روزی روزگاری دو گرگ در مزرعه ای در کنار یکدیگر زندگی می کردند،هر دو گرگ شب با شکمی سیر، سر به بالشت ولایت می گذاشتند. هر دو می دریدند، هر دو می خوردند، هر دو آهو بچگان را می ربودند. تنها در یک چیز متفاوت بودند و آن هم، جایگاه آن دو گرگ در میان [...]
بایگانیِ ژوئن, 2010
کدام گرگ را می پسندید، مصباح یزدی یا مهاجرانی؟
Posted: 30 ژوئن 2010 in سیاسیبرچسبها: مهاجرانی, مصباح یزدی, گرگ, سیاست
شباهت احمدی نژاد با خدا!
Posted: 29 ژوئن 2010 in طنزبرچسبها: مدیریت, آفرینش, احمدی نژاد, خدا, دنیا
همین الان که داشتم آهنگ علی عبدالقادری *گوش می کردم، خیلی دلم گرفت. به این نتیجه رسیدم که اگه خدا یه کم بیشتر مایه می کرد و ماتحتشو جمع می کرد و وقت می گذاشت، دنیا به این گندی نمی آفرید. هر کی این کار و کرده، گند زده. نمونه اش حاضر و آماده، احمدی [...]
آقای هاشمی رفسنجانی، در کنار این گناهان، ترس، طمع و خیانت را نیز اضافه کن!
Posted: 27 ژوئن 2010 in سیاسیبرچسبها: قدرت, دروغ, رفسنجانی, سیاست
آقای هاشمی رفسنجانی بهرمانی! چگونه می توانم این سخنان سراسر نیش دار شما به رهبری نظام را، در کنار آن رابطه عاشق و معشوقی که بارها بیان کرده اید بگذارم؟ اینکه این گونه زار می زنید و از خاطرات قدیم باز می گویید و خبر از راه کج رفته می دهید را خوب می فهمم، [...]
یه ضرب المثل جمکرانی میگه: رییس جمهور یه مملکت یا از لپ لپ میاد بیرون یا از چاه جمکران!
وقت آن است که شیشه عمر دیو زمان را سنگسار کنیم.
Posted: 25 ژوئن 2010 in اجتماعی, سیاسیبرچسبها: اجتماعی, جمهوری اسلامی, سنگسار, سیاست, سکینه محمدی
گوش ها را تیز کنید، صدای هلهله دیوان به گوش می رسد. باز خبر از رخدادی شوم می دهد، آخرین بار این هلهله و شادی را همزمان با مرثیه خوانی مادر فرزاد شنیدم. آری همان صداست، پنجره را ببند تا کودکان نهراسند، نه بگذار گشوده باشد تا فریاد بزنم، فریاد که نه، می خواهم هواری [...]
نه از دل و نه از جون، زور می زنیم حسین جون!
Posted: 24 ژوئن 2010 in اجتماعی, سیاسیبرچسبها: مسلمان, نه غزه نه لبنان جانم فدای لبنان, یهودی, کدیور, جنبش سبز, شعار
چند وقت پیش که نزد پدر گرام حضور به هم رسانده بودم، خاطره ای برایم نقل کردند، معظم له نقل می کردند که در اوایل صده فعلی هجری، در یکی از شهرهای مذهبی حاشیه کویر، در ایام عزاداری ماه محرم، گروهی از مسلمانان سه آتیشه به جان یهودیان در شهر افتاده بودند که هر طور [...]
نامه ای به زندانبان یک زندانی گمنام.
Posted: 23 ژوئن 2010 in اجتماعی, سیاسیبرچسبها: زندان, زندانی گمنام
سلام من هستم خواهرش، چه فرق دارد نامزدش، همان که هر بیگاه گشت نسبیت در برابرش چون درخت عرعر سبز می شد و از او می پرسید، با این خانوم چه نسبتی داردی؟. من حتی برای یک لحظه از آن روزها، بی قرارم، دلتنگم، دستم بین در گیر کرده، نجاتم بده، گناه نامحرمی اش گردن [...]
همه از من رو می چرخانند، از بس که حرف می زنم. آمدم اینجا تا برای خودم بنویسم، اما ناگاه برای «دخترک» نوشتم، چیزی نگفت اما انگار در دلش با خود می گفت: » آخه به تو چه «. حالا دیگه این کیبورد کامپیوترم هم از دست این لق لقه های ذهن من طاقتش تاب [...]
در این عکس نه عفت دیده می شود نه عصمت، تنها بوی تعفن ایدئولوژی شوم بر می خیزد!
Posted: 22 ژوئن 2010 in اجتماعیدر اینجا چه می بینید؟ ایدئولوژی پوشالی که با حائل قرار دادن یک پرده، حریمش حفظ می شود و اگر روزی این پرده در افتد هیچ نماند! چه بوی بدی از این تصویر می آید. در نگاه اول خندیدم، ناگهان نگاه ناامید دخترک چنان تلنگری می زند که از تیپای نعلین هر فقیهی دردناک تر [...]
من به دنبال هویت سیلی خورده خود هستم.
Posted: 21 ژوئن 2010 in اجتماعی, سیاسیبرچسبها: هویت ایرانی, پرچم, آزادی, ایران
من یک ایرانیم، پس از آن یک کرد، بلوچ، ترک، فارس، لر و ترکمنم و از پس آن یک مسلمان، یهودی، مسیحی، بهایی و لائیکم. من به دنبال هویت سیلی خورده خود هستم، هویتی ورای نژاد و تفکر، هویت ایرانی من تنها عامل جاذبه و نگهدارنده این سرزمین است. از جدایی می ترسم، مبادا برای [...]
