنه قدم بر عرصه رویاهای شیرینش خواهد گذاشت.

نگاه دخترک مرا نیز برآشفت، از خنده روییده بر لبم شرم کردم. از چه این آوار بدبختی بر سرمان خراب شده؟ کدام آفتاب روی از این سرزمین برکشیده تا چنین سایه ای تاریک، بر سرمان فرش تاریکی پهن کند؟ به هوش باشیم، به هوش! آفتاب که رو برگرداند دیگر خبری از خنده گل آفتاب گردان نیست.

در این عکس نه عصمت می بینم و نه عفت. می خواهی خبر از کدام عصمت بدهی؟ عصمتی که با یک پرده برقرار می شود و با نبودش از بین می رود. ما غریبه، اما خوب است خودت نگاهی به جایگاهتان بیاندازنی. بی عفتی از این بزرگ تر که در جایگاه شکر خدا قدرت کنترل نگاه و قوه جنسیه ات را نداشته باشی.

من از این تفکر می ترسم، چه بوی بدی می دهد، چگونه می توانم مزه مزه اش کنم؟ حتی از قرقره اش نیز می ترسم، شاید آثارش در دهانم چنان آفتی ایجاد کند که هیچ سرکه ای دوایش نباشد.دل نگران این دخترک هستم، نمی خواهم چون مادرم چوب این تفکر بر سرش فرود آید.

آهای بی خبر! آن پرده را محکم بچسب تا آن عصمت خیالی لکه دار نشود.

–راستی خواهرم، شما عقب تر وایسا، یه کم اومدی جلو، نماز برادارا مشکل پیدا می کنه.

–هی برادر، انگشت شصت پات موقع سجود روی زمین نبود، آن دنیایت از دست می رود ها!

من یک ایرانیم، پس از آن یک کرد، بلوچ، ترک، فارس، لر و ترکمنم و از پس آن یک مسلمان، یهودی، مسیحی، بهایی و لائیکم.

من به دنبال هویت سیلی خورده خود هستم، هویتی ورای نژاد و تفکر، هویت ایرانی من تنها عامل جاذبه و نگهدارنده این سرزمین است. از جدایی می ترسم، مبادا برای رفع یک نیاز،از هویتمان چشم بپوشیم.

هویتم فراتر از خط کوفی است؟ آن قدر بی هویت نشده ام تا فریاد آزادی ام را با زبانی به جز زبان خودم فریاد بزنم. اگر نیازی باشد به اذعان به بزرگی خدا، آن را با زبان خود خواهم نوشت.هویت من در قنوت هیچ ریاکاری یافت نمی شود، هویتم در «فروهر» نهفته است، در خون سیاوش جاری است و در پی کمان آرش رهسپار است. از این کوشش بی ثمر برای به خاک سپاری اش به جوش آمده ام. سالهاست آن را در صندوقچه تبعیض پنهان کرده اند، هر گاه نشانی از آن خواستم قله قاف را نشانم داند، هویت من آن کوه ثور و نور نیست. هویتم همان جاست که شیشه غول شکست، همین نزدیکی، همین دماوند خودمان.

سنگینی سکوت قرن ها بر شانه های این نسل سنگینی می کند. وقت پاک کردن صورت مسئله نیست، زمان حل این معمای ساده است.اگر هویت مبنا باشد، اصل بر ایرانی بودن باشد، دیگر خون هیچ فرقه ای رنگین تر نیست، دیگر گردن هیچ قومیتی برای طناب دار خوش نقش نیست. شادی باز می گردد و خرافه می رود آن طرف تر، شاید آنجا، سیاه بختانی دیگر، روزی اش را دادند.

خرافه و آزادی یک وجه مشترک دارند و آن هم خون. خرافه تشنه خون است و سیرایی ندارد اما آزادی از خون بیزار است و در پی شادی. شادی همان طفل گریز پای که تا نگاه می گردانی از دست رفته است.شادی در آن نغمه های کوهستانی است که از پشت دار قالی با صدای مادری رنج کشیده برون می آید که نقش گل و بلبل می زند نه آن نعره های وحشت آور که همراه با فروریختن کاه بر سرمان فرود می آید.

باز هم فریاد می زنم،من به دنبال هویت سیلی خورده خود هستم!